تبليغاتX
با تو بودن ...

با تو بودن ...

نوشتن در کنار تو لذت دیگری دارد...

حسادت ...

روی صندلی نشسته بود و به دستانی که داشتند پول می شمردند خیره شده بود ... آهی از سر حسرت کشید و به جیب خالی اش فکر کرد ... خوش به حالش معلومه آدم پولداری هست ... باند های تراول 50 تومانی رو همین طور می شمرد و تحویل پذیرش بیمارستان میداد...

انگاری خرج عمل همسرش بالا رفته بود ... بیش از 20 میلیون ... همچنان آه می کشید و توی دلش حسرت این همه پول را می خورد ...

یادش رفته بود که حتی یک 5000 تومانی هم خرج دوا و دکتر نکرده بود...

*حِسادَت یا رَشک احساسی است که هنگام کمبود نسبت به ویژگی، دستاورد یا داشته‌های برتر فردی دیگر روی می‌دهد و فرد حسود یا می‌خواهد که آن را داشته باشد و یا آنکه می‌خواهد دیگری آن را نداشته باشد.

**این که دیگران چه دارایی هایی بیشتر از شما دارند مهم نیست، مهم اینه که شما از اون دارایی کمتون در چه راهی استفاده می کنید.

*** خدایا به داده ها و نداده هایت شکر


برچسب‌ها: حسرت, پول, سلامتی
نوشته شده توسط ایمان آقارحیمی در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391





پدربزرگ...

چشماش بسته بود ... در آن لحظه این فکرو نمی کردم که شاید این آخرین نگاهم به چشمان بسته اش باشد... فقط اشک بود که از چشمان باز من به خاطر چشمان بسته اش جاری می شد ... فکر کردن به گذشته و محبت هایی که به من می کرد آتشم می زد و از اشک هایم سیلی راه انداخته بود که صورتم را غرق غم و اندوه می کرد ...

و اینک او در زیر آن همه خاک چه می کند سوالی است که در این شبها خطوط موازی ذهنم را زیکزاکی می کند...

*آنچه را که هست اگر قدر ندانی می شود بود ...

**دستان پر حرارت و گرم پدربزرگم را وقتی ساعت ۱۰:۳۰سه شنبه شب ۲۹ فروردین ماه برای آخرین بار در دستانم گرفتم سرد شده بود.

***برای شادی روح پدربزرگ مهربانم (حاج محمدعلی علی نجاری) فاتحه مع الصلوات


برچسب‌ها: پدربزرگ, مهربان, مرگ
نوشته شده توسط ایمان آقارحیمی در شنبه نهم اردیبهشت 1391





فرهنگ سازی ...
بعد از چند سال تونست با وام و قرض و قوله از این طرف و اون طرف یک رنویی را بخره و عید بچه هاشو یه مسافرت ببره و دلشونو شاد کنه ...

عید که تموم شد ماشینشو حراج کرد تا بتونه پول جریمه هاشو  جور کنه ...

*جریمه هدف نیست، مهم اینه که خزانه پر بشه تا بتونیم اختلاص کنیم.

**در ایران باید پول بدی فرهنگ  سازی کنند، اما کشورهای دیگه آموزش می دن تا فرهنگ سازی بشه.

*** «بهار من آرامش و رضایت تو» شعار پلیس در نوروز


برچسب‌ها: فرهنگ, عید, فقر
نوشته شده توسط ایمان آقارحیمی در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390





نصیحت ...
گفته بودمش چند سال دیگه به امروزت می خندی... به بچه بازی هات... به بی توجهی هات و به آنچه که امروز راحت از دستش می دهی...

چند سال بعد گریه کرد... به اینکه چرا به حرف هایم گوش نکرد...

* امروز شما فردایتان را خواهد ساخت، به فردایی آباد نخواهید رسید مگر اینکه امروز تلاش کنید.

** ما آدما دوست داریم به نصیحت ها پشت کنیم... اخم کنیم.

*** آنهایی که نصیحت می کنند خودشان را هم گول نزنند.


برچسب‌ها: نصیحت, امروز, فردا
نوشته شده توسط ایمان آقارحیمی در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390





هدیه ...
خسته تر از همیشه بود... با یکی از همکاراش دعواش شده بود ... اعصاب آرومی نداشت ... کلید رو انداخت توی در و اونو باز کرد ... وارد خونه شد... مهتاب رو که دید جا خورد... بهت زده مهتاب رو برانداز کرد و بهش گفت چیه امروز لباسای خوشکل پوشیدی و لاک زدی به ناخن هات و  با حالت تمسخر آمیزی ادمه داد: لب و لوچه ات رو رنگ و لعابی دادی... و راهی اتاقش شد ...

نهار رو آماده کن که حسابی گشنمه ... و با شنیدن یک چشششششششم غلیظ  از مهتاب لباساشو از تنش در آورد ...

در کمد رو که باز کرد... مات و مبهوت دسته گلی رو دید که خیلی هنرمندانه تزئین شده بود ... خونش به جوش آمد و دسته گل رو برداشت و به سمت آشپزخونه رفت ... شتابزده دسته گل رو پرت کرد تو صورت مهتاب و پرخاشگرانه گفت : بی شعور عوضی کدوم خری اینو واست آورده که واسش تیپ زدی و خوشکل کردی .. و قبل از اینکه مهتاب حرفی بزنه اونو به باد کتک گرفت ...

بیچاره مهتاب نتونست به شوهرش بگه امروز سالگرد ازدواجشونه و دوستش داره ...

*ولنتاین بر همه عاشقا و همسفر لحظه لحظه زندگی ام مبارک

**مردها خستگی محل کارشونو به محیط خونه نیاورند.

***امان از روزی که مردی احمق اسیره شک توی زندگی اش بشه.


برچسب‌ها: هدیه, عشق, ولنتاین
نوشته شده توسط ایمان آقارحیمی در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390





به درد نخور ...
وارد مغازه شد ... پدر باتندی گفت: کدوم گوری بودی؟ دوباره با اون بچه های علاف رفته بودی... بیا بتمرگ پشت میز دو زار کاسب بشی ... هر چی من زحمت کشیدم و کسی شدم واسه خودم توی حیف نون هیچ خری نشدی... و همین جور غر می زد...

سعید که به غرورش بر خورده بود ... هر از چند گاهی دست به یه کار و هنری زد ... دوست داشت مثل بقیه باشه ... نمی خواست اونی بشه که پدرش  می خواد... راه موفقیت پدرشو دوست نداشت ... و تا آخر عمر به درد نخور باقی ماند...

*خیلی ها دارند ولی نمی توانند.

**خیلی ها می توانند ولی ندارند.

*** خیلی ها هم دارند و هم می توانند ولی خدا نمی خواهد.

 


برچسب‌ها: هنر, کار, موفقیت
نوشته شده توسط ایمان آقارحیمی در دوشنبه هفدهم بهمن 1390





سرطان...

محکم در آغوشش گرفت و بوسه ای بر گونه های معصومش زد ... دستی بر سرش کشید و به یاد اون شب هایی افتاد که چنگ در مویش می انداخت و باهاش عشق بازی می کرد اما الان دیگه چند شاخ موی طلایی رنگ بی رمق بیشتر نداشت ...همشون سر شیمی درمانی ریخته بود ... بغلش کرد و دستشو انداخت دور گردنش و آرام از کنار گوش در امتداد گونه هاش آورد پایین و چونه اش را فشار داد و در حالی که اشک هاش سرازیر شده بود گفت: دوست دارم امید ... نمی دونی چقدر دوستت دارم ... و همین جور که در آغوشش بود با چشمانی خیس خوابش برد.

صبح برای نماز بیدار شد... امید را هم بیدار کرد ... خیلی معصومانه و مظلوم تر از همیشه بود ... بوسیدش و گفت: الهی من قربونت برم .... پاشو تنبل خان ... نماز داره قضا می شه ... و رفت برای وضو گرفتن ...

برگشت ... امید با همون حالت معصومانه به خواب ابدی رفته بود ... سرطان کار خودش رو کرده بود ...

*می گن با وجود این کارخانه های کاشی و ... تا چند سال دیگه سرطان مثل سرماخوردگی بین مردم رایج می شه.

**چه امیدها که توی شهرمون با عشق زندگی کردند و ناجوانمردانه اسیر سرطانی شدند که خود دخالتی در آن نداشتند.

***قدر لحظات با هم بودن رو بدونید ... شاید فردا یکی از شما نباشه...


برچسب‌ها: سرطان, عشق, زندگی
نوشته شده توسط ایمان آقارحیمی در یکشنبه نهم بهمن 1390





زیر چتر خدا ...
نم نم های بارون لباسشو خیس کرده بود ... بارون داشت شدت می گرفت و کوچه ها رو آب برداشته بود... دستشو درازمی کرد ولی هیچ ماشینی وا نمیستاد... پیاده راه افتاد تا بیشتر خیس نشده حداقل به یه جایی برسه .... دیگه همه جاش خیس شده بود و هوا هم سوزشو بیشتر می کرد... قدم هاشو سریعتر بر می داشت ولی توی خیابون آنقدر آب جمع شده بود که با هر پایی که به زمین می گذاشت شتک های آب تا زانویش را گل آلود می کرد... باخودش فکر کرد که چقدر خوب بود الان یه چتر داشت ....

فکر کرد این بارون درسته که داره اونو اذیت می کنه ولی نعمته ... مشکل از بارون نیست... مشکل از اونه که چتر نداره... درست مثل زندگی که مشکلات بر سر و کول  آدم می ریزند و در اصل این مشکلات نعمت هستند... مهم اینه که زیر چتر خدا باشی...

به خونه که رسید از پشت شیشه بخار گرفته پنجره... بارونی که به شدت می بارید را نگریست و باانگشتش روی پنجره نوشت:

« وقتی چتر زندگی ات خدا باشه بذار ابر سرنوشت هرچه خواست بباره »

*اینم روایت باهم بودن زیر چتر خدا برای روزهای بارونی پاییز.

**مدت هاست می خواستم این داستان رو کار کنم ولی بالاخره آخرین ویرایش آن آماده شد.

***نظرات جالب و خوندنی تونو دوست دارم.پاراف کنید.


نوشته شده توسط ایمان آقارحیمی در شنبه نوزدهم آذر 1390





زیر رادیکال پول ...
از ماشین ۵۰ میلیونی اش پیاده شد، کت و شلوار ۶۰۰ هزار تومانی اش برق می زد و بوی ادکلن فرانسوی اش فضا را پر کرده بود، وارد مغازه سوپری شد و دست در جیبش کرد با تنها  ۲۰۰ تومانی که در جیبش بود دو تا نون ساندویجی گرفت ... نان شبش این بود ...

*خیلی ها ظاهر خوبی دارند اما پول خوبی ندارند.

**چقدر سخته همه چیز داشته باشی ولی پول نداشته باشی.

***کمی پول گر شود پیدا به هر قیمت خریدارم.


نوشته شده توسط ایمان آقارحیمی در یکشنبه یکم آبان 1390





گریه ...
از گوشه چشمانش همین جور سرمی خورد می اومد پایین... برای خودش مسیری رو رد انداخته بود و هی از این مسیر می اومد پایین... زلال و شفاف و بی هیچ کثیفی یا سیاهی مسیرش را می پیمود... اشک را می گویم ... گریه های شب قدر ...

*کوتاه و دل نواز

**دلهاتون اگه لرزید، چشماتون اگه خیس شد، دعاگوی منم باشین.

***چه شبی است شب قدر و افسوس که درک نمی کنیم.


نوشته شده توسط ایمان آقارحیمی در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390





آنچه در قبل نوشته ام

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by ghabeshekaste
This Themplate By iman agharahimi

.:: پُـــل ارتـبـــاطـــی::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
پروفایل مدیر وبلاگ
آرشیو مطالب
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss

.:: شنـــاسـنــامـــه::.

ایمــــان آقـارحیــمی
. مهنـــدس عمــران
.کارشناس فرهنگی
. گرافیست و طــراح
. فــیــــلــم ســــــاز
. تصــویــر بــــــــردار

.:: مــوضـــوعـــات::.

اجتماعی
طنز
عشق

.:: بـرچـســب‌هــا::.

عشق (2)
هنر (1)
موفقیت (1)
نصیحت (1)
فقر (1)
حسرت (1)
سلامتی (1)
کار (1)
هدیه (1)
فردا (1)

.:: وبــلاگ دوسـتـــان ::.

انعكـاس*علــي*
داستانک*حسن*
دغدغه های من جدیست*محمد جواد*
آنچه به خورد مردم می دهند*امیــــر*
عبدی*سـروش*
کویر*سهیل*

.:: پـیـــونــد روزانــه::.

یک قضیه جالب
همه چیز در مورد مدیر وبلاگ
لیست تمام پیوند ها

.:: آمـــار بازدیدکنندگان::.

.:: بــــایــگـــانـــی::.

اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آبان 1389
شهریور 1389
ادامه ی بایگانی ماهانه