با تمام وجود عاشقش شده بود. هر روز سعی می کرد این عشق و علاقه رو به زبون بیاره و به امیر بگه که چقدر دوسش داره، ولی زبانش یاری اش نمی داد . فقط سعی می کرد با رفتارش غیرمستقیم به او بفهمونه که دوسش داره و عاشق سینه چاکشه .اما انگار امیر توجهی به الناز نداشت .
الناز دیگه صبرش تموم شد، طاقت سردی امیر رو نداشت . طاقت بر او طاق شده بود که تصمیم گرفت با نوشتن یه نامه امیرو از عشقش با خبر سازد .
امیر نامه رو خواند . میدونست که یه دختر عاشق برای دست آوردن معشوقش تن به هر کاری می دهد . از گوشه چشمانش برق حیله و فریب متصاعد می شد ...
*در این دنیای وحشی حرف اول را چه کسی می زند ؟
**عشق را کجا می توان جستجو کرد ؟
***جای همتون خالی پنجشنبه گذشته رفته بودیم بازدید از مراسم گلاب گیری قمصرو آرامگاه سهراب و حمام فین کاشان.

هر روز وبلاگ حمید رو باز می کرد . بی صبرانه منتظر مطالب وبلاگش بود . آخه از طرز نوشتن حمید خوشش اومده بود . آرزو داشت حمید از نزدیک ببینه . یه جورایی عاشقش شده بود . البته نمی دونست عاشق خود حمید شده بود یا نوشته هایش .
ایمیلی به حمید زد و از او خواست تا همدیگه رو ببینند . حمید در جواب ایمیل خواستار دلیلی برای این دیدار شد.
ساناز دلیل این دیدار رو ابراز علاقه و عشق به حمید بیان کرد .
حمید خونسردانه اینچنین جواب داد : شما از طرز نوشتن و قلم من خوشتون اومده و شما عاشق قلم نوشتاری من شده اید . بهتر است از وبلاگم خواستگاری کنید .
ساناز دیوانه شده بود . بیش از پیش با این جواب حمید عاشق شده بود . اینبار از منطق حمید خوشش آمد .اما حمید زیر بار نمی رفت ...
*گاهی وقت ها وبلاگ ها به اندازه چت کردن خطرناکند.
**خیلی وقته دارم با این سوال کلنجار می رم که آدما چطوری و از کجا عاشق می شوند؟
***نظراتتون رو راجع به مطالب و قالب و اسم وبلاگ قاب شکسته بگین تا عملکرد یکساله وبلاگ رو ارزیابی کنم؟

پله ها را دوتا یکی می کرد و با سرعت پائین می آمد. باورش نمی شد کسی رو که اون بالا ، از پشت پنجره دیده بود نیلوفر باشه! در را باز کرد و خودشو پرت کرد توی کوچه.وای خدای من این نیلوفر خودمه... (از اون روز که من خونه ی نیلوفر اینا بودم و پدر مادرش سر رسیدند و آبروریزی شد سه سال می گذشت ...،از اون روز به بعد نیلوفرو ندیدم...)

صداش زد... نیلوفر...نیلوی من ...
زن با تعجب و متحیرانه روشو به عقب برگردوند.اشک در چشمانش جمع شد.ولی سرش را به زیر انداخت و گامهایش را بلندتر برداشت تا از سینا دور شود.
ناگهان صدای ترمز اتومبیلی، سکوت را شکست و در ادامه صدای فریاد یک زن ...
سینا به سرعت خودشو به بالای سر نیلوفر رسوند. اما نیلوفر نفس آخر را کشیده بود...
*گاهی انسان ها 2 بار می میرند.
**این روزا به زندگی ها نگاه کردی؟ اشتباه پشت اشتباه.
***مقصر اصلی در این داستان کیست؟

نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد.به کنار پنجره رفت . دیگه از اونی که بود خسته شده بود . می خواست تحولی به خودش بده ، ازدواج کنه.سرو سامون بگیره . گذشته تلخش مثل خوره به جونش افتاده بود . می ترسید . نمی دونست می تونه باز هم مثل قبل کسی رو دوست داشته باشه و به او محبت کنه یا نه؟ ترسیده بود . فرار از گذشته براش ممکن نبود .فکر می کرد اگه ازدواج کنه می تونه گذشته رو فراموش کنه و یکی دیگه رو دوست بداره .
ازدواج کرد . 2 روز خوش بود . بقیه روزا رو می زد از خونه بیرون . تحمل قبول کردن یه نفر بجز سارا ،اونم توی زندگی که باید یه عمر با اون باشه سخت بود . به سمت دادگاه رفت تا تقاضای طلاق بده ...
*آخه چرا بعضی آدما اینقدر عاشقند و بعضی ...
**یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
***بازم می گم : اون که رفته دیگه رفته ، بی خیال ، مگه تو چند سال جوونی .








