تبليغاتX
هـمـسـفــــر شـبـــهـای تـنـهـــایـی مـن

در این تنهایی ، سایه ناروئی تا ابدیت جاریست

توی بد وضعیتی گیر افتاده بود... هیچ کس درکش نمی کرد... آخه نقصیر خودش بود.. نمی خواست کسی سر از کارهاش در بیاره ... واسه همین هیچ چیزیو به کسی نمی گفت ... حتی به لیلا هم نگفت توی چه شرایطی گیر افتاده و برای رها شدن از این گرفتاری باید یه مدتی رو صبر کنه ... اما لیلا که فکر کرده بود این هم یه بازی هست ... تنها با یک جمله رضا رو بدرقه کرد... خیلی کثافتی ...

رضا سرش و پایین انداخت و توی دلش می خواست به همه چیز و همه کس فحش بده... آخه چرا باید این همه گرفتاری روی سر من خراب بشه ... چرا هیچ کی درکم نمی کنه ... چرا همه به فکر خودشونند و منو باور نمی کنند...

حقمه ... لیلا راست می گه ... من کثافتم ... چون اون نمی تونه بفهمه که من توی چه شرایطی هستم... حق با لیلا است ... اون چه گناهی کرده که باید به پای گرفتاریم بسوزه ... آره من کثافتم ...

یک هفته بعد رضا توی بیمارستان جان خود رو ازدست داد... همه تازه فهمیده بودند که اون سرطان خون داشته ...

لیلا  عذاب وجدان سختی گرفته بود ...

*بیا تا قدر یکدیگر بدانیم...

**از با هم بودن نهایت لذت رو ببریم ... شاید که فردا نباشیم.

***دلم خونه .... خون .


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 18:14  توسط ایمان آقارحیمی  | 

سرش رو پائین انداخته بود و زل زده بود به سنگ فرش های کف راهرو... و هر از گاهی سرش رو بالا می آورد و نگاهی به این طرف و آن طرف می کرد و جمعیت رو که می دید دستش رو بر سرش می گذاشت و آروم می گفت ای داد بی داد.... و باز سرش را پائین می انداخت...

یحیی پسر خوش تیپ و مهربونی بود... چهار سال پیش که می خواست ازدواج کنه رو  درست یادمه ... چه شور و شوقی داشت... البته بچه پولدار بود و با اینکه سنش از من چند سالی کمتر بود ولی واسش زشت  نبود که داره توی این سن زن می گیره...

به هر حال از اون مدت تا الان چه زود گذشت و انگاری اون چهار سال رو توی سه چهار روز فشرده کردند...

هر چی بود و نبود گذشت ولی کی باورش می شد بعد از چهار سال یحیی توی راهرو دادگاه بشینه و دست بر پیشونیش بزنه ...

جرأت نمی کردم به یحیی نزدیک بشم، می ترسیدم باهاش حرف بزنم... ولی انگاری اون دلش می خواست با یکی درد و دل کنه ... به طرفم اومد و گفت دیدی ؟ این همه منت دختر بکش باهاش ازدواج کن... نازشو بکش ... از صبح تا شب جون بکن پول در بیار بریز جلوی زن ... زندگی تو به پاش بریز... بهش نگو بالای چشمت ابروست ... آخرش هم... اینه حقت از زندگی ...

تنها حقی که داری اینه که به خاطر اشتباه اون فقط و فقط حق طلاق داری...

طلاق می دی زندگیت راحت بشه ... خلاص بشی ... می بینی در برابر یه حق طلاقی که مرد داره، زن حق مهریه داره، حق نفقه داره، حق .. سرانگشتی جمع زدم 500 میلیون می شه... خیلی این زن ها خوشبختند ها... و بغض گلوشو گرفت ...

دستمو روی شنه هاش گذاشتم و توی دلم می گفتم ... تازه عاشقشت بود و این شد وای به حال اینکه تو عاشق باشی و ...

نمی دونستم چطوری آرومش کنم .... فقط شونه هاشو می مالیدم...

 

*زن ها خیلی خوشبختند. و بیچاره مردها .

**واسه چی مردها باید این همه واسه زنها مایه بذارند...

***ازدواج آسان است .... ولی افتاد مشکل ها....


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 21:1  توسط ایمان آقارحیمی  | 

سمانه دختری بود که همه پسر های دانشگاه توی کف دوست شدن باهاش مونده بودند ... به هیچ پسری محل نمی ذاشت... براش درس مهمترین سرگرمی بود و هدفش شده بود کسب مدارج بالای علمی... فرصتی نبود تا به عشق و دوست پسر فکر کنه... ولی پسرها مگه ذات خبیث شون می گذاشت که نسبت به سمانه بی تفاوت باشند... بین گروهک های پسر دانشجو شرط بندی برای زدن مخ سمانه بالا گرفت بود.... سمانه بی گناه و بی خبر از همه چیز و همه کس روزها رو به فکر پیدا کردن این کتاب و آن کتاب و همچنین این استاد و آن استاد می گذروند.... تا اینکه از بد روزگار دلش لرزید و پایش توی گود بد کسی افتاد...

رضا رو همه دختر و پسر ها می شناختند.. به نوعی همه می گفتند هیچ دختری نتونسته سالم از زیر دست رضا بیرون بره.... برای خودش ابر مردی بود.... با یک حیله ماهرانه سمانه رو برای یاد دادن درس ریاضی 2 به خواهرش به خونه شون کشوند... سمانه دیگه دختر نبود...

*زیادی هم خوب باشی... خرابت می کنند.

**دینا پر از کثافت شده... دیگه هیچ کی فکر فردایش رو نمی کنه.

***مواظب خودتون باشین... معمولا از همون جایی که ادعا دارین زمین می خورین...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:8  توسط ایمان آقارحیمی  | 

سي و نه روز در يك اطاق راهرويي شكل ، كف سرد سنگي و جداره تا نيمه راه كاشي بدون هيچ مقصد و دريچه اي .

ايمان ، تقريباً دو سال است كه او را مي شناسم ولي انگار از تولد با من بوده است . بعضي آدمها يك جور شخصيت متمايز دارند به طوري كه با تمام سادگي ها و حتي ضعف هايشان به دل انسان مي نشينند . او پسري سبزه و درست هم سن من است با موهاي باريك و مشكي كه زير نور خورشيد خرمايي مي زند . چشماني مشكي و ابروهايي ساده ، صورتي با گونه هاي استخواني لاغر اما نه زياد . با روحيه اي دانشجويي . خيلي از خصوصيات ما شبيه به هم هستند . حس مي كنم كمي تودار است . او مي تواند خيلي از افكار و برنامه هايش را كاملاً پنهان كند به طوري كه از روي نگاه و حركاتش نمي توان به سادگي پي برد كه چه افكار پليدي در سر دارد . ولي تنها چند ماه است كه دوستي مان نزديك شده است به طوري كه مرتب به ديدن همديگر مي رويم . البته او بيشتر سر مي زند . ولي من بيشتر به فكر او هستم . اين را خودم به وضوح حس مي كنم . شايد به خاطر اينكه تنها ترم و بيشتر اوقاتم را در يك اطاق  سه در چهار با يك پنجره هميشه بسته و چند كتاب هميشه باز سر مي كنم . (مي گذرانم) با افكار پراكنده«كه نمي دانم چه زماني خواهم توالنست آنها را جمع كنم و شايد در يك كيسه اي سياه جمع كنم و در كنار كوچه بگذارم تا آنرا ببرند ، به همراه آشغال هاي شام ديشب»

نمي دانم تا چه حد در آينده من تأثير خواهد داشت . ايمان را مي گويم . ولي مي دانم در امروز من بي تأثير نبوده است . خيلي سعي مي كند با افكار و خصوصيات اخلاقي من كنار بيايد . يا لااقل من اينجوري فكر مي كنم . اگر بگويم او بيشتر اوقات را در رؤيا سر مي كند كمي بي رحمي است ولي خب ، رؤيا پرور است . او رؤياهاي شبيه به رؤياهاي قديمي من كه هرگز به زبان نياوردم دارد . ولي او با تمام سادگي به زبان مي آورد و مرا به گذشته مي برد . رؤياهايي كه من فراموش كرده بودم (كرده ام)

گذشته اي كه امروز تنها تصويري خط خطي و كهنه از آن به يادگار مانده است و آنهم در يك گوشه اي نا معلوم از ذهنم ذخيره شده اند . (است)

گذشت زمان معلوم خواهد كرد كه او را از آن دوست هايي است كه خيلي زود فراموش خواهند شد . (مي شوند)

بيش از اينكه من او را فراموش كنم نگرانم كه او مرا فراموش كند . و به راستي كه فراموش شدن چه سخت است . حس اينكه تمام وجودت را خاك و خاكستر بگيرد در لابلاي انبوهي از تارهاي عنكبوتي كه سالهاست مرده . و جسدش در گوشه اي نامعلوم پودر شده است . مثل تمام ذخاير كهنه ذهنم كه مرا بيمار ساخته است . آه اي دوستي هاي زود گذر كه مرگ را براي من كادو مي كنيد از شما متنفر نيستم از فراموشي از تنها گذاشتن متنفرم .

و مي بينم و مي دانم كه فردا مرا تنها خواهي گذاشت ولي من باز در تنهايي شما را ياد خواهم كرد .

شايد او جاي ايمان از دست رفته ام را گرفته است . ايماني كه در ميان گذشته هايم جا مانده است . گذشته اي كه اينك جز اموات است در لابلاي اوراق خاك خوردن  از خود پذيرايي مي كند ولي هرگز و شايد من اينطور گمان مي كنم و شايد جايش را گذشته هاي جديد مي گيرن .

حسن ط- ۲۳ آذر 1383 شمسي

*راست می گفت این حسن.

**وای خدا کاش زمان به همان گذشته ها بر می گشت.

***حرفی ندارم که بزنم ... چون دلم گرفت...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:41  توسط ایمان آقارحیمی  | 

تصمیم گرفته بود دوست بداره ... یعنی دوست داشتن رو بار دیگر تجربه کنه ... مثل همیشه صداقت رو چاشنی حرفاش قرار داد و مثل یه آدم عاشق دیوونه وار دوسش داشت... براش برنامه های ویژه ای داشت ... به خودش قول داده بود اگه اون همونی بود که دنبالشه تموم زندگیشو به پاش بریزه و خودشو فدای اون کنه .... مدتی گذشت ... خیلی دوست داشت اون هم باهاش صادق باشه اما دخترک توی بد مخمصه ای افتاده بود ... نمی تونست محمد رضا رو دوست داشته باشه ... یه  جورایی دوسش داشت اما ته دلش نمی تونست به خودش بقبولونه که عاشقش بشه و مثل بت پرستشش کنه ... هر رو ز یه بهونه چاشنی کارهاش می کرد و به قول خودش مدتی را لازم داشت تا بتونه وضعیت رو درست کنه ...

پسرک هر رو زخسته می شد .. خسته از زمونه ... با همه دوست داشتنش نمی تونست این رفتار های دخترک رو ببینه ... به یکباره پسرک عوض شد ... شایدم عوضی ... رگ کجی گرفت و بد و بیراه بار این و آن کرد ... حالش بد و بدتر شد ...

عین هو یه تیکه گوشت گندیده حالش از خودش به هم می خورد ... تحمل نکرد و بوی گند کثافت وجودشو گرفت ... به هیچ دختری رحم نکرد ...

*گاهی وقت ها می شه جواب صداقت رو با کثافت داد.

**آدمای مهربون همیشه نمی تونند مهربون بمونند... نامردی های روزگار ویروونشون می کنه

***قلمم رو گم کرده ام در میان نامردی ها ... ببخشید بد نوشتم.


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 14:55  توسط ایمان آقارحیمی  | 

بعد از اون اتفاق لعنتی که از نظر روحی به هم ریخت و افسرده شد با خودش عهد بسته بود دیگه دل به کسی نبنده و ارزش خودشو پایین نیاره ... چهار سال گذشت و کسی نتونست به دلش راه پیدا کنه و توی گرمای قلبش خونه ای رو دست و پا کنه ...

اما بعد از گذشت اون سالهای سخت و طاقت فرسا سر یه اتفاق کوچیک ساناز سر راهش قرار گرفت ... از همون اول چشماش طاقت نیاوردند و ساناز رو کشوندند توی دلش.

محمد باورش نمی شد بتونه ساناز رو دوست داشته باشه و اونو قبولش کنه ... تا اینکه روزگار ورق خورد و خورد،  تا ساناز و محمد سر صحبت رو باز کردند  و کار به دل و قلوه دادن رسید.

نگار دوست ساناز بود و از طرفی عاشق محمد شده بود... اما محمد به نگار کم محلی می کرد و انگار نه انگار که نگار دلبسته اون شده.

محمد روی ساناز حساس شده بود و با تموم وجود دوسش داشت اما این نگار بود که حسادت پشت حسادت و به فکر این بود که ساناز رو توی ذهن محمد خراب کنه...

چیزی نگذشت که محمد نسبت به ساناز بدبین شد و اونو ول کرد و ازش جدا شد...

گذشت و گذشت تا اینکه نگار خودشو به محمد نزدیک کرد... محمد بیچاره هم نمی دونست چکار باید بکنه و مغزش توسط نگار از کار افتاده بود . تا اینکه با نگار دوست شد... تا یه حالی هم از ساناز بگیره ...

مدتی گذشت و محمد نتونست نگارو تحمل کنه و از اخلاق و رفتاراش خسته شده بود ... اما نمی تونست تصمیم بگیره و یه جورایی توی مخمصه افتاده بود...

محمد از نگار هم جدا شدو با خودش عهد کرد دیگه کسی رو دوست نداشته باشه و به کسی هم اعتماد نکنه ....و محمد همچنان ...

*دوست داشتن توی این دنیا دروغه ... دروغ.

**دوست داشتن یعنی اینکه کی بیشتر بهت محبت کنه ... همین

***حالم بده... کاش خدا منو توی این شب های قدر ببخشه.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:23  توسط ایمان آقارحیمی  | 
خیانت تنها این نیست که روزها را با دیگری به پایان برسانی خيانت ميتواند دروغ

دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگری

بگذاری ... خيانت ميتواند جاری كردن اشك بر ديدگان معصومی باشد !

*پند آمیز ترین داستان کوتاه اجتماعی که خوندم

**از اون دوستی که این داستان را برای من ارسال کرده ممنونم.ولی افسوس که هنوز نمی فهمم.

***رمضان هم می رود و ما اندر خم یک دعاییم.


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 5:39  توسط ایمان آقارحیمی  | 

وقتی توی زندگیش وجودشو حس کرد و باورش شد که دیگه پیمان شریک زندگیشه ... وقتی دستای گرم پیمان رو توی دستاش حس می کرد و بوی خوش ادکلنش مستش می کرد ... همه گذشته اش رو پاکشون کرد و ریختشون دور.... پیمان دنیای دیگری براش بود و به خاطر اون تموم اشتباهاتی که توی زندگی کرده بود رو دورشون خط کشید/

خیلی پیمان رو دوست داشت و بخاطرش عوض شد... شد یه آدم دیگه ای ... شد اون چیزی که پیمان می خواست ...

دو سال از زندگیشون گذشت... زندگی با عشق و سرشار از محبت ... هر دو خوشبختی رو با تموم وجود لمس می کردند ...

نرگس علاقه شدید به کار داشت ... برای همین به دور از چشمان پیمان در یک شرکت استخدام شد ... البته پیمان از این ماجرا بو برده بود و خود پیمان مقدمات استخدام نرگس رو فراهم کرده بود ...

یه روز پیمان به نرگس زنگ زد ... خواست اونو امتحان کنه ... ازش پرسید کجاست و چه می کنه؟ نرگس در پاسخش گفت اومده بازار و داره خرید می کنه ... پیمان با عصبانیت گوشی رو زمین گذاشت و راهی دادگاه شد ... او با نرگس عهد بسته بود که به همدیگه دروغ نگویند ...

*چرا دروغ؟

**دروغ خوشبخت ترین آدما رو هم بدبخت می کند.

***از دروغ بدم میاد ... لطفا دروغ نگویید.


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 2:2  توسط ایمان آقارحیمی  | 

نئشه بود. از پله های زیر زمین که بالا اومد زنش لب حوض رخت های بچه دو ساله اش را می شست... داد زد : زن این چایی نبات من چی شد ... و با عصبانیت گلدان لب پله را پرتاب کرد طرف حوض ...

زن با ترس و لرز داخل اتاق پرید و یه لیوان چای نبات غلیظ برای شوهر معتادش ریخت و دوان دوان به نزدیک پله ها رفت و داد دستش ...

گمشو برو خونه مادرت اینا دوستام قراره بیان اینجا ...

زن که دیگه طاقتش طاق شده بود با ترس و لرز رو به شوهرش کرد و با صدای گرفته گفت: تو که معتاد بودی برای چی اومدی خواستگاریمو منو بدبخت و سیاه بخت کردی ... این بچ معصوم چه گناهی داشت که وارد این زندگی نکبت بارت کردی .... دیگه خسته شدم ... به خاطر این بچه هم که شده دیگه می رم و بر نمی گردم ... آخه تا کجا فداکاری و از خود گذشتگی...

چندین بار دیگه هم قهر کرده بود و به خونه مادرش پناه آورده بود ... اما اطرافیان واسطه گری کرده بودند و اونو بچه اش را به زندگی بر گردونده بودند ...

اما این دفعه تصمیمش جدی بود ... در خواست طلاق داد ... شوهرش هم مست و خمار خوشحال از اینکه دیگه آزاد شده و هر غلطی دلش خواست می تونه بکنه ...

هشت سال بعد مرد ترک کرده بود ... عوض شده بود ... از خودش متنفر بود ... همسر و دخترش رو جلوی یه مغازه توی خیابون ولیعصر دید ... زن سابقش ازدواج کرده بود ... بدون اینکه متوجه بشوند کنارشون ایستاد و از توی شیشه ویترین مغازه نگاهی به عکس خودش و خانواده سابقش انداخت ... برای افسوس خوردن کمی دیر شده بود ... او زندگی رو باخته بود ...

*اونقدر مست و پاتیل دنیا و خوشی هاش نشین که روزی چشم باز کنید و ببینید خوشی های اصلی تون از شما فاصله گرفته اند.

**دلم برای خیلی چیزا تنگ شده ... دلم برای گذشته ام تنگ شده ... دوست دارم برگردم و سرنوشت رو جوری دیگر رقم بزنم .

***ما آدما حال رو فدای گذشته و آینده مون می کنیم ... و عجبا همه عاشق چیزی هستیم که داشتنش محاله .


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 3:51  توسط ایمان آقارحیمی  | 

از پشت پنجره، در حالی که از گوشه پرده داشت حرکات مریم رو توی حیاط می پائید، خیلی دلش می خواست که بره توی حیاط و با هاش گپی بزنه ...

توی این فکر و خیالا بود که متوجه خیره شدن مریم به طرف پنجره شد... با گفتن یه وای کوچیک پرده رو ول کرد و خیس عرق شد... خدا مرگم بده نکنه دیده باشدم...

همیشه خونه مادر بزرگ پاتوق عاشقاست ... اینو ، داییم مدام توی حرف هایی که به من می زد می گفت ... اما راست می گفت ... اینو دختر خالمم می گفت ... خونه مادربزرگ مکانی است برای عاشق و معشوقایی که فرصتی ندارند تا عشقشونو ابراز کنند .../

همه اعضای فامیل تاقبل از دانشگاه رفتن و تا زمانی که هنوز دبیرستانی هستند عاشق هم دیگه می شن و از کمرویی عشقشونو بیان نمی کنند ...

اما نمی دونم این دانشگاه چیه که آدمو عوض می کنه ... سالهای اول که هی زود می ری سر کلاس می شینی تا فلان دختری که دوسش داری بیاد سرکلاس و تو فقط نگاهش کنی... اما سالهای بعدی جسارت پیدا می کنی و شماره می دی و مخ می زنی ...اما سالهای آخر هم جدا می شین و هر کی سوی زندگی خودش می ره ... بر می گردی با دختر فامیلتون ازدواج کنی می بینی اون الان یه بچه هم داره ... با خودت عهد می بندی که دیگه ازدواج نکنی و با خانواده ات ساز مخالف می زنی ... با خودت و همه چیز لج می کنی ... وقتی هم سرت به سنگ می خوره و آدم می شی ... اون وقته که دیگه حوصله عشق بازی با زنت رو نداری و زنت مدام بهونه می گیره و اگه خیلی صبور باشه و وفادار به همین قانع می شه و در واقعیت خودشو بدبخت تو می کنه ...

پرده پنجره خونه مادربزرگ را یه بار دیگه کنار زد و یاد اون روزهای نوجوونیش افتاد ... همیشه مریم رو از پشت همین پنجره و پرده می دید ... کمی خیره به شیشه پنجره که شد عکس خودشو دید که سنی ازش گذشته و گری و پیری بر او غلبه گشته ... در همین حین ، در حالی که بچه اش گوشه شلوارشو گرفته بود و تکونش می داد، می گفت بابایی چی می بینی می شه منو بغل کنی تا منم ببینم ...

 

*بالاخره فرصتی پیش آمد تا بنویسم ...

**عجب سرنوشتی داریم ما آدما ...

*** ذلم برای خونه مادربزرگ تنگ شده...

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:0  توسط ایمان آقارحیمی  |