ليلا واسه خودش رویایی ساخته بود و همه چیزو خلاصه کرده بود توی این رویای کوچیک خودش که البته فکر می کرد این رویا بزرگترین رویای دنیاست.
خیلی سخت بود دل کندن از کسی که یه عمر مهر و محبتشو توی دلش جا داده بود و الان باید یه شبه همه رو به فراموشی بسپاره.
آخه حسين همه زندگیش بود و ایده آل های بچه گانه اش رو در اون دیده بود و این چیزا چشمان او را رو به حقیقت زندگی ،فرهنگ،سطح طبقاتی،نوع خانواده ها،ثروت و اخلاق بسته بود و همیشه به حسين می گفت تو فقط شوهرم بشو من با همه بی چیزهات زندگی می کنم.
ليلا نخواسته بود یک بار فراتر از یه ارتباط دوستانه فکر کنه و همیشه حسين رو مقصر اصلی می دونست در حالی که برای حسين خیلی سخت بود که تن به خواسته ای بده که هیچ ارتباطی با او و شرایطش نداشت . حسين آرمانی فکر می کرد و ليلا احساسی ...
*چرا همیشه عشق اول آدما ، طولانی ترین عشق،زودگذر ترین عشق و در آخر بی نتیجه ترین عشق هستش و تنها فایده ای که داره اینه که یه خروار تجربه به آدم می ده که فکر نکنم به اشک هایی که پای این تجربه ها رفته بیارزد .
**اون که رفته ، دیگه رفته . مگه تو چند سال جوونی ؟
***اینم جمله معروف خودم:آخر عشق با قاف قسمت تموم می شه .

چشماشو كه باز كرد ،مادرش بالاي سرش آروم صداش مي زد . الهه ... دخترم به هوش اومدي ...هنوز نمي دونست كجاست . همه چيزو تار مي ديد .
مادر اينجا كجاست ، من الان كجام ... چرا چشمات خيسه مامان ...
صورتش باند پيچي شده بود . الهه تصادف كرده بود . نيمي از صورتش خراشيده شده بود و يكي از چشماش به شدت آسيب ديده بود . الهه از بين تموم دوستاش حرف اولو در خوشكلي مي زد ... همه بهش لقب حوري مي دادند . با خوشكليش دل خيلي ها رو برده بود ... مغرور بود و هميشه پز برتريشو مي داد . خدا مزد اين غرورشو داد . اينها رو سمانه همكلاسي الهه مي گفت ...
*خيلي بايد مراقب رفتار و كردارمون باشيم و اينو بدونيم ماديات هميشه براي ما نيستند ...
**خدا هيچ وقت مزد بدي آدمارو اينجوري نمي ده ، اين خود مائيم كه با خودمون بد مي كنيم .
***تا مي تونيد سجده بجا بياريد تا از غرورتون كم بشه .التماس دعا

قلمشو روی کاغذ گذاشت و کمی صندلیو رو به عقب خم کرد و دستاشو دور سرش گرد کرد و یه خمیازه عمیق کشید . داشت به روز های اوج فکر می کرد . با این داستان می تونست پله های ترقی رو طی کنه.
خیلی روی این داستان زحمت کشیده بود . به نظر خودش تمامی جنبه ها رو توی اون مدنظر قرار داده بود . سرش را که جلو آورد نگاهش به فنجان چای سرد شده ای افتاد که قرار بود 3 ساعت قبل بخوره . اینقدر سرگرم تموم کردن داستانش بود که یادش رفته بود چای بخوره .
*یک روز بعد –پس از اتمام جلسه-راهرو های اداره مربوطه*
یه مشت بی سواد نشستند اصلا نمی دونند هنر چیه ذوق چیه . هزار تا عیب توی داستان من در آورده . آخه چرا؟ مرتیکه بی سواد ... دیشب رو توی خونه اش راحت خوابیده و الانم لم داده به صندلیش نمی دونه من واسه این داستان چه ها که نکشیدم .الان تازه خستگيم دوبرابر شد . ای خدا ...
*گاهی وقت ها وقتی یه کار آماده ای رو واسه کسی می بری ،نمی فهمه پشت این کار چقدر زحمت خوابیده.
**داستان های هفتگیم داره می شه دو هفته ای . باید یه فکری بردارم .
***دیگه چطور هستی؟خوب هستی در سلامتی کامل به سر می بری ،هُع...








