
نم نم های بارون لباسشو خیس کرده بود ... بارون داشت شدت می گرفت و کوچه ها رو آب برداشته بود... دستشو درازمی کرد ولی هیچ ماشینی وا نمیستاد... پیاده راه افتاد تا بیشتر خیس نشده حداقل به یه جایی برسه .... دیگه همه جاش خیس شده بود و هوا هم سوزشو بیشتر می کرد... قدم هاشو سریعتر بر می داشت ولی توی خیابون آنقدر آب جمع شده بود که با هر پایی که به زمین می گذاشت شتک های آب تا زانویش را گل آلود می کرد... باخودش فکر کرد که چقدر خوب بود الان یه چتر داشت ....
فکر کرد این بارون درسته که داره اونو اذیت می کنه ولی نعمته ... مشکل از بارون نیست... مشکل از اونه که چتر نداره... درست مثل زندگی که مشکلات بر سر و کول آدم می ریزند و در اصل این مشکلات نعمت هستند... مهم اینه که زیر چتر خدا باشی...
به خونه که رسید از پشت شیشه بخار گرفته پنجره... بارونی که به شدت می بارید را نگریست و باانگشتش روی پنجره نوشت:
« وقتی چتر زندگی ات خدا باشه بذار ابر سرنوشت هرچه خواست بباره »
*اینم روایت باهم بودن زیر چتر خدا برای روزهای بارونی پاییز.
**مدت هاست می خواستم این داستان رو کار کنم ولی بالاخره آخرین ویرایش آن آماده شد.
***نظرات جالب و خوندنی تونو دوست دارم.پاراف کنید.