تبليغاتX
هـمـسـفــــر شـبـــهـای تـنـهـــایـی مـن

در این تنهایی ، سایه ناروئی تا ابدیت جاریست

ای لعنت به این عشق 

یکی بود یکی نبود . وقتی این یکی بود ، اون یکی نبود . وقتی اون یکی بود ، این یکی نبود . مهم نیست کی بود و کی نبود . مهم اینه که هیچ وقت این یکی کنار اون یکی نبود .

روزی روزگاری دخترکی بود در روستایی نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک . دخترک نه زیبا بود و نه زشت . یه چشم داشت عین هو هسته بادوم و یه زبون عین هو شهد هلو .

از کار خدا پسرکی در روستا بود علی نام که به علوم علاقه وافر داشت . همه علوم را با پول پاس کرده بود . خدا بیامرزد پدر ابوالقاسم سلیم فارسی ملقب به اتیوپی که چو واسطه می گشت تا پول به استاد رساند. روزی گذشت و پسرک ، دخترک روستایی را در کوچه بدید . و از قرار معلوم کبریت عشق در همان کوچه روشن بشد.پسرک موضوع را با ابودبیر خلیفه مسلمین بگفت و خود را خلاص نمود.ابو دبیر دخترک را بدید و او را همی خواست و به دخترک موضوع عشق پسرک بگفت و دخترک را راضی بکرد .

پسرک در دکان خود عروسی بگرفت و بزم بکرد که دیگر دخترک رو دل ربود اما غافل از آنکه دخترکان رو نشناختی و چوب خریت بر سر زنی .

از بد روزگار دخترک عاشق شیخ رئیس خود بشد . و پسرک نمی دانست .

دخترک هر روز به شیطنت از کوچه پسرک بگذشت و عاقبت سر از خانه شیخ رئیس در  بیاورد . روزگار بگذشت و پسرک عاشق تر می شد و شیخ رئیس نیز.و هیچ کدام از شیطنت دخترک ندانستند.

تقدیر پسرک و شیخ رئیس را در جان هم انداختندی و  هر روز صفحه برای دیگری بفرستندی و ناسزا بگفتندی و دخترک کیف کوک بکنندی و بخندی که آنها بر جون هم افتندی.

و این بودی عاقبت عشق که دین و دوست فروختندی و هیچ نگرفتندی بدست و عمر به باد که هر چه بادا باد ولیکن دختران زنده مباد .

 


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:4  توسط ایمان آقارحیمی  |