یکی پرسید از من، تو چرا غمگینی؟
در جوابش گفتم: حال من می بینی؟
روزگاری من هم ،مثل تو شاد بودم
مثل سرو و شمشاد ، از غم آزاد بودم
تا که دلدارم رفت،دل من با خود برد
شد بهارم پائیز،خوشی در جانم مرد
دیگری گفت چرا رنگ رویت زرد است
گفتمش زردی عشق،آبروی مرد است
آن یکی گفت به من درگوشی و یواش
که هنوزم داری در سرت حال و هواش؟
در جوابش گفتم با غریو و فریاد
تا نمیرد،نرود نام پاکش از یاد
گرچه او رفت ،ولی یادش از دل نرود
در پی یار دگر،تا ابد دل نرود
*هر چی تلاش کردم نتونستم داستان این هفته رو بنویسم ،این شد که این شعر را تقدیم کنم به م که منتظر بود ...
**به سر زلف تو بستم دل و جان و سر و تن – با همه دوست شدی با من مسکین دشمن
کاشکی مرگ بیاید به سراغ بدنم – تا که شاید فکنی یک نگه از روی محبت بر من
***و این نیز بگذرد ...

افسرده بود . حوصله هیچ چیزی رو نداشت .برایش انگاری دنیا به آخر خط رسیده بود . از همه کس و همه چیز می نالید . با همه سر دعوا داشت . نمی دونست چه مرگیش شده ؟
به خیابون زد . حال و روزش خوش نبود و دلش گرفته بود .
کوچه ها رو گز می کرد ...
همین جور که کوچه ها رو یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت ، انتهای یه کوچه توجه اش را جلب کرد .
خیمه ای کوچک و بسیار ساده بر پا شده بود و بر سر در آن نوشته بودند :( صفای دلاتون آبروی مجلس ماست .به خیمه فاطمه الزهرا (س) خوش آمدید .)
به فکر فرو رفت ، چه دلشون خوشه اینا ... کاش دل منم مثل اینا بود ... کی به خیمه اینا نگاه می کنه !!!؟؟؟ ...
شاید همین سوالا بود که اونو کشوند درون خیمه . نوجوانی بر روی منبر نوحه سرایی می کرد . به خودش که آمد دید گوشه ای از مجلس بر روی خاک نشسته و های های گریه می کنه . جلوی گریه اش رو نمی تونست بگیره .
دلش بد جوری شکسته بود .
آب بینی اش رو بالا کشید و آروم زمزمه کرد : آخ خدا .چقدر دلم برای خودم و خودت تنگ شده بود ... یا فاطمه دستم بگیر ...
*نذر همتون قبول حق.التماس دعا.
**هیچ فرصتی رو برای بهتر شدن از دست ندین. دلتنگی های درونیتان شما رو به وصال حق می رسونه . یه کنکاشی در درونتان انجام دهید .
***جای همتون خالی تعطیلات یه سفری به اصفهان و شهرکرد داشتم . گاهی نگاه کردن به طبیعت ، تحولات زیادی رو در درون انسان ایجاد می کند .


وارد اتاقش شد و در را محکم بست. پدر پیرش به پشت در آمد و عاجزانه گفت محمد به من پیر رحم کن . اگه من یه چیزی رو توی زندگی به تو می گویم به خاطر اینه که دوستت دارم. آخه تو پسرمی.
محمد با صدای بلندی گفت : به تو ربطی نداره . تو پیر و خرفت شدی نمی تونی منو درک کنی . تو نباید توی کار من فضولی کنی. من هر کاری بخوام می کنم و کسی نمی تونه جلودارم باشه .
پدر پیر دستش را بر روی قلبش نهاد و در حالی که آهسته با تکیه بر در می نشست ،گفت:آخه من چی رو از تو دریغ کردم ، ماشین رو که به نامت کردم،آپارتمانهای ولنجک رو فروختی و با پولش هر کاری خواستی کردی. آخه چی واست کم گذاشتم که با من اینجوری می کنی.
محمد دوباره صدایش را بلند کرد و گفت:دیگه توی این دنیا کاری نداری؟ چرا گورتو گم نمی کنی بری کفه مرگتو بذاری...
نیم ساعتی گذشت. محمد در اتاق رو باز کرد. پیکر بی جان پدرش خیلی وقتی بود که نفس نمی کشید .
نگاه به صورت پدرش انداخت. مظلومیت را ،مهر را ، دلسوزی را برای اولین بار در صورت پدرش دید . سالها می شد که به صورت پدرش اینقدر دقیق نگاه نکرده بود .
فریاد زد و گریست...
*این هم یه داستان به مناسبت سالروز ارتحال امام خمینی (ره)،پدر مهربان انقلاب.
**قدر پدر مادراتونو بدونید و هر وقت به اونا بی احترامی کردین اون لحظه ای رو به تصور کنید که خدای ناکرده سایه اونا بالای سرتون نیست.
***میشه نگاهی عاشقونه به پدر و مادرامون داشته باشیم.

از روی صندلی بلند شد و به کنار حوض رفت . رو شو برگردوند و به عاطفه گفت:ببین عزیزم،برای هردوتاییمون خوبه که یه مدتی از هم دور باشیم و خودسازی کنیم . می دونی عاطفه ، من از وقتی با تو آشنا شدم خیلی از خودم دور شدم . می خوام یه رفرش حسابی به خودم بدم . عاطفه از این حرفم ناراحت نشو و بدون این به نفع هر دوتاییمونه .
عاطفه در حالی که سرش را زیر انداخته بود و مدام با پشت دستش گوشه چشمانش را پاک می کرد ، با صدای گرفته ای گفت : مجتبی به خدا سخته ، من خیلی به تو وابسته شدم حتی نمی تونم فکرشو بکنم که یه روز از تو دور باشم ، حالا تو از من می خوای که ده روز همدیگه رو نبینیم و هیچگونه خبری از هم نداشته باشیم ؟ فقی کرد و ادامه داد:مجتبی راستشو بگو ازمن خسته شدی که می خوای با این بهونه از من جدا بشی؟
مجتبی قدم زنان به طرف صندلی که عاطف روی آن نشسته بود آمد ، از کیفش یه بسته بیرون آورد و رو به عاطفه گفت:
این بسته یه سری از کتاب هایی است که در مورد بانو فاطمه زهرا (س) است ، برای تو گرفتمشون .باید توی این ده روز اینا رو بخونی و حضرت فاطمه را الگو قرار بدی و خودتو عوض کنی؟ عاطفه ... تو رو خدا بیا فرصت به هم دیگه بدیم تا خودمونو خوب بشناسیم ...همه چیز که عشق نمی شه ... این کاغذ و بگیر و وقتی ازت دور شدم اونو بخون ...
مجتبی خداحافظی کرد و رفت ...
عاطفه کاغذ رو باز کرد ، های و های گریه کرد ... و بلند فریاد زد مجتبی دوست دارم ...
مجتبی برایش نوشته بود:( چه خوب می شه اگه توی این مدت که انتظار دیدن منو می کشی ، به انتظار واقعی، یعنی به امام زمانمونم فکر کنی...)
*اینجوری هم می شه به عشق نگاه کرد ، مگه نه؟
**فرصت های خوب شدن رو از دست ندین.
***این داستان رو تقدیم می کنم به وبلاگ خوب بوی گل نرگس.







