تبليغاتX
هـمـسـفــــر شـبـــهـای تـنـهـــایـی مـن

در این تنهایی ، سایه ناروئی تا ابدیت جاریست

خش خش برگ هایی که زیر کفش هایش خورد و خمیر می شدند توجه منو جلب کرد . به کفش ها نگاه کردم و در امتداد پاها نگاهم را خیره کردم تا به صورت پسر جوانی رسیدم که کمی افسرده و ناراحت با بی حالی قدم می زد و برگ های زیر پایش را بی تفاوت له می کرد . ناگهان صدای تلق و تلوق یه قوطی رشته افکارمو پاره کرد. راستی به چی فکر می کردم ؟ آهان به اینکه چه اتفاقی برای این پسر مظلوم و نسبتا خوش تیپ افتاده که اینجوری آویخته آویخته خودشو می کشه و راه می ره . قوطی ای را که شوتش کرده بود به پایه صندلی پارک برخورد کرد و با چند دور کوچولو که انگاری گیج و منگ شده بود از حرکت ایستاد . پسر باز به طرف قوطی رفت و یه لگد محکم دیگه به قوطی زدو بر روی صندلی نشست .

بهترین فرصت بود . سریع رفتمو خودمو کنارش جا زدم و با آرامشی خاص ازش پرسیدم :می بخشین ساعت چنده پسرم؟

با بی میلی نگاهی به ساعتش انداخت و در جوابم گفت: یازده و بیست دقیقه . انتظار داشت با شنیدن جواب راهمو بگیرمو برم ولی با سوالی دیگه خودمو بهش نزدیکتر کردمو گفتم: عجب زمونه ای شده ها . گرونی ، بی پولی ، بی ثباتی ، و تا دلت بخواد دروغ بین مردم رد و بدل می شه . انگار نه انگار که داریم توی مملکت اسلامی زندگی می کنیم. شروع کردم از وضع موجود آسمون و ریسمون بافتن ،اما اون همچنان سکوت کرده بود و به قوطی ای که چند دقیقه پیش شوتش کرده بود خیره بود .

وقتی دیدم فایده ای نداره بلند شدم و منتظر ماندم، تا صدای خش خش برگهایی که زیر پای عابر دیگری،  توجه ام را جلب کند .

 

* بالاخره بعد از یه مدت تنبلی و خوابالودگی قلم، تونستم یه داستان بنویسم .امیدوارم عمیق به اون فکر کنید.

** زندگی امروزی ما عین این داستان شده، پر از سر کار بودن، پر از غم، پر از فضولی، پر از خالی، پر از گذر زمان، پر از امید (البته امید به مرگ)

**  تنها تر از آنم که بخوانی و بفهمی و آه بکشی  و بگی که ای کاش پیشت بودم. افسوس که نمی فهمی، نفهم!

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 0:28  توسط ایمان آقارحیمی  | 

چشماشو باز کرد و وارد اتاق شد. نمی خواست برادری رو که سالها از او دور بود را در نگاه اول ببینه . آرام آرام جلو آمد . بغلش کرد و دستاشو روی سر و صورت و بدن او می مالید. هنوز همون بوی خوب گذشته رو می دی داداش.

چشماشو باز کرد . حیرت زده شد . برادرم مجید ، دستانت کو ... چرا بر روی ویلچر نشسته ای . تو ده سال پیش که رفتی سالم بودی . بگو چطوری این بلا ها سرت اومده...

چشمانش پر از اشک شد و رو به برادرش خم شد و صورتش رو بوسید .

در همان حال برادر جانباز در گوشی به برادرش گفت : رفته بودم تا شهید شوم اما تقدیر خدا جور دیگری رقم خورد. لیاقت شهادت نداشتم . من در حسرت اینم که بیشتر نتونستم خودمو برای اسلام و کشورم فدا کنم . تو برای دست پای من گریه و شیون می کنی؟

من رفته بودم از جان خود بگذرم اما تو از دست و پای من نمی گذری؟

برادرم اینک آمده ام تا برای کشورم بر روی این ویلچر خدمت کنم تا فدا شوم...

 

*در این آغاز ماه مهمانی خدا یادمون نره یادی از شهدا کنیمو برای جانبازان دعا کنیم.

**چه شهدایی را برای آزادی کشورمان از دست دادیم . اما افسوس که الان خودمون داریم بر باد فنا می دهیم.

***التماس دعا. برای من. برای تو.برای او که غایب است و ناظر...

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 1:35  توسط ایمان آقارحیمی  |