تبليغاتX
هـمـسـفــــر شـبـــهـای تـنـهـــایـی مـن

در این تنهایی ، سایه ناروئی تا ابدیت جاریست

روزنامه رو با بی میلی ورق می زد . به صفحه حوادث که رسید عکس میثم رو دید . به قتل رسیده بود . وای خدای من . میثم . آخه چرا؟ قطرات اشک همین جور می بارید . اونقدر گریه کرده بود که نوشته های روزنامه رو تار می دید . به هر زحمتی بود مطلب رو دنبال کرد . انتقام خونین از میثم 24 ساله ، این تیر مطلب بود . میثم با مکر پسرانه اش به 14 دختر قول ازدواج داده بود و هر 14 دختر با اطلاع از این موضوع میثم را با ضربات چاقو به طور فجیعی به قتل رسانده بودند . دستی به صورتش کشید و اشکاشو پاک کرد و زیر لب گفت : خدا می دونه چقدر دخترای مثل منو هم سر کار گذاشته که هنوز خبر ندارند . کاش منم می تونستم از اون کثافت انتقام بگیرم ... 

  


+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 2:11  توسط ایمان آقارحیمی  | 

 

وارد مغازه شد . بعد از 6 سال دیدش . نگاهش کرد . چین و چروک صورتش نشون می داد که خیلی سختی کشیده . مثل اونایی شده بود که زندگیشونو باختند . جواب سلامشو داد .

با تعجب پرسید تو کجا ؟ اینجا کجا !!!

اشک در چشمانش جمع شد . شروع کرد به درد و دل کردن . از شوهر معتادش گفت . از دو تا بچه استثناییش که یکشون فلج بود .

دیدار

مرد هم اشک ریخت . هنوز هم دوستش داشت . فکر نمی کرد به این فلاکت افتاده باشد .

مرد یه کاغذ و قلم از جیبش در آورد . یه جمله نوشت و به زن داد ...

زن کاغذ را باز کرد . نوشته بود : اگه یه بار . فقط یه بار جواب خوبی های منو می دادی دل من نمی شکست ...

سرش را که از روی کاغذ بلند کرد ، مرد رفته بود ...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 2:16  توسط ایمان آقارحیمی  | 
پسر دستی بر سر تراشیده اش کشید و رو به دختر گفت : منتظرم می مونی تا من از سربازی برگردم ؟ دختر لبخندی زد و با حالت ملوسانه ای گفت : آره عزیزم . مطمئن باش .

پسر زیر لب گفت کی بشه که تموم بشه .

بعد از سه ماه پسر از سربازی برگشت . قبل از هر اقدامی به طرف منزل دختر رفت . کنار باغچه جلوی خانه دختر سبد گل و ظرف خالیه کیک افتاده بود . شب قبل دخترک به عقد پسری در آمده بود .


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 1:10  توسط ایمان آقارحیمی  | 

تازه وارد دانشگاه شده بود . به هر دختری که می رسید سرش را پائین می انداخت . به زور جواب سلام کسی رو می داد . یه بار هم که سرش بالا بود ، در امتداد زاویه دیدش دختری بود ریز نقش و ناز نازی .

 

دلش لرزید .از اون موقع سر به هوا شد . دیگر چاه های جلوی پایش را نمی دید ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 3:27  توسط ایمان آقارحیمی  | 

داشت برای خودش رویا می ساخت . مثل همه دخترای هم سن و سالش دوست داشت خوشبخت بشه . همه چیزو به نفع خودش تموم می کرد . اینجوری که او رویا پردازی کرده بود ، او خوشبخت ترین دختر روی زمین بود . هنوز توی این خیالات خود گم بود که دیگر خبری از پسرک نبود . فقط یه شماره تلفن از او داشت .( برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد) . همه چیز ، هنوز شروع نشده تموم شد . دخترک نمی دانست خوشبخت است یا ...

دخترک عاشق


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 1:11  توسط ایمان آقارحیمی  |