تبليغاتX
هـمـسـفــــر شـبـــهـای تـنـهـــایـی مـن

در این تنهایی ، سایه نادونی تا ابدیت جاریست

از پشت پنجره، در حالی که از گوشه پرده داشت حرکات مریم رو توی حیاط می پائید، خیلی دلش می خواست که بره توی حیاط و با هاش گپی بزنه ...

توی این فکر و خیالا بود که متوجه خیره شدن مریم به طرف پنجره شد... با گفتن یه وای کوچیک پرده رو ول کرد و خیس عرق شد... خدا مرگم بده نکنه دیده باشدم...

همیشه خونه مادر بزرگ پاتوق عاشقاست ... اینو ، داییم مدام توی حرف هایی که به من می زد می گفت ... اما راست می گفت ... اینو دختر خالمم می گفت ... خونه مادربزرگ مکانی است برای عاشق و معشوقایی که فرصتی ندارند تا عشقشونو ابراز کنند .../

همه اعضای فامیل تاقبل از دانشگاه رفتن و تا زمانی که هنوز دبیرستانی هستند عاشق هم دیگه می شن و از کمرویی عشقشونو بیان نمی کنند ...

اما نمی دونم این دانشگاه چیه که آدمو عوض می کنه ... سالهای اول که هی زود می ری سر کلاس می شینی تا فلان دختری که دوسش داری بیاد سرکلاس و تو فقط نگاهش کنی... اما سالهای بعدی جسارت پیدا می کنی و شماره می دی و مخ می زنی ...اما سالهای آخر هم جدا می شین و هر کی سوی زندگی خودش می ره ... بر می گردی با دختر فامیلتون ازدواج کنی می بینی اون الان یه بچه هم داره ... با خودت عهد می بندی که دیگه ازدواج نکنی و با خانواده ات ساز مخالف می زنی ... با خودت و همه چیز لج می کنی ... وقتی هم سرت به سنگ می خوره و آدم می شی ... اون وقته که دیگه حوصله عشق بازی با زنت رو نداری و زنت مدام بهونه می گیره و اگه خیلی صبور باشه و وفادار به همین قانع می شه و در واقعیت خودشو بدبخت تو می کنه ...

پرده پنجره خونه مادربزرگ را یه بار دیگه کنار زد و یاد اون روزهای نوجوونیش افتاد ... همیشه مریم رو از پشت همین پنجره و پرده می دید ... کمی خیره به شیشه پنجره که شد عکس خودشو دید که سنی ازش گذشته و گری و پیری بر او غلبه گشته ... در همین حین ، در حالی که بچه اش گوشه شلوارشو گرفته بود و تکونش می داد، می گفت بابایی چی می بینی می شه منو بغل کنی تا منم ببینم ...

 

*بالاخره فرصتی پیش آمد تا بنویسم ...

**عجب سرنوشتی داریم ما آدما ...

*** ذلم برای خونه مادربزرگ تنگ شده...

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:0  توسط ایمان آقارحیمی  | 

صداهاي ترق و شترق و بومب فضاي كوچه و خيابونا رو گرفته بود . بوي گوگرد و مواد منفجره تنفس را خيلي سخت كرده بود ... بيچاره مادر بزرگم كه  تسبيح دست گرفته بود و ذكر مي گفت با هر صداي بومبي كه ميومد از جا مي پريد و يه لعن و نفرين مي فرستاد...

منم كلا آدم ترسويي بودم و مي ترسيدم توي اين وضعيت برم بيرون ... اما وقتي علي زنگ زد كه بيا بريم فقط تماشا كنيم دل شير پيدا كردم و سريع آماده شدم .

با علي راه افتاديم .  ترقه ها يكي پس از ديگري در كنارمون مي تركيد و زهر من ميريخت. به علي ميگفتم بيا بي خيال بشيم برگرديم خونه ... امشب فيلم سينمايي قشنگي گذاشته ... بهم خنديد و گفت اينا رو گذاشتند منو تو نيايم بيرون شادي كنيم ..

گفتم علي تو به اين مي گي شادي .... من دارم از ترس خودمو خيس مي كنم ...

علي گفت : الان مي برمت يه جايي كه خيلي بهت خوش بگذره و از اون فيلم سينمايي هم بيشتر بهت حال بده . كمي آروم شدم ولي از آدمايي كه ترقه مي نداختند مي ترسيدم. توي همين حال و هواي خودمون داشتيم مي رفتيم كه يه پسربچه 12 . 13 ساله پريد جلوم و با تفنگي كه دستش بود گفت: ايست ... منم زدم زير خنده و گفتم: بيا برو كوچولو... ترق ... ديگه واقعا خودمو خيس كردم ... نامرد چه شيوه اي هم استفاده كرده بود... يه ترقه انداخته بود كنار پام و تفنگشو گرفته بود جلو ... ولي از طرز فكرش خيلي خوشم اومد ... واسه همين يادم رفت كه همين چند دقيقه پيش خيس نجاست بودم ...

چند دقيقه اي كنار پسر بچه نشستيمو به مردم مي خنديديم ... توي همين حال و هواي خوش گذروني بوديم كه  يه ماشين با سرعت تموم پيچيد توي كوچه و يه نارنجك كه نمي دونم چقدر بزرگيش بود بدون اينكه ببينه زد درست جايي كه نشسته بودم و ...

چشم و گوش و قسمتي از صورتم به شدت آسيب ديد و يكي از چشمام هم بينايي كاملشو از دست داد... اون ماشين هم معلوم نبود نارنجك بعديشو كجا انداخته و نفر بعدي كه بي گناه و ناخواسته ...

*چرايه سنّت خوب و زيبا رو به يه محل وحشت و سلب آسايش تبديل مي كنيم .

**مواظب خودتون باشيد . گرچه شما خودتون عامل نباشيد.

***مدتيه كه سر ضبط يه برنامه تلويزيوني براي شبكه يزد، تصوير بردار هستم .از 7صبح تا 7 شب آفيش داريم .وقت بي كاري برام نمونده كه بتونم براي وبلاگم وقت بذارم ... انشا الله 29 اسفند مطلب عيدمو مي ذارم...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 18:42  توسط ایمان آقارحیمی  | 

عين اين زنای وحشي انگشتاي دستشو بر روي صفحه كليد انداخته بودو تندو تند تراوشات مغزشو بر روي اونا مي كوبيدو نيم نگاهي به مونيتور مي انداخت تا ببيند آنچه مغزش ميگويد با آنچه انگشتان دستش انجام مي دهند يكسان است يا خير...

بعد از كمي مكث يه براندازي روي نوشته هايش كرد و با دست راستش به سمت موس نشانه رفت و چند خطي رو سلك كرد و با يه دكمه اونا رو پاك كرد . انگاري تراوشات مغزش به دلش ننشسته بود. دلش يه چيزي مي خواستو مغزش يه چيزه ديگه اي پرداخت مي كرد. خسته شده بود. اين كارش، كاغذ مچاله كردن يه نويسنده رو توي ذهنم تداعي مي كرد كه متني رو كه مي نويسه و دلچسبش نيست .

بهش گفتم واسه چي و كي مي نويسي؟ چند تا از كسايي كه ميان توي وبلاگتو نظرات جور واجور ميدن رو ديدي و مي شناسيشون ؟ چرافكر مي كني براي كساييكه نمي شناسيشون و همين جوري ميان و براي خالي نبودن عريضه نظري مي دن و مي رن بدون اينكه خودشون به نظراتي كه مي دن ايمان داشته باشند، مي توني بنويسي.

با اين حرفم ديدم دستشو به سمت موس برد و همه متني رو كه نوشته بود گرفتشونو پاكشون كرد.

انگشتانش را كه به سوي صفحه كليد برد من نگاهم را به مونيتور دوختم كه چه مي خواهد بنويسد.

نوشت: دلم تنگ است براي ديدن تك تكتون . كدومتون مياين تا ببينمتون؟

 

*خيلي وقت ها نوشته هامون ازما آدم هايي رو مي سازند كه وقتي ظاهرمون رو كسي مي بينه باور نمي كنه ما اوني هستيم كه ...

**كاش مي شد به نوشته هامون كمي جون بديم، خون بهشون تزريق كنيم روح بدميم به نوشته هامون.

***اگه كمي باتاخير نوشتم عذرمي خوام. پول كثيف آلوده ام كرده بود.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 10:24  توسط ایمان آقارحیمی  | 

دو تا انگشتاشو دو طرف ساعتش گرفت و خيره به صفحه ساعت شد.يه غري زد و گفت:اه ، اين اتوبوس ها هم شورشو در آوردند ديگه . نيم ساعته وايستادم توي ايستگاه يه دونه اتوبوس هم رد نشده. نمي دونم اين خدمات شهرونديشون كجا رفته. چه خدماتي به آدم مي دن كه ماليات مي گيرند . كفري شد و كيفشو انداخت روي صندلي ايستگاه . پاهاشو گذاشت روي صندلي و نشست لبه تكيه گاه .

پيرمرد كنار صندلي نشسته بود. به صداي گرفته اي گفت : پسرم، قربونت برم اين صندلي ها چند دقيقه ديگه برادرت،خواهرت مي خوان بشين روي اونا . حيف نيست كه اينجوري پاهاتو گذاشتي روشونو كثيفشون مي كني؟

پسر كه از اينكه ديرش شده بود حسابي كلافه بود با نق و نوق گفت: پدر جان نيم ساعته نشستم توي ايستگاه يه دونه اتوبوس هم نيومده . اين خدماتشونه مي خواي من حفظ خدمات كنم.

پيرمرد لبخندي زد و گفت: اگه همه بخوان اينجوري تلافي كنند كه چيزي از شهر نمي مونه. خوب اينكه نشد دليل پسر خوب. بيا انگاري اتوبوس هم اومد. جوون بايد صبر و تحملش زياد باشه گلم.

پسر كيفشو برداشت و از روي صندلي پريد پائين و با سرعت به طرف اتوبوس رفت. موج جمعيت در اتوبوس همين جوري وول مي خوردند.

مرد جوان بدون اعتنا به پيرمرد خودش رو لاي جمعيت چولوند و با يه صورت حق به جانب از راننده پرسيد: آقا اين اتوبوساتونو كجا قايم مي كنيد. بقيه اتوبوساتون كجان كه اينجوري مردم واسه رسيدن به سر كارشون توي دردسر نيفتند.

راننده كه انگاري از مرد جوان عصباني تر بود گفت: چه مي دونم آقا . ديروز توي مسابقه فوتبال 60 تا از اتوبوسامونو زدند درب و داغون كردند. اي خدا ... استغفر الله، چي بگه آدم...

جوان خشكش زد. توي فكر رفت. (من هم كه ديروز توي اتوبوس بودم، وقتي از مسابقات بر مي گشتيم بچه ها شيرم كردند كه صندلي هاي اتوبوسو خراب كنيم. چقدر مست بودم ديروز ... اي واي بر من ... راست مي گن كه كرم از خود درخته ...)

 

*اين داستان رو واسه جشنواره شهرداري اصفهان نوشتم .

**واقعا هميشه دادمون هواست و داريم شكايت مي كنيم. واقعا خودمون چقدر مقصريم؟

***گاهي نياز هست كه تلنگري به خودمون بزنيم.

 


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 19:57  توسط ایمان آقارحیمی  | 

تلفنش زنگ زد.شماره ناآشنا بود. الو... الو ... سلام آقاي قرباني . خوبين؟ اين شماره كجاست؟از كجا زنگ مي زنيد؟

از نجف،جلوي حرم امام علي هستين.راست مي گين؟اي خدا ... (اشكاش جاري شد...)

خودشو گم كرد. دست و پاشو توله كرد و زبونش بند رفته بود . السلام عليك يا اميرالمؤمنين.يا علي مددي من حاجتمو از تو مي خوام ... ذره ذره اشك صورتشو پوشوند. قرباني گوشي رو به طرف حرم گرفته بود تا شهرام حرفاشو به مولا بزنه.

شهرام خداحافظي كرد و گوشي رو قطع كرد. بي قرار شده بود . اصلا نمي شد با ده دقيقه قبل مقايسه اش كرد.

پرسيدم شهرام كي بود؟چت شد يه دفعه اي؟

با حالت مظلومانه اي گفت. دوستم قرباني بود از نجف اشرف زنگ زده بود. گفت تو حرم امام علي يادت افتادم زنگت زدم . دوباره شروع كرد اشك ريختن.مي گفت خدا خيلي دوسم داره .

ديدم چند لحظه بعد رفت وضو گرفت و وايساد براي نماز. با تعجب پرسيدم الان چه موقع نمازه؟

گفت:زيارت امام علي كردم مي خوام نماز زيارت بخونم . دستاشو برد كنار صورتش و بلند گفت: الله اكبر

نمازش كه تموم شد به سجده افتاد و التماس مي كرد...

خبر داشتم عاشق يه دختر شده بود و خانواده اش با ازدواج اون مخالف بودند . سرشو كه از سجده برداشت بهش گفتم : ببينم اگه الان عاشق نبودي و اون دخترو نمي خواستي اينقدر واسه يه زنگ زدن از نجف تشريفات مي ريختي و به خدا التماس كني و نماز زيارت بخوني؟

اولش زود جواب داد : آره فرقي نمي كرد و بعد مكثي كردو گفت: نمي دونم شايد آره شايد نه.

 

*عشق زميني چه بر سر آدم مياره كه به خاطر اون با عشق ازلي طاق مي زنه.

**چرا آدماي عاشق اين همه لطيف هستند و دلاشون مثل ابر بهار مي مونه. خودمم يه زموني اينجوري بودم.ولي افسوس كه گذشت.

***كاش هميشه واسه خدا و ائمه اينجوري عاشق باشيم و التماس كنيم.با تو ام اي بنده مسلمون.


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 1:23  توسط ایمان آقارحیمی  | 

رسيدن با عشقاز وقتي دوسش داشت و كم كم اون يخ بينشون آب شدو تونست باهاش راحت باشه .

و ازوقتي كه احساس كرد مي تونه همه درد و دلاشو بهش بگه و يه جورايي خودشو براش لوس كنه ، از همون وقت بود كه ناخواسته عاشقش شده بود.

احساس كرد بي اختيار و ديوانه وار دوسش داره . واسه همين از وجودش براي اون خرج كرد ... از هيچ چيزي كم نذاشت... از احساس ، محبت، مهرباني و ... به اين باور رسيده بود كه مي تونه بهش تكيه كنه و گره مشكلات روحي و روانيشو به اون بسپاره كه براش بازشون كنه...

ازابتداي ديدارشون تا اولين قطره هاي اشكي كه نشان دهنده وجود عشق توي چشماش بود نزديك به هشت ماه مي گذشت . همون موقع بود كه قول و قراراي ازدواج گذاشته شد و عشق بينشون رنگ و بوي خاصي پيدا كرد ...

براي داريوش روزها و ماه ها سريع مي گذشتو براي نسرين ثانيه ها و دقيقه ها دير به دير . داريوش ترس ازمسئوليتي سنگين و نسرين را شوقي از همسر شدن و همسر داشتن، به لحظه هاي اونا روح بخشيده بود.

استرس و اضراب بر هر دو رخنه كرده بود. نسرين از ترس گذر زمان و داريوش از اضطراب تعهدي كه به نسرين داده بود.

و خود همين زمان شش ماه گذشت .

روزها با قهر و آشتي ها با خنده و گريه ها با شادي ها و غم هاي هر دو مي گذشت و نسرين نگران از اينكه داريوش به قولش وفا نكند .

سه ماه ديگر گذشت ... بالاخره داريوش خانواده اش رو راضي كرد تا به خواستگاري نسرين بروند ...

دو ماه بعد خطبه عقد جاري شد ...

يك سال بعد مراسم ازدواج صورت پذيرفت ...

يك ماه بعد نسرين و داريوش در زيريك سقف از زندگي در كنارهم لذت مي بردند ...

 

*گاهي چه دير زود مي شود... از يه جرقه عشق تا زيريك سقف بودن.

**نتونستم مقصودمو خوب برسونم، خدا كنه با خوندن پي نوشت اولي بتونيدمنظورمو بگيرين.

***اگه نظرمو گرفتين بي انصافيه نظرتونو نگين.


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 20:49  توسط ایمان آقارحیمی  | 

بهم می گفت: شنیدی می گن ، کسی که تو رو دوست داره دوسش نداری، کسی که تو دوسش داری دوست نداره ، بنابراین اون هم، یکی دیگه رو دوست داره ...

با تعجب شونه هامو بالا انداختم و گفتم: خوب که چی؟ زیاد شنیدم...

بهم گفت: هیچی همین جوری...مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: آخه اینجوری که تو جواب دادی معلومه که این جریانو  لمس نکردی... راستی بگو ببینم چند بار عاشق شدی؟؟

با بی میلی بهش گفتم:زیاد...

زد زیر خنده...منم بد جوری لجم گرفت و بهش گفتم:کوفت،زهر مار،  چته؟؟؟

همین جوری که می خندید گفت: آخه گفتی زیاد عاشق شدی برام جالب بود، خندم گرفت... (و همین جور می خندید...)

کفری شدمو گفتم:خوب راست می گی خودت بگو ببینم چند بار عاشق شدی؟

انگاری برق از سه فازش پریده باشه جلوی خندشو گرفت و مِن مِن کنان گفت:هوم...یه بار...

حالا دیگه نوبت من بود بخندم ... ها ها زدم زیر خنده و گفتم خاک بر سرت دیوونه.یکی؟؟؟حتما اینقدر نازشو خریدیو قربون صدقه اش رفتی که اونم ازت سو استفاده کردو جا گذاشت رفت... هان؟؟؟خاک بر سرت...

گفت:اینقدر خاک بر سرت نگو حالم به هم می خوره ... من وفاداری خودمو ثابت کردم ، اینقدر دوسش داشتم که براش می مردم،دوستاش که رفتار منو دیدند حسودی کردن بهش و از راه به درش کردند...

گفتم : دیوونه عشق یعنی اونی که تو بهش نیاز داری... واسه من عشق شهوته ... ادای عاشقا رو در میارمو وقتی شهوتمو خوابوندم از عشق فارغ می شم... بدبخت واسه دختر خودتو می کشی....ای بدبخت... خاک بر سرت...

 

*وقتی دنیا وارونه بشه عشق آدما هم وارونه می شه...اونی که دوسش داری عوضی از آب در میاد...

**احساسات لطیفتونو بی خودی خرج نکنید... بذارید اون روزی خرجش کنید که ارزشش خیلی بالا رفته،میان دنبالش...

***ای دنیا دلگیرم ازت ،وای زندگی سیرم ازت ...

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 23:2  توسط ایمان آقارحیمی  | 

با صدای گمب بسته شدن در از خواب پریدم ،منگ بودم ، آخه دقیقا داشتم خواب می دیدم که دو تا ماشین با هم تصادف وحشتناکی کردند و دقیقا صدای برخورد ماشین ها به هم مصادف شد با برخورد در به هم . از جام بلند شدم و با همون حالت گیج و منگی رفتم سمت در حال، وای چه طوفانی میومد . غرشی کردمو با یه صدای نسبتا بلند گفتم : این در لامصب رو کی باز می ذاره،اه. هوا گرگ و میش بود در اتاقا رو یکی یکی باز کردمو بستم، انگاری کسی خونه نبود . وحشت تموم وجودمو گرفته بود . وای داشتم دیونه می شدم، طوفان وحشتناک با اون صداش،خوابی که دیده بودم،تنهایی توی این وضعیت،هوا هم که تاریک شده بود.به سمت یخچال رفتم، جز ظرف آب و چند تا خرت و پرتی که حال آدمو به هم می زد چیزی نبود. اعصابم خورد شد، به سمت تلفن رفتمو شماره داداشمو گرفتم . خاموش بود. شماره خواهرمو گرفتم،از گوشه حال صدای زنگ تلفنش در اومد،اه یعنی کجان اینا. دیگه داشتم کلافه می شدم. یه دفعه ای لرزم گرفت. رفتم یه پتو آوردم و جلوی تلویزیون دراز کشیدم. سه تا شبکه که پیام بازرگانی داشت،دوتاشونم که سخنرانی بود، یکی شبکه موند که اونم خبر داشت پخش می کرد. لجم گرفت...

پتو رو کشیدم روی سرم و چشمامو بستم...

*دوستان مخم تاب برداشته.

**فعلا با این داستان خودتونو سرگرم کنید تا از هفته دیگه تحولاتی بدم.

***اینقدر گرفتاری زیاد شده که مخ و دل و دماغی واسه کسی نمونده.

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:45  توسط ایمان آقارحیمی  | 

نگاهی به صفحه دوم شناسنامه اش انداخت ، تاریخ 28/6/84 نشان از این می داد که سه سال از زمان عقدشون گذشته است. تونسته بود با مشقت فراوان کاری رو دست و پا کنه و یه خونه رو توی یه محل آبرومند رهن کنه و حالا می تونست دست زنشو بگیره و ببره سر خونه و زندگی زناشویی.

همسرش می گفت نمی خوام حسرت شب عروسی رو دلم بمونه و می خواست بعد از سه سال عقد بودن حالا که می خواد بره سر خونه و زندگیش یه جشنی هم بگیرند تا آرزوی پوشیدن لباس عروسی در شب جشن عروسی رو دلش نمونه./

همه چیز مهیا بود تا جشن برگزار شود . هیچ کس به میوه و شیرینی ها رحم نکرد، و از شام چندین ظرف کثیف باقی ماند که انتظار می کشیدند تا با دستان کارگری رنجور شسته شوند.

بوق بوق ماشین ها و فلشر ها زیبایی خاصی به جشن دخترک خوشبخت داده بود . کم کم موجهای زیگزاگی ماشین ها یکی پس از دیگری نشان از جوان های مستی می داد که دنبال فرصتی جهت خودنمایی می گشتند.

عبور بچه گربه ای از وسط خیابان موجب انحراف ماشین پراید شد تا به دلیل عدم کنترل و برخورد به ماشین عروس، تصادف وحشتناکی به وقوع بپیوندد. ماشین عروس توسط درخت کنار خیابان متوقف شد و همگان سراسیمه و گیج به سمت ماشین عروس دویدند. عروس با لباس سفید آغشته به خون در انتظار کفن سفیدی بود ...

 

*چقدر زندگی سخته این روزا...

**حسرت به دل عروس نموند ولی دوماد بی چاره تا کی حسرت عروسشو بخوره.

***حرفی برای گفتن نمونده ...


+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 3:23  توسط ایمان آقارحیمی  | 

وقتی فهمید دو ماه دیگه بیشتر زنده نیست ، ترس تموم وجودشو فرا گرفت و مدام با خود فکر می کرد چه کارایی رو توی این مدت انجام بده تا بهشتی بشه ...

تموم بدنش فلج شده بود و روی تخت بیمارستان افتاده بود . اون تصادف لعنتی فقط برای او یه سر جا گذاشته بود که بتونه نفس بکشه، فکر کنه،حرف بزنه و به زحمت چیزی بخوره تا فقط دوماه شانس داشته باشه به حساب اعمال خود برسه . نمی دونست از کجا باید شروع کنه .

از پرستار خواست تا برایش ماشین حساب بیاره و عدد هایی که می گه رو ضرب کنه . 2 ضرب در 30 ضرب در 24 ضرب در 60 ببین چند می شه؟ پرستار مکثی کرد و جواب داد 86400 .

نفس راحتی کشید و گفت خدا رو شکر،خیلی وقت دارم تا به حساب اعمالم برسم.

پرستار اتاق رو ترک کرد ، دو ساعت بعد موقع مصرف دارو های مریضش اومد. اما مریض تصادفی دیگه حرف نمی زد. نفسش بند اومده بود و مدام در گوشش 86400 می شنوید.

 

*بعضی دکتر چقدر در حق مریضشون بد می کنند که زمان مرگ مریضان بد حالشونو نمی گویند،به نظر من شاید بتونند استغفار کنند.

**یادم و آیه قرآن می آید که به حساب خود برسید قبل از اینکه به حساب شما برسیم.

***گاهی ثانیه ها هم ارزش ندارند. مرگ از ثانیه هم زودتر اتفاق می افته.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 1:19  توسط ایمان آقارحیمی  |