
پاهای برهنه و کفش هایی که در دست گرفته بود . زمین آنقدر داغ بود که از روی آسفالت حرارت می زد بیرون . آرام آرام گام بر می داشت و سرش را به زیر انداخته بود و دائم ذکر می گفت . نمی خواست به جلو نگاه کند تا دوری راه او را از ادامه باز دارد . عرق می ریخت . بعضی جا ها عرقش با اشک چشمش به هم می پیوستند و صورتش را چنان خیس کرده بود که انگار سر از آب بیرون آورده باشد .
خط جاده را هم چنان می پیمود و به صداهای اطراف توجهی نمی کرد . حتی صدای کسی که می گفت : برادر خسته نباشی ، بفرما آب . و چون بی توجهی او را دید پنداشت که باید روزه باشد ،با جمله خالصانه التماس دعا برادر ، خوش به سعادتت او را ترک کرد .
سرش را بالا آورد ، در مقابلش گنبد سبز مخروطی شکلی بود که نور از اطرافش منعکس می شد . دلش شکست،همانجا نشست و ...
*برای نیمه شعبان چه برنامه ای دارین؟
**خیلی دور شدیم از خودمون از خوبی ها و از... برای رمضان آمادگی دارین؟
***آی که چقدر دلم جمکران می خواد ...

سرشو رو بالش گذاشت . هوا گرم بود ، برق نیم ساعتی می شد که رفته بود . خوابش نمی برد . گرمای هوا کلافه اش کرده بود . بلند شد و به حیاط رفت . سیگارشو رو روشن کرد و آرام آرام قدم می زد . ناگهان صدای فریادیک زن توجه اش رو به کوچه جلب کرد . سراسیمه دوید . کوچه تاریک تاریک بود که یک متری ات رو هم نمی تونستی ببینی. دست کرد توی جیبش و موبایلش رو در آورد و نور صفحه موبایلش رو به اطراف کوچه انداخت . کنار تیر چراغ برق یه زن رو دید که بر زمین افتاده و ناله می کنه . به سمتش دوید : خانوم می تونم کمکتون کنم ، اتفاقی افتاده؟
زن که سر و صورتش زخمی بود و کیفش رو محکم توی بغلش گرفته بود گفت: خدا شما را رسوند . داشتم از محل کارم به خونه می رفتم ، اینجا که رسیدم برق رفت. ترس ورم داشت . کنار این تیر برق ایستادم تا برق بیاد . دوتا جوان بهم حمله کردند و می خواستند ...
پاشو خانوم . من کمکتون می کنم تا به خونتون برسین . عجب آدمای نامردی پیدا می شن . مگه خودتون خواهر و مادر ندارین ؟
*این هم از عواقب اینکه جدیدا شب ها برق می ره . عدالت می گه برق رفتن باید بین 24 ساعت تقسیم بشه.
**محبت دوستان کم شده . شاید ...
***چند روزی تهران بودم ، برای همین با چند روز تأخیر مطلبمو گذاشتم.

چراغ های اتاق محل کارش رو خاموش کرد و کلید را به در انداخت و سه قفله کرد . چراغ همه اتاقهای دور و برش خاموش بود . او آخرین نفری بود که محل کارش رو ترک می کرد . او خیلی این روزا سخت کار می کرد . برایش پول در آوردن مهم نبود . فقط می خواست کار کنه تا سرگرم باشه و شایدم از زندگی اجتماعی با مردم دور باشه . سرش به کار خودش بود .
یه روز به اتاق رئیس دعوت شد . به منشی سلام کرد و اجازه ورود خواست . در زد و به آرامی در را باز کرد . با احترام خاص همیشگی سلام کرد و به سمت میز رئیس رفت . رئیس دستش را گرفت و به گرمی فشرد و حکم معاونت را به او داد و گفت: (این حکم به پاس زحماتی است که برای این شرکت کشیدین و از چشمان ما پنهان نیست .)
قربان من هنوز چهار ماه است که استخدام شدم،فکر کنم هنوز برای من زود باشد که معاونت شرکت را در دست بگیرم .
یک ماه نگذشته بود که شخص اخراج شد . افرادی که چشم دیدنش را نداشتند ، آرام ننشسته بودند و زیرآب زنی پشت زیر آب زنی ...
*اگه شانس هم به تو رو کنه، این مردم نمی ذارند .
**می شه پله های ترقی رو با شایستگی پیمود اما گاماس گاماس.
***سه روز از بهترین روزای عمرمو توی اصفهان گذروندم . جای همتون خالی.








