هق هق گريه مي كرد و اشك مي ريخت . با هر قطره ي اشكش ، توبه مي كرد و استغفر الله مي گفت . تا حالا نشده بود شب قدر اينقدر بهش حال بده و دلش بشكنه . انگار خدا بخشيدتش . احساس مي كرد اينقدر سبك شده كه داره پرواز مي كنه . قرآن رو بر سرگذاشت . ديگه نزديكاي سحر بود . سحري رو خورد و خوابيد .
صبح كه بيدار شد ديگر اثرات ديشب باقي نمانده بود . شيريني گناه باز دامنشو گرفت ...

*خيلي از ما وقتي شب قدر رو تا صبح بيدار مي مونيم و عبادت مي كنيم ، فكر مي كنيم فرشته شديم و ديگه هر كار دلمون خواست مي كنيم .
** شيطان گاهي وقت ها از راه خوب بودن ما رو فريب مي ده .
*** التماس دعا







