تبليغاتX
هـمـسـفــــر شـبـــهـای تـنـهـــایـی مـن

در این تنهایی ، سایه ناروئی تا ابدیت جاریست

دستش رو بر روی زنگ خانه گذاشت . چند ثانیه ای شصتی زنگ را فشار داد . منتظر ماند . کسی جواب نداد . چند بار این حرکت را تکرار کرد . ولی بی فایده بود . کسی در را باز نمی کرد . برگشت و به سر خیابان که رسید یه تاکسی گرفت ، دربست تا آزادی.

میدان آزادی ،آقا پیاده شین. راننده هیچگونه عکس العملی را از صندلی عقب ندید. نگاهش رو که برگردوند ،پسر تکان نمی خورد. سراسیمه پیاده شد و در عقب خودرو رو باز کرد . موبایلی در دست پسرک بود . برداشت تا به نزدیکان پسرک خبر بده . هنوز اس ام اسی که در حال نوشتنش بود در صفحه موبایل نمایان بود . نکاهی به اس ام اس انداخت . نوشته بود:تا که بودم تو ندانستی که من کیستم . وقتی آیی به سراغم که من

 

*قدر لحظه های با هم بودن رو بدونید.

**گاهی مرگ اعلام می کنه که کی به سراغمان می آید .

***همگی بیاین هم دیگه را حلال کنیم . شاید خیلی سوء تفاهمات ،خیلی ها رو رنجور کرده باشه .


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 16:36  توسط ایمان آقارحیمی 

پازل سرنوشت...عباس و مهدیه تا پای سفره عقد رفته بودند که گذشته عباس بر مهدیه روشن شد و همه چیز به هم ریخت . عباس گذشته اش را با دختران لاآبالی و دوستان بد گذرونده بود و این برای مهدیه که به عنوان یه ملاک اساسی از عباس خواسته بود تا واقعیت رو بگوید تا سر سفره عقد پنهان مانده بود . همه چیز یک ساعت مانده به عقد برملا شد و مهمانان سردرگم و سراسیمه به منزل هاشون برگشتند .

مهدیه به هم ریخته بود . شبها کابوس می دید . حالش از هر چی پسر بود به هم می خورد، تا حدی که از بابا و داداش خودش هم متنفر بود . یکی دو ماهی از این جریان گذشت، مهدیه به یاد سیروس، دوست عباس افتاد.( قبل از عقد برای تحقیقات ، با سیروس راجع به عباس خیلی صحبت کرده بود .سیروس هم سربسته یه چیزایی گفته بود ولی همه اون چیزایی که سیروس گفته بود بعد از اینکه همه چیز لو رفت ، مهدیه منظور حرف های اونو فهمیده بود .)

کم کم رابطه سیروس با خانواده مهدیه خیلی نزدیک شد و سیروس برای آرامش دادن به مهدیه که از دوستش،عباس، ضربه خورده بود همه کار کرد ، هفته ای یک بار برنامه گردش ، سینما ، پارک و ... ریخت . از جون و دل برای مهدیه و بدست آوردن آرامش از دست رفته اش از هیچ کوششی دریغ نکرد . رفت و آمد هاش زیاد شده بود . سیروس خیلی به خودش فشار می آورد که دل بسته مهدیه نشه و این ارتباطات زیاد باعث نشه چشم بسته عاشقش بشه .

اما یه شب که سیروس و مهدیه و مامانش رفته بودند پارک ، در هنگام برگشت مهدیه به سیروس گفت که عاشقش شده و نمی تونه از او دل بکنه .

سیروس مات و مبهوت سعی در متقاعد کردن مهدیه داشت که به درد هم نمی خورند . خود سیروس هم نمی دونست چرا به این پیشنهاد داره پشت پا می زنه ولی بر سر دو راهی عجیبی گیر کرده بود .

نمی خواست او که برای آرامش دادن به مهدیه به میدان آمده بود ، خودش هم مثل عباس، مهدیه رو داغون کنه ...

 

*اینجاست که میای ابروشو درست کنی می زنی چشماشم کور می کنی.

**چرا هیچ وقت یه عشق نمی تونه راحت معشوقشو بدست بیاره.

***مقصر این داستان کیه؟سیروس چکار باید بکنه ؟


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:26  توسط ایمان آقارحیمی 

نگاهی به آیینه انداخت . کمی ریز شد . دستی بر موهایش کشید . شاخک های سفید در مویش نشانی از پیری می داد . اما مگه چند سال داشت ... مگه آدم 27 ساله هم پیر می شود . پس این شاخک های سفید چیست ؟ باز انگشتانش را در موهایش انداخت .وای خدای من این موهای من است؟ چه زود دارد می ریزد .

کمی سرش را به آیینه نزدیک کرد و به چشمانش خیره شد . سفیدی چشمانش زرد شده بود . از گوشه چشمش قطره ای سرازیر شد . وای خدای من ، در این جوانی چه زود پیر شدم . یعنی منیره هم به اندازه من پیر شده است . وای که دوری اش چه سخت است . کاش بر می گشت .

از مطب دکتر که بیرون آمد ، مدام حرف های دکتر در گوشش زوزه می کشید . پسرم مصرف لبنیات شما خیلی کم است . این علایم همه به خاطر کمبود کلسیم است . لطفا لبنیات بیشتری مصرف کنید ...

 

*گاهی چه خوش خیالیم که عشق پیرمان کرد .

**واسه کسی بمیرید که براتون تب کنه .

***اون که رفته دیگه رفته ، مگه تو چند سال جوونی پسر...(هر چی به خودم می گم، بازم فایده نداره )


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:54  توسط ایمان آقارحیمی  | 

عشق یا تهمت ...

سیما جان ، بهت گفتم تنها یه شرط وجود داره که من هر چه زودتر خانواده ام رو راضی کنم که بیان خونتون واسه خواستگاری و اون هم صد بار گفتم . تو باید بیای توی بغل من و منو ارضا کنی. اگه این کارو بکنی من توی همین هفته خانواده ام رو می یارم برای خواستگاری...

مسعود نمی شه یه شرط دیگه ای بذاری؟ آخه منو تو می خواهیم زن و شوهر بشیم . چه دلیلی داره که قبل از ازدواج ، تو این کارو از من می خوای؟؟؟به خدا من می ترسم  مسعود! خودت خوب می دونی که اگه من بخوام شرطتو قبول کنم فقط و فقط به خاطر اینه که عشقت دیوونم کرده و می خوام زودتر باهات ازدواج کنم .

سیما، عزیزم،  اگه من این شرطو گذاشتم به خاطر اینه که دوستت دارم و می خوام به مامانم این مسئله شرط رو بگم و اونا رو راضی کنم بیان خواستگاری . اونا از ترس آبروشون هم شده سریع با ازدواج منو و تو موافقت می کنند .

باشه من حرفی ندارم چون عاشقتم تن به این کار می دم مسعود جونم ...

هفته بعد در حالی که سیما انتظار خانواده مسعود رو می کشید ، با تهمت های مسعود به عنوان دختر بدکاره روبرو شد که می گفت : مادرم گفته که دختری که به همین راحتی بیاد و توی بغل تو قرار بگیره مطمئن باش توی بغل هزار کس و نا کس دیگه قرار گرفته . با این دختر نمی شه زندگی کرد ...

 

*عاشق شدن اینا رو هم داره دیگه ...

**به نظر شما عاقبت سیما چی می شه؟ صبر؟عشق جدید؟مرگ؟

***تشکر می کنم از دوست خوبم عاشق حق به خاطر شعر قاب شکسته اش که خواندنش خالی از لطف نیست .

 


+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:28  توسط ایمان آقارحیمی  | 

پدر وارد اتاق شد و با صدای بلند گفت: نگاه کن ، تا زمانی که خونه بابات هستی نمی تونی با دوستات اردو و سینما و از این قرتی بازی ها بری . وقتی رفتی خونه شوهر اون موقع آزادی هر کاری خواستی بکنی . فهمیدی ؟ دیگه نبینم به مادرت اصرار کنی که با من صحبت کنه که بذارم بری دنبال این مسخره بازی ها و ...

وقتی پدر از اتاق خارج شد ،خودشو پرت کرد روی تختش و بالشو گذاشت روی سرش و شروع کرد گریه کردن .

نیم ساعتی رو با خودش حرف می زد و گریه می کرد  و هر دقیقه یه تصمیم می گرفت . از لابلای تصمیم هایش به فکر فرار از خانه افتاد . می خواست آزاد باشه . نسبت به همکلاسی هاش احساس حسادت می کرد.اما جرات فرار نداشت . می دونست همه اونایی که فرار کردند راه به جایی نبردند .

باز فکر کرد . بهترین تصمیم شوهر کردن بود . تصمیم گرفت اولین خواستگار رو جواب بده و خودشو از این خانه لعنتی راحت کنه .

یک ماهی گذشت چشماشو که باز کرد  خودشو توی خانه شوهر دید . شوهرش حتی نمی گذاشت به دیدن پدر و مادرش بره چه برسه به اینکه بذاره زنش بره  بیرون .

چندی بعد جنازه تازه عروس رو از حمام خانه بیرون آوردند . طفلک خودکشی کرده بود ....

 

*وقتی قدر داشته هاتو ندونی و فرا تر از اونی که داری می خوای نتیجه اش همینه.

**برای انتخاب شریک زندگی بیشتر از اینها دقت کنید. زندگی آینده تان را تباه نکنید.

***برای فرار از وضعیت بد به بدتر پناه نبرید.


+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:9  توسط ایمان آقارحیمی  |