تبليغاتX
همسفر شبهای تنهایی من
Image and video hosting by TinyPic
در این تنهایی ، سایه نادونی تا ابدیت جاریست

نگاهی به آیینه انداخت . کمی ریز شد . دستی بر موهایش کشید . شاخک های سفید در مویش نشانی از پیری می داد . اما مگه چند سال داشت ... مگه آدم 27 ساله هم پیر می شود . پس این شاخک های سفید چیست ؟ باز انگشتانش را در موهایش انداخت .وای خدای من این موهای من است؟ چه زود دارد می ریزد .

کمی سرش را به آیینه نزدیک کرد و به چشمانش خیره شد . سفیدی چشمانش زرد شده بود . از گوشه چشمش قطره ای سرازیر شد . وای خدای من ، در این جوانی چه زود پیر شدم . یعنی منیره هم به اندازه من پیر شده است . وای که دوری اش چه سخت است . کاش بر می گشت .

از مطب دکتر که بیرون آمد ، مدام حرف های دکتر در گوشش زوزه می کشید . پسرم مصرف لبنیات شما خیلی کم است . این علایم همه به خاطر کمبود کلسیم است . لطفا لبنیات بیشتری مصرف کنید ...

 

*گاهی چه خوش خیالیم که عشق پیرمان کرد .

**واسه کسی بمیرید که براتون تب کنه .

***اون که رفته دیگه رفته ، مگه تو چند سال جوونی پسر...(هر چی به خودم می گم، بازم فایده نداره )


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:54  توسط ایمان آقارحیمی  | 

عشق یا تهمت ...

سیما جان ، بهت گفتم تنها یه شرط وجود داره که من هر چه زودتر خانواده ام رو راضی کنم که بیان خونتون واسه خواستگاری و اون هم صد بار گفتم . تو باید بیای توی بغل من و منو ارضا کنی. اگه این کارو بکنی من توی همین هفته خانواده ام رو می یارم برای خواستگاری...

مسعود نمی شه یه شرط دیگه ای بذاری؟ آخه منو تو می خواهیم زن و شوهر بشیم . چه دلیلی داره که قبل از ازدواج ، تو این کارو از من می خوای؟؟؟به خدا من می ترسم  مسعود! خودت خوب می دونی که اگه من بخوام شرطتو قبول کنم فقط و فقط به خاطر اینه که عشقت دیوونم کرده و می خوام زودتر باهات ازدواج کنم .

سیما، عزیزم،  اگه من این شرطو گذاشتم به خاطر اینه که دوستت دارم و می خوام به مامانم این مسئله شرط رو بگم و اونا رو راضی کنم بیان خواستگاری . اونا از ترس آبروشون هم شده سریع با ازدواج منو و تو موافقت می کنند .

باشه من حرفی ندارم چون عاشقتم تن به این کار می دم مسعود جونم ...

هفته بعد در حالی که سیما انتظار خانواده مسعود رو می کشید ، با تهمت های مسعود به عنوان دختر بدکاره روبرو شد که می گفت : مادرم گفته که دختری که به همین راحتی بیاد و توی بغل تو قرار بگیره مطمئن باش توی بغل هزار کس و نا کس دیگه قرار گرفته . با این دختر نمی شه زندگی کرد ...

 

*عاشق شدن اینا رو هم داره دیگه ...

**به نظر شما عاقبت سیما چی می شه؟ صبر؟عشق جدید؟مرگ؟

***تشکر می کنم از دوست خوبم عاشق حق به خاطر شعر قاب شکسته اش که خواندنش خالی از لطف نیست .

 


+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:28  توسط ایمان آقارحیمی  | 

پدر وارد اتاق شد و با صدای بلند گفت: نگاه کن ، تا زمانی که خونه بابات هستی نمی تونی با دوستات اردو و سینما و از این قرتی بازی ها بری . وقتی رفتی خونه شوهر اون موقع آزادی هر کاری خواستی بکنی . فهمیدی ؟ دیگه نبینم به مادرت اصرار کنی که با من صحبت کنه که بذارم بری دنبال این مسخره بازی ها و ...

وقتی پدر از اتاق خارج شد ،خودشو پرت کرد روی تختش و بالشو گذاشت روی سرش و شروع کرد گریه کردن .

نیم ساعتی رو با خودش حرف می زد و گریه می کرد  و هر دقیقه یه تصمیم می گرفت . از لابلای تصمیم هایش به فکر فرار از خانه افتاد . می خواست آزاد باشه . نسبت به همکلاسی هاش احساس حسادت می کرد.اما جرات فرار نداشت . می دونست همه اونایی که فرار کردند راه به جایی نبردند .

باز فکر کرد . بهترین تصمیم شوهر کردن بود . تصمیم گرفت اولین خواستگار رو جواب بده و خودشو از این خانه لعنتی راحت کنه .

یک ماهی گذشت چشماشو که باز کرد  خودشو توی خانه شوهر دید . شوهرش حتی نمی گذاشت به دیدن پدر و مادرش بره چه برسه به اینکه بذاره زنش بره  بیرون .

چندی بعد جنازه تازه عروس رو از حمام خانه بیرون آوردند . طفلک خودکشی کرده بود ....

 

*وقتی قدر داشته هاتو ندونی و فرا تر از اونی که داری می خوای نتیجه اش همینه.

**برای انتخاب شریک زندگی بیشتر از اینها دقت کنید. زندگی آینده تان را تباه نکنید.

***برای فرار از وضعیت بد به بدتر پناه نبرید.


+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:9  توسط ایمان آقارحیمی  | 

یکی پرسید از من، تو چرا غمگینی؟

در جوابش گفتم: حال من می بینی؟

روزگاری من هم ،مثل تو شاد بودم

مثل سرو و شمشاد ، از غم آزاد بودم

تا که دلدارم رفت،دل من با خود برد

شد بهارم پائیز،خوشی در جانم مرد

دیگری گفت چرا رنگ رویت زرد است

گفتمش زردی عشق،آبروی مرد است

آن یکی گفت به من درگوشی و یواش

که هنوزم داری در سرت حال و هواش؟

در جوابش گفتم با غریو و فریاد

تا نمیرد،نرود نام پاکش از یاد

گرچه او رفت ،ولی یادش از دل نرود

در پی یار دگر،تا ابد دل نرود

 

*هر چی تلاش کردم نتونستم داستان این هفته رو بنویسم ،این شد که این شعر را تقدیم کنم به م که منتظر بود ...

**به سر زلف تو بستم دل و جان و سر و تن – با همه دوست شدی با من مسکین دشمن

کاشکی مرگ بیاید به سراغ بدنم – تا که شاید فکنی یک نگه از روی محبت بر من

***و این نیز بگذرد ...

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:35  توسط ایمان آقارحیمی  | 

افسرده بود . حوصله هیچ چیزی رو نداشت .برایش  انگاری دنیا به آخر خط رسیده بود . از همه کس و همه چیز می نالید . با همه سر دعوا داشت . نمی دونست چه مرگیش شده ؟

به خیابون زد . حال و روزش خوش نبود و دلش گرفته بود .

کوچه ها رو گز می کرد ...

همین جور که کوچه ها رو یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت ، انتهای یه کوچه توجه اش را جلب کرد .

خیمه ای کوچک و بسیار ساده بر پا شده بود و بر سر در آن نوشته بودند :( صفای دلاتون آبروی مجلس ماست .به خیمه فاطمه الزهرا (س) خوش آمدید .)

به فکر فرو رفت ، چه دلشون خوشه اینا ... کاش دل منم مثل اینا بود ... کی به خیمه اینا نگاه می کنه !!!؟؟؟ ...

شاید همین سوالا بود که اونو کشوند درون خیمه . نوجوانی بر روی منبر نوحه  سرایی می کرد . به خودش که  آمد دید گوشه ای از مجلس بر روی خاک نشسته و های های گریه می کنه . جلوی گریه اش رو نمی تونست بگیره .

دلش بد جوری شکسته بود .

آب بینی اش رو بالا کشید و آروم زمزمه کرد : آخ خدا .چقدر دلم برای خودم و خودت تنگ شده بود ... یا فاطمه  دستم بگیر ...

 

*نذر همتون قبول حق.التماس دعا.

**هیچ فرصتی رو برای بهتر شدن از دست ندین. دلتنگی های درونیتان شما رو به وصال حق می رسونه . یه کنکاشی در درونتان انجام دهید .

***جای همتون خالی تعطیلات یه سفری به اصفهان و شهرکرد داشتم . گاهی نگاه کردن به طبیعت ، تحولات زیادی رو در درون انسان ایجاد می کند .

 

 


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 1:54  توسط ایمان آقارحیمی  | 

وارد اتاقش شد و در را محکم بست. پدر پیرش به پشت در آمد و عاجزانه گفت محمد به من پیر رحم کن . اگه من یه چیزی رو توی زندگی به تو می گویم به خاطر اینه که دوستت دارم. آخه تو پسرمی.

محمد با صدای بلندی گفت : به تو ربطی نداره . تو پیر و خرفت شدی نمی تونی منو درک کنی . تو نباید توی کار من فضولی کنی. من هر کاری بخوام می کنم و کسی نمی تونه جلودارم باشه .

پدر پیر دستش را بر روی قلبش نهاد و در حالی که آهسته با تکیه بر در می نشست ،گفت:آخه من چی رو از تو دریغ کردم ، ماشین رو که به نامت کردم،آپارتمانهای ولنجک رو فروختی و با پولش هر کاری خواستی کردی. آخه چی واست کم گذاشتم که با من اینجوری می کنی.

محمد دوباره صدایش را بلند کرد و گفت:دیگه توی این دنیا کاری نداری؟ چرا گورتو گم نمی کنی بری کفه مرگتو بذاری...

نیم ساعتی گذشت. محمد در اتاق رو باز کرد. پیکر بی جان پدرش خیلی وقتی بود که نفس نمی کشید .

نگاه به صورت پدرش انداخت. مظلومیت را ،مهر را ، دلسوزی را برای اولین بار در صورت پدرش دید . سالها می شد که به صورت پدرش اینقدر دقیق نگاه نکرده بود .

فریاد زد و گریست...

 

*این هم یه داستان به مناسبت سالروز ارتحال امام خمینی (ره)،پدر مهربان انقلاب.

**قدر پدر مادراتونو بدونید و هر وقت به اونا بی احترامی کردین اون لحظه ای رو به تصور کنید که خدای ناکرده سایه اونا بالای سرتون نیست.

***میشه نگاهی عاشقونه به پدر و مادرامون داشته باشیم.


+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:12  توسط ایمان آقارحیمی  | 

انتظاراز روی صندلی بلند شد و به کنار حوض رفت . رو شو برگردوند و به عاطفه گفت:ببین عزیزم،برای هردوتاییمون خوبه که یه مدتی از هم دور باشیم و خودسازی کنیم . می دونی عاطفه ، من از وقتی با تو آشنا شدم خیلی از خودم دور شدم . می خوام یه رفرش حسابی به خودم بدم . عاطفه از این حرفم ناراحت نشو و بدون این به نفع هر دوتاییمونه .

عاطفه در حالی که سرش را زیر انداخته بود و مدام با پشت دستش گوشه چشمانش را پاک می کرد ، با صدای گرفته ای گفت : مجتبی به خدا سخته ، من خیلی به تو وابسته شدم حتی نمی تونم فکرشو بکنم که یه روز از تو دور باشم ، حالا تو از من می خوای که ده روز همدیگه رو نبینیم و هیچگونه خبری از هم نداشته باشیم ؟ فقی کرد و ادامه داد:مجتبی راستشو بگو ازمن خسته شدی که می خوای با این بهونه از من جدا بشی؟

مجتبی قدم زنان به طرف صندلی که عاطف روی آن نشسته بود آمد ، از کیفش یه بسته بیرون آورد و رو به عاطفه گفت:

این بسته یه سری از کتاب هایی است که در مورد بانو فاطمه زهرا (س) است ، برای تو گرفتمشون .باید توی این ده روز اینا رو بخونی و حضرت فاطمه را الگو قرار بدی و خودتو عوض کنی؟ عاطفه ... تو رو خدا بیا فرصت به هم دیگه بدیم تا خودمونو خوب بشناسیم ...همه چیز که عشق نمی شه ... این کاغذ و بگیر و وقتی ازت دور شدم اونو بخون ...

مجتبی خداحافظی کرد و رفت ...

عاطفه کاغذ رو باز کرد ، های و های گریه کرد ... و بلند فریاد زد مجتبی دوست دارم ...

 مجتبی برایش نوشته بود:( چه خوب می شه اگه توی این مدت که انتظار دیدن منو می کشی ، به انتظار واقعی، یعنی به امام زمانمونم فکر کنی...)

 

*اینجوری هم می شه به عشق نگاه کرد ، مگه نه؟

**فرصت های خوب شدن رو از دست ندین.

***این داستان رو تقدیم می کنم به وبلاگ خوب بوی گل نرگس.


+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:46  توسط ایمان آقارحیمی  | 

فریببا تمام وجود عاشقش شده بود. هر روز سعی می کرد این عشق و علاقه رو به زبون بیاره و به امیر بگه که چقدر دوسش داره، ولی زبانش یاری اش نمی داد . فقط سعی می کرد با رفتارش غیرمستقیم به او بفهمونه  که دوسش داره و عاشق سینه چاکشه .اما انگار امیر توجهی به الناز نداشت .

الناز دیگه صبرش تموم شد، طاقت سردی امیر رو نداشت . طاقت بر او طاق شده بود که تصمیم گرفت با نوشتن یه نامه امیرو از عشقش با خبر سازد .

امیر نامه رو خواند . میدونست که یه دختر عاشق برای دست آوردن معشوقش تن به هر کاری می دهد . از گوشه چشمانش برق حیله و فریب متصاعد می شد ...

 

*در این دنیای وحشی حرف اول را چه کسی می زند ؟

**عشق را کجا می توان جستجو کرد ؟

***جای همتون خالی پنجشنبه گذشته رفته بودیم بازدید از مراسم گلاب گیری قمصرو آرامگاه سهراب و حمام فین کاشان.

                                                          


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:22  توسط ایمان آقارحیمی  | 

هر روز وبلاگ حمید رو باز می کرد . بی صبرانه منتظر مطالب وبلاگش بود . آخه از طرز نوشتن حمید خوشش اومده بود . آرزو داشت حمید از نزدیک ببینه . یه جورایی عاشقش شده بود . البته نمی دونست عاشق خود حمید شده بود یا نوشته هایش .

ایمیلی به حمید زد و از او خواست تا همدیگه رو ببینند . حمید در جواب ایمیل خواستار دلیلی برای این دیدار شد.

ساناز دلیل این دیدار رو ابراز علاقه و عشق به حمید بیان کرد .

حمید خونسردانه اینچنین جواب داد : شما از طرز نوشتن و قلم من خوشتون اومده و شما عاشق قلم نوشتاری من شده اید . بهتر است از وبلاگم خواستگاری کنید .

ساناز دیوانه شده بود . بیش از پیش با این جواب حمید عاشق شده بود . اینبار از منطق حمید خوشش آمد .اما حمید زیر بار نمی رفت ...

 

*گاهی وقت ها وبلاگ ها به اندازه چت کردن خطرناکند.

**خیلی وقته دارم با این سوال کلنجار می رم که آدما چطوری و از کجا عاشق می شوند؟

***نظراتتون رو راجع به مطالب و قالب و اسم وبلاگ قاب شکسته بگین تا عملکرد یکساله وبلاگ رو ارزیابی کنم؟


+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:11  توسط ایمان آقارحیمی  | 

پله ها را دوتا یکی می کرد و با سرعت پائین می آمد. باورش نمی شد کسی رو که اون بالا ، از پشت پنجره دیده بود نیلوفر باشه! در را باز کرد و خودشو پرت کرد توی کوچه.وای خدای من این نیلوفر خودمه... (از اون روز که من خونه ی نیلوفر اینا بودم و پدر مادرش سر رسیدند و آبروریزی شد سه سال می گذشت ...،از اون روز به بعد نیلوفرو ندیدم...)

صداش زد... نیلوفر...نیلوی من ...

زن با تعجب و متحیرانه روشو به عقب برگردوند.اشک در چشمانش جمع شد.ولی سرش را به زیر انداخت و گامهایش را بلندتر برداشت تا از سینا دور شود.

ناگهان صدای ترمز اتومبیلی، سکوت را شکست و در ادامه صدای فریاد یک زن ...

سینا به سرعت خودشو به بالای سر نیلوفر رسوند. اما نیلوفر نفس آخر را کشیده بود...

 

*گاهی انسان ها 2 بار می میرند.

**این روزا به زندگی ها نگاه کردی؟ اشتباه پشت اشتباه.

***مقصر اصلی در این داستان کیست؟


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 2:7  توسط ایمان آقارحیمی  | 

نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد.به کنار پنجره رفت . دیگه از اونی که بود خسته شده بود . می خواست تحولی به خودش بده ، ازدواج کنه.سرو سامون بگیره . گذشته تلخش مثل خوره به جونش افتاده بود . می ترسید . نمی دونست می تونه باز هم مثل قبل کسی رو دوست داشته باشه و به او محبت کنه یا نه؟ ترسیده بود . فرار از گذشته براش ممکن نبود .فکر می کرد اگه ازدواج کنه می تونه گذشته رو فراموش کنه و یکی دیگه رو دوست بداره .

ازدواج کرد . 2 روز خوش بود . بقیه روزا رو می زد از خونه بیرون . تحمل قبول کردن یه نفر بجز سارا ،اونم توی زندگی که باید یه عمر با اون باشه سخت بود . به سمت دادگاه رفت تا تقاضای طلاق بده ...

 

*آخه چرا بعضی آدما اینقدر عاشقند و بعضی ...

**یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم      وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

***بازم می گم : اون که رفته دیگه رفته ، بی خیال ، مگه تو چند سال جوونی .

 


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:3  توسط ایمان آقارحیمی  | 

 

گرد سفید پیری، موهای کم پشت و محاسنش رو پوشانده بود. سرش رو که از میز بلند کرد میترا روبرویش ایستاده بود.

+وای که چقدر پیر شدی امید جان. می دونم که این ها همه از غم دوری این سالهاست...به خدا من هم شکسته شدم و مدام در پی تو می گشتم...

- حرف نزن و از اتاقم برو بیرون...نکنه قصه ازدواجت با حسین رو یادت رفته ؟ برو بیرون...

دیگه حرفی نزد . میترا سرش رو به زیر افکند و آرام از اتاق بیرون رفت....

امید از جایش بلند شد و به کنار پنجره رفت. خوب می دانست که حرفهایی که به میترا زد حرف های دلش نبود،حرفهای غرورش بود. چون هنوزم دوستش داشت.

و باز تنهایی....

زانو هایش شل شد و از گوشه چشمانش اشک غم سرازیر و می دانست که باز هم فرصت به او رسیدن رو از دست داده بود.

آه از نهاد امید برخواست . چشمانش رو بست و دیگر هیچگاه باز نشد...

 

*خویشتن را بردار ،   عشق می ماند و تو

** این عشق در اوج لطافت چه وحشیانه با آدما رفتار می کنه.

***توصیه می کنم کتابهای شعر مجتبی کاشانی رو حتما مطالعه کنید.

 


+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:49  توسط ایمان آقارحیمی  | 

تلفن قطع شد.نگاهی به تایمر تلفن انداخت .چهارمین، یک ساعتی بود که تلفنی از دیشب با هم صحبت می کردند و تلفن خودش قطع می شد. مسعود هر شب با پریسا تلفنی صحبت می کرد. یادش نمی یاد چطوری و از کی با هم آشنا شده بودند ولی از اون موقع چیزی حدود هفت ماه می گذشت .مسعود اهل کرمان بود و پریسا اهل ایلام. توی این هفت ماه تنها ارتباطشون تلفنی بود بدون اینکه هم دیگه رو حتی برای 1 دقیقه دیده باشند.خودشون هم فکرشو نمی کردند که هفت ماه بدون اینکه همو ببینند با صحبت های شبانه عاشق هم شده باشند . پریسا می گفت: به نظر من این عشق دروغه .چون تو هنوز ظاهر منو ندیدی ؟مسعود در جوابش اینچنین می گفت: عشقی که از روی ظاهر باشه هوسه...

 

و دریغ ...

که بشر می میرد                                                      

در تنهایی با هم بودن .

 

*نظراتتون رو راجع به این نوع عاشق شدن بنویسید .واسم مهمه...

**آدما از کجا عاشق می شوند؟دل؟عقل؟زبان؟چشم؟گوش؟دست؟پا؟

***عشق مانند هوا ،همه جا موجود است.تو نفسهایت را قدری جانانه بکش.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 0:6  توسط ایمان آقارحیمی  | 

برای تولد آیدا دعوت شده بود . خیلی تلاش کرد که توی اون مراسم حضور نداشته باشه . ولی باز حس کنجکاویش کار دستش داد. آیدا تموم دوستاشو اعم از پسر و دختر دعوت کرده بود . دوستای داداشش هم بودند . سوسن ، حس بدی داشت و به خودش دشنام می داد که ای کاش نمی اومدم ،یه حس درونی هم می گفت حالا که اومدی ،خودتو بزن به بیخیالی و همرنگ جماعت شو .

به کنار میز پذیرایی رفت ، خانواده آیدا چیزی کم نذاشته بودند ،سیگار،ماری جوانا،قرص های شادی آور،قوطی های مشروب...

سوسن حالت تهوع داشت . به دنبال راه فرار بود ،اما مگه می شد...

داداش آیدا به سمتش اومد و اونو به خوردن مشروب دعوت کرد ، سوسن زیر بار نرفت . خوشحال بود که هنوز پاک و با اراده است . به خودش می بالید . مغرور شد.

آیدا سوسن را به اتاق بالا راهنمایی کرد . سوسن ،خوشحال از اینکه می تونه برای فرار از این وضعیت به اون اتاق پناه ببره ،با سرعت راهی اتاق بالا شد.

وارد اتاق شد.یکی در را بست.سوسن برگشت...داداش آیدا بود .نیشخندی زد و با حالت مستانه ای جلو آمد و سوسن رو هل داد روی تخت ...

 

* تجربه اول امتحان می گیرد ،بعد درس می دهد.

**معمولا دخترایی که ادعای پاکی می کنند جسورند و این ، کار دستشون می ده.

***زمونه ،زمونه نامردیست.مواظب خودتون باشین.


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 2:3  توسط ایمان آقارحیمی  | 

یه باند هزاری از توی جیبش در آورد و 30 تاشو شمرد و به فروشنده لباس داد. یه لباس سبز خوشکل خریده بود برای مریم . سه سالی می شد که با هم قهر بودند . دیگه تصمیم گرفته بود عید امسال با مریم آشتی کنه و همه کینه ها رو بریزه دور.

با خودش فکر می کرد که همه این جدایی ها مسببش اطرافیان بودند . اونایی که خبر می آوردند و خبر می بردند . دیگه همه اطرافیانش رو شناخته بود و فهمیده بود که هیچ کس به اندازه خودش نمی تونه به خودش کمک کنه . کاش از همون اول خودش اقدام به آشتی کرده بود .

همه چیز آماده بود فقط باید یه دسته گل می گرفت . جلوی گلفروشی ایستاد و از ماشین پیاده شد . اومد که سفارش گل بده که فروشنده گل داشت با خانمی که قبلا سفارش گل داده بود صحبت می کرد .

آقا روی دسته گل بنویسید: (تقدیم به آرش بابت همه بدی هایی که بهش کردم .)

صدای خانمه آشنا بود . تا روشو برگردوند خود مریم بود . اون هم برای آشتی اقدام کرده بود ....

 

*سال نو مبارک.

**سال نو رو با دور ریختن کینه ها آغاز کنید .

***سالی که نکوست از بهارش پیداست .و چه بهار گرمی...


+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 14:55  توسط ایمان آقارحیمی  | 

یه نخ سیگار برداشت و با آتیش سیگار قبلیش اونو روشن کرد و یه پک عمیق به سیگار زد و انگشتاشو انداخت رو صفحه کلید و شروع کرد به چت کردن.

خودشو دختر جا زده بود و 11 تا همزمان سرکار چت کردن او بودند . خاکسترای سیگار همین جوری می ریخت روی شلوار و پیراهنش . اتاقی تاریک و مملو از دود .

صبح تا شب که می خوابید ، شبا هم کارش شده بود چت کردن ؛ و پسر، دخترا رو سر کار گذاشتن .

بی برنامه و بی هدف بود . داشت با یه چیزی یا یه کسی لجبازی می کرد .

خورد و خوراکش سیگار بود و آب . با این وضعیت بعید بود یه هفته بیشتر زنده بمونه .

زمانی که دیگر کسی اثری از او ندید بر روی دیوار اتاقش نوشته بود : " عشق ویرانم کرد ، ویران می کنم کل جهان را  "

و او با ظاهری فریبنده کسانی رو به دام عشق کشانده بود که اینک باید در چت به جستجوی شریک زندگی دیگری می گشتند

 و می گردند.

*خدا بیامرزه پدر اونی که چت رو آفرید، وگرنه پیدا کردن شریک زندگی چه سخت بود ...

**دنیا پر از بیمارانی است که  چون زندگی خود را باخته اند ، برای من و تو کمین کرده اند.

***توی این زمونه هیچ دختر و پسری تنها نیست . همه لااقل یه نامزد دارند.

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 21:32  توسط ایمان آقارحیمی  | 

ليلا واسه خودش رویایی ساخته بود و همه چیزو خلاصه کرده بود توی این رویای کوچیک خودش که البته فکر می کرد این رویا بزرگترین رویای دنیاست.

خیلی سخت بود دل کندن از کسی که یه عمر مهر و محبتشو توی دلش جا داده بود و الان باید یه شبه همه رو به فراموشی بسپاره.

آخه حسين همه زندگیش بود و ایده آل های بچه گانه اش رو در اون دیده بود و این چیزا چشمان او را رو به حقیقت زندگی ،فرهنگ،سطح طبقاتی،نوع خانواده ها،ثروت و اخلاق بسته بود و همیشه به حسين می گفت تو فقط شوهرم بشو من با همه بی چیزهات زندگی می کنم.

ليلا نخواسته بود یک بار فراتر از یه ارتباط دوستانه فکر کنه و همیشه حسين رو مقصر اصلی می دونست در حالی که برای حسين خیلی سخت بود که تن به خواسته ای بده که هیچ ارتباطی با او و شرایطش نداشت . حسين آرمانی فکر می کرد و ليلا احساسی ...

*چرا همیشه عشق اول آدما ، طولانی ترین عشق،زودگذر ترین عشق و در آخر بی نتیجه ترین عشق هستش و تنها فایده ای که داره اینه که یه خروار تجربه به آدم می ده که فکر نکنم به اشک هایی که پای این تجربه ها رفته بیارزد .

**اون که رفته ، دیگه رفته . مگه تو چند سال جوونی ؟

***اینم جمله معروف خودم:آخر عشق با قاف قسمت تموم می شه .


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:35  توسط ایمان آقارحیمی  | 

 چشماشو كه باز كرد ،مادرش بالاي سرش آروم صداش مي زد . الهه ... دخترم به هوش اومدي ...هنوز نمي دونست كجاست . همه چيزو تار مي ديد .

مادر اينجا كجاست ، من الان كجام ... چرا چشمات خيسه مامان ...

صورتش باند پيچي شده بود . الهه تصادف كرده بود . نيمي از صورتش خراشيده شده بود و يكي از چشماش به شدت آسيب ديده بود . الهه از بين تموم دوستاش حرف اولو در خوشكلي مي زد ... همه بهش لقب حوري مي دادند . با خوشكليش دل خيلي ها رو برده بود ... مغرور بود و هميشه پز برتريشو مي داد . خدا مزد اين غرورشو داد . اينها رو سمانه همكلاسي الهه مي گفت ...

*خيلي بايد مراقب رفتار و كردارمون باشيم و اينو بدونيم ماديات هميشه براي ما نيستند ...

**خدا هيچ وقت مزد بدي آدمارو اينجوري نمي ده ، اين خود مائيم كه با خودمون بد مي كنيم .

***تا مي تونيد سجده بجا بياريد تا از غرورتون كم بشه .التماس دعا


+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 22:2  توسط ایمان آقارحیمی  |