تبليغاتX
هـمـسـفــــر شـبـــهـای تـنـهـــایـی مـن

در این تنهایی ، سایه ناروئی تا ابدیت جاریست

فریببا تمام وجود عاشقش شده بود. هر روز سعی می کرد این عشق و علاقه رو به زبون بیاره و به امیر بگه که چقدر دوسش داره، ولی زبانش یاری اش نمی داد . فقط سعی می کرد با رفتارش غیرمستقیم به او بفهمونه  که دوسش داره و عاشق سینه چاکشه .اما انگار امیر توجهی به الناز نداشت .

الناز دیگه صبرش تموم شد، طاقت سردی امیر رو نداشت . طاقت بر او طاق شده بود که تصمیم گرفت با نوشتن یه نامه امیرو از عشقش با خبر سازد .

امیر نامه رو خواند . میدونست که یه دختر عاشق برای دست آوردن معشوقش تن به هر کاری می دهد . از گوشه چشمانش برق حیله و فریب متصاعد می شد ...

 

*در این دنیای وحشی حرف اول را چه کسی می زند ؟

**عشق را کجا می توان جستجو کرد ؟

***جای همتون خالی پنجشنبه گذشته رفته بودیم بازدید از مراسم گلاب گیری قمصرو آرامگاه سهراب و حمام فین کاشان.

                                                          


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:22  توسط ایمان آقارحیمی  | 

هر روز وبلاگ حمید رو باز می کرد . بی صبرانه منتظر مطالب وبلاگش بود . آخه از طرز نوشتن حمید خوشش اومده بود . آرزو داشت حمید از نزدیک ببینه . یه جورایی عاشقش شده بود . البته نمی دونست عاشق خود حمید شده بود یا نوشته هایش .

ایمیلی به حمید زد و از او خواست تا همدیگه رو ببینند . حمید در جواب ایمیل خواستار دلیلی برای این دیدار شد.

ساناز دلیل این دیدار رو ابراز علاقه و عشق به حمید بیان کرد .

حمید خونسردانه اینچنین جواب داد : شما از طرز نوشتن و قلم من خوشتون اومده و شما عاشق قلم نوشتاری من شده اید . بهتر است از وبلاگم خواستگاری کنید .

ساناز دیوانه شده بود . بیش از پیش با این جواب حمید عاشق شده بود . اینبار از منطق حمید خوشش آمد .اما حمید زیر بار نمی رفت ...

 

*گاهی وقت ها وبلاگ ها به اندازه چت کردن خطرناکند.

**خیلی وقته دارم با این سوال کلنجار می رم که آدما چطوری و از کجا عاشق می شوند؟

***نظراتتون رو راجع به مطالب و قالب و اسم وبلاگ قاب شکسته بگین تا عملکرد یکساله وبلاگ رو ارزیابی کنم؟


+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:11  توسط ایمان آقارحیمی  | 

پله ها را دوتا یکی می کرد و با سرعت پائین می آمد. باورش نمی شد کسی رو که اون بالا ، از پشت پنجره دیده بود نیلوفر باشه! در را باز کرد و خودشو پرت کرد توی کوچه.وای خدای من این نیلوفر خودمه... (از اون روز که من خونه ی نیلوفر اینا بودم و پدر مادرش سر رسیدند و آبروریزی شد سه سال می گذشت ...،از اون روز به بعد نیلوفرو ندیدم...)

صداش زد... نیلوفر...نیلوی من ...

زن با تعجب و متحیرانه روشو به عقب برگردوند.اشک در چشمانش جمع شد.ولی سرش را به زیر انداخت و گامهایش را بلندتر برداشت تا از سینا دور شود.

ناگهان صدای ترمز اتومبیلی، سکوت را شکست و در ادامه صدای فریاد یک زن ...

سینا به سرعت خودشو به بالای سر نیلوفر رسوند. اما نیلوفر نفس آخر را کشیده بود...

 

*گاهی انسان ها 2 بار می میرند.

**این روزا به زندگی ها نگاه کردی؟ اشتباه پشت اشتباه.

***مقصر اصلی در این داستان کیست؟


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 2:7  توسط ایمان آقارحیمی  | 

نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد.به کنار پنجره رفت . دیگه از اونی که بود خسته شده بود . می خواست تحولی به خودش بده ، ازدواج کنه.سرو سامون بگیره . گذشته تلخش مثل خوره به جونش افتاده بود . می ترسید . نمی دونست می تونه باز هم مثل قبل کسی رو دوست داشته باشه و به او محبت کنه یا نه؟ ترسیده بود . فرار از گذشته براش ممکن نبود .فکر می کرد اگه ازدواج کنه می تونه گذشته رو فراموش کنه و یکی دیگه رو دوست بداره .

ازدواج کرد . 2 روز خوش بود . بقیه روزا رو می زد از خونه بیرون . تحمل قبول کردن یه نفر بجز سارا ،اونم توی زندگی که باید یه عمر با اون باشه سخت بود . به سمت دادگاه رفت تا تقاضای طلاق بده ...

 

*آخه چرا بعضی آدما اینقدر عاشقند و بعضی ...

**یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم      وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

***بازم می گم : اون که رفته دیگه رفته ، بی خیال ، مگه تو چند سال جوونی .

 


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:3  توسط ایمان آقارحیمی  |