تبليغاتX
هـمـسـفــــر شـبـــهـای تـنـهـــایـی مـن

در این تنهایی ، سایه ناروئی تا ابدیت جاریست

 

گرد سفید پیری، موهای کم پشت و محاسنش رو پوشانده بود. سرش رو که از میز بلند کرد میترا روبرویش ایستاده بود.

+وای که چقدر پیر شدی امید جان. می دونم که این ها همه از غم دوری این سالهاست...به خدا من هم شکسته شدم و مدام در پی تو می گشتم...

- حرف نزن و از اتاقم برو بیرون...نکنه قصه ازدواجت با حسین رو یادت رفته ؟ برو بیرون...

دیگه حرفی نزد . میترا سرش رو به زیر افکند و آرام از اتاق بیرون رفت....

امید از جایش بلند شد و به کنار پنجره رفت. خوب می دانست که حرفهایی که به میترا زد حرف های دلش نبود،حرفهای غرورش بود. چون هنوزم دوستش داشت.

و باز تنهایی....

زانو هایش شل شد و از گوشه چشمانش اشک غم سرازیر و می دانست که باز هم فرصت به او رسیدن رو از دست داده بود.

آه از نهاد امید برخواست . چشمانش رو بست و دیگر هیچگاه باز نشد...

 

*خویشتن را بردار ،   عشق می ماند و تو

** این عشق در اوج لطافت چه وحشیانه با آدما رفتار می کنه.

***توصیه می کنم کتابهای شعر مجتبی کاشانی رو حتما مطالعه کنید.

 


+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:49  توسط ایمان آقارحیمی  | 

تلفن قطع شد.نگاهی به تایمر تلفن انداخت .چهارمین، یک ساعتی بود که تلفنی از دیشب با هم صحبت می کردند و تلفن خودش قطع می شد. مسعود هر شب با پریسا تلفنی صحبت می کرد. یادش نمی یاد چطوری و از کی با هم آشنا شده بودند ولی از اون موقع چیزی حدود هفت ماه می گذشت .مسعود اهل کرمان بود و پریسا اهل ایلام. توی این هفت ماه تنها ارتباطشون تلفنی بود بدون اینکه هم دیگه رو حتی برای 1 دقیقه دیده باشند.خودشون هم فکرشو نمی کردند که هفت ماه بدون اینکه همو ببینند با صحبت های شبانه عاشق هم شده باشند . پریسا می گفت: به نظر من این عشق دروغه .چون تو هنوز ظاهر منو ندیدی ؟مسعود در جوابش اینچنین می گفت: عشقی که از روی ظاهر باشه هوسه...

 

و دریغ ...

که بشر می میرد                                                      

در تنهایی با هم بودن .

 

*نظراتتون رو راجع به این نوع عاشق شدن بنویسید .واسم مهمه...

**آدما از کجا عاشق می شوند؟دل؟عقل؟زبان؟چشم؟گوش؟دست؟پا؟

***عشق مانند هوا ،همه جا موجود است.تو نفسهایت را قدری جانانه بکش.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 0:6  توسط ایمان آقارحیمی  | 

برای تولد آیدا دعوت شده بود . خیلی تلاش کرد که توی اون مراسم حضور نداشته باشه . ولی باز حس کنجکاویش کار دستش داد. آیدا تموم دوستاشو اعم از پسر و دختر دعوت کرده بود . دوستای داداشش هم بودند . سوسن ، حس بدی داشت و به خودش دشنام می داد که ای کاش نمی اومدم ،یه حس درونی هم می گفت حالا که اومدی ،خودتو بزن به بیخیالی و همرنگ جماعت شو .

به کنار میز پذیرایی رفت ، خانواده آیدا چیزی کم نذاشته بودند ،سیگار،ماری جوانا،قرص های شادی آور،قوطی های مشروب...

سوسن حالت تهوع داشت . به دنبال راه فرار بود ،اما مگه می شد...

داداش آیدا به سمتش اومد و اونو به خوردن مشروب دعوت کرد ، سوسن زیر بار نرفت . خوشحال بود که هنوز پاک و با اراده است . به خودش می بالید . مغرور شد.

آیدا سوسن را به اتاق بالا راهنمایی کرد . سوسن ،خوشحال از اینکه می تونه برای فرار از این وضعیت به اون اتاق پناه ببره ،با سرعت راهی اتاق بالا شد.

وارد اتاق شد.یکی در را بست.سوسن برگشت...داداش آیدا بود .نیشخندی زد و با حالت مستانه ای جلو آمد و سوسن رو هل داد روی تخت ...

 

* تجربه اول امتحان می گیرد ،بعد درس می دهد.

**معمولا دخترایی که ادعای پاکی می کنند جسورند و این ، کار دستشون می ده.

***زمونه ،زمونه نامردیست.مواظب خودتون باشین.


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 2:3  توسط ایمان آقارحیمی  | 

یه باند هزاری از توی جیبش در آورد و 30 تاشو شمرد و به فروشنده لباس داد. یه لباس سبز خوشکل خریده بود برای مریم . سه سالی می شد که با هم قهر بودند . دیگه تصمیم گرفته بود عید امسال با مریم آشتی کنه و همه کینه ها رو بریزه دور.

با خودش فکر می کرد که همه این جدایی ها مسببش اطرافیان بودند . اونایی که خبر می آوردند و خبر می بردند . دیگه همه اطرافیانش رو شناخته بود و فهمیده بود که هیچ کس به اندازه خودش نمی تونه به خودش کمک کنه . کاش از همون اول خودش اقدام به آشتی کرده بود .

همه چیز آماده بود فقط باید یه دسته گل می گرفت . جلوی گلفروشی ایستاد و از ماشین پیاده شد . اومد که سفارش گل بده که فروشنده گل داشت با خانمی که قبلا سفارش گل داده بود صحبت می کرد .

آقا روی دسته گل بنویسید: (تقدیم به آرش بابت همه بدی هایی که بهش کردم .)

صدای خانمه آشنا بود . تا روشو برگردوند خود مریم بود . اون هم برای آشتی اقدام کرده بود ....

 

*سال نو مبارک.

**سال نو رو با دور ریختن کینه ها آغاز کنید .

***سالی که نکوست از بهارش پیداست .و چه بهار گرمی...


+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 14:55  توسط ایمان آقارحیمی  |