اگه با او ازدواج مي كرد ديگه خوشبخت خوشبخت بود . هيچي ديگه كم نداشت . ميلياردي ثروتش بود . مي تونست بعد از اين همه سختي حالا با خيال راحت زندگي كنه و مزه خوشبختي رو درك كنه . نمي دونست مصطفي را به خاطر خودش دوست داره يا به خاطر پولش ؟!
(خودش كه مي گفت : فقط خود مصطفي .) ولي با گذشته اي كه او داشت بعيد به نظر مي رسيد به خاطر خود مصطفي تن به اين ازدواج داده باشه .
روز پرواز به سوي خوشبختي فرا رسيد ، امشب شبيه كه سر بر روي بالش پر قو مي ذاره . آخ جون خوشبختي .
چند ماه گذشت . مصطفي بر اثر درگيري هاي شغلش بيماري عصبي گرفت .
به بهانه هاي مختلف سر همه چيز و همه كس داد مي كشيد . زندگي براي نرگس تلخ و غير قابل تحمل بود . آرزو داشت به جاي اين همه ثروت ، كمي آرامش چاشني زندگي اش مي شد . تازه داشت معني خوشبختي رو مي فهميد ولي افسوس كه خيلي دير شده بود ...


ديگه حالش از خودش و كاراش به هم مي خورد . به خودش لعن و لعين مي فرستاد . دنبال يه فرصت بود كه خودشو از منجلابي كه در آن افتاده بود بكشه بيرون . به اين فكر مي كرد كه ديگه خدا هم او رو دوست نداره و گناهاشو نمي بخشه . هر روز با خودش عهد مي بست كه ديگه از هواي نفسش پيروي نكنه ، اما نمي تونست . شيريني گناه ولش نمي كرد .
مثل هر شب به رختخواب رفت . گناهاش جلوي چشماش بود . خوابش برد ....
صداي مادر مي آمد : پسرم بيدار شو نمي خواي روزه بگيري . ما داريم سحري مي خوريم . امروز روز اول ماه رمضونه .... بيدار شو الان اذونو مي گنااا...
خودشه . از امروز شروع مي كنم . خدا جونم دوست دارم . ممنونم كه منو بخشيدي و از اين منجلابي كه براي خودم ساخته بودم نجاتم دادي . خدايا شكرت . خدايا شكرت ...
* حلول ماه مهماني خدا بر شما مبارك باد .
** مي گم خدا خيلي ما بنده هاشو دوست داره كه اين ماه رو براي گنه كارايي مثل من قرار داده .
*** التماس دعا .


ديگه داشت اعتقاداتشو از دست مي داد . مي خواست همه چيزو بذاره زير پاش . مي گفت : تا اونجايي كه ما يادمونه هر چي بدبختي و زجر و فلاكت بوده مال ما مسلمونا بوده . همه ائمه ما مظلوم واقع شدند تا بهشون ظلم بشه . آخه اين چه دينيه . مگه مي شه باور كرد كه سختي و رنج بكشي بعد اون دنيا جبران بشه . (مي برندت بهشت با درخت هاي سرسبز و ميوه هاي خوشمزه و نهر هاي روان . كي مي تونه باور كنه .) اينا همش گول زدنه .
بهش گفتم . دينتو خوب نشناختي . خدا و پيامبر و امامتو هنوز نشناختي . يا وگرنه اينگونه سست نمي شدي . تو هنوز خودتو هم نمي شناسي ...
* ببخشيد يه هفته دير شد ، از يه طرفي مشهد بودم و از طرفي ديگه درگير نمايشگاه نيمه شعبان .
** دوست دارم نظرتونو در مورد اين مطلب و برداشتي كه از اون داريد رو بدونم .
*** مواظب خودتون باشيد .








