تبليغاتX
هـمـسـفــــر شـبـــهـای تـنـهـــایـی مـن

در این تنهایی ، سایه ناروئی تا ابدیت جاریست

وقتی فهمید دو ماه دیگه بیشتر زنده نیست ، ترس تموم وجودشو فرا گرفت و مدام با خود فکر می کرد چه کارایی رو توی این مدت انجام بده تا بهشتی بشه ...

تموم بدنش فلج شده بود و روی تخت بیمارستان افتاده بود . اون تصادف لعنتی فقط برای او یه سر جا گذاشته بود که بتونه نفس بکشه، فکر کنه،حرف بزنه و به زحمت چیزی بخوره تا فقط دوماه شانس داشته باشه به حساب اعمال خود برسه . نمی دونست از کجا باید شروع کنه .

از پرستار خواست تا برایش ماشین حساب بیاره و عدد هایی که می گه رو ضرب کنه . 2 ضرب در 30 ضرب در 24 ضرب در 60 ببین چند می شه؟ پرستار مکثی کرد و جواب داد 86400 .

نفس راحتی کشید و گفت خدا رو شکر،خیلی وقت دارم تا به حساب اعمالم برسم.

پرستار اتاق رو ترک کرد ، دو ساعت بعد موقع مصرف دارو های مریضش اومد. اما مریض تصادفی دیگه حرف نمی زد. نفسش بند اومده بود و مدام در گوشش 86400 می شنوید.

 

*بعضی دکتر چقدر در حق مریضشون بد می کنند که زمان مرگ مریضان بد حالشونو نمی گویند،به نظر من شاید بتونند استغفار کنند.

**یادم و آیه قرآن می آید که به حساب خود برسید قبل از اینکه به حساب شما برسیم.

***گاهی ثانیه ها هم ارزش ندارند. مرگ از ثانیه هم زودتر اتفاق می افته.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 1:19  توسط ایمان آقارحیمی  | 

روی نیمکت پارک لم داده بودم و به حرکت موزون برگ زردی که از درخت به زمین می افتاد خیره شده بودم . اون برگ به آغوش زمین نرسیده بود که برگی دیگر در حسادت برگ اولی خودش را با حرکت موزون پرت کرد در آغوش زمین و برگ های دیگر یکی پس از دیگری...

با خودم فکر می کردم که این زمین چی داره که این برگ ها خودشونو از اون اوج به این پائین پرت می کنند . مگه اون بالا بر روی درخت چی کم دارند . همه رو که از اون بالا دید می زنند ، غذا رو هم که از این پائین به اندازه کافی،این ریشه های زحمت کش درخت، براشون می برند، در زیر دستان درخت که آرام می خوابند و زندگی می کنند ، یعنی چه چیزی اونا رو به زمین می کشونه ؟

این سوالات در ذهنم تلو تلو می خوردند که ناگهان یاد نیوتن افتادم ، آری خودش هست، قانون نیروی کشش زمین ...

 

*کشش مغز من هم بیشتر از این نبود ...

**واقعا آیا دلیلش اینه یا اینکه : هر کسی باز ماند از اصل خویش      باز جوید روزگار وصل خویش

***به این داستان عمیق تر فکر کنید و نتایج رو برایم بنویسید.(بیشتر به این فکر کنید که آدما چرا با عشق خودشونو از بالا به پستی می کشند)


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 1:19  توسط ایمان آقارحیمی  | 

یه هاه کرد و با گوشه لباسش عینکش را تمیز کرد . یه نگاهی عمیق به شیشه عینک انداخت و بعد از اینکه مطمئن شد تموم لکه هاش پاک شده عینک رو به چشمش زد . روشو برگردوند و بهم گفت : آدما توی زندگیشون خریت زیاد می کنند. دوست دارند هیچ کی کاری بهشون نداشته باشه . دوست دارند تجربه کنند، دوست ندارند از تجربه دیگران استفاده کنند . من اگه توی جوونی از تجربیات بزرگترهام استفاده کرده بودم ، اون موقع می رسیدم به جایی که بزرگترهام توی سن پیری رسیده بودند . و وقتی راهشونو ادامه می دادم الان خیلی موفق بودم . اما افسوس که خریت شاخ و دم نداره .

نمی دونستم این حرف هایی که می زنه واسه چی می زنه .نمی خواستم توی ذوقش بزنم ولی لیوان آب رو از روی میز برداشتمو به سمتش رفتم و در حالی که لیوانو به دستش می دادم گفتم : تجربه سیخی چند؟من می خوام خودم باشم . مستقل و متفکرانه زندگیمو پیش ببرم .نمی خوام زندگیه پر از اشتباهی که پدرو مادرم و دیگران گذروندن رو طی کنم . من می خوام از صفر شروع کنم و به 100 برسم .

یه آه کشیدو گفت: حق می دم بهت . منم مثل تو فکر می کردم . همینه که ما ایرانی ها هیچ وقت به جایی نمی رسیم . همیشه تاریخ برای ما تکرار شده و باز ما جز درجا زدن کاری از پیش نبردیم .

نمی دونستم چی بگم . مغزم هنگ کرده بود . ولی من می خواستم مستقل باشم . خودم تجربه کسب کنم . خودم با فکر خودم رشد کنم . تنها تونستم نیش خندی بر گفته هاش بزنم ...

 

* من، تو، او ... همه مون همین جوری رگ غد بودنمون همیشه فعاله ...

** توی قلبت یه نگاه بنداز. جز خون هایی که گریه کردم به خاطرت چه می بینی؟

*** پی نوشت سوم پست قبلی خیلی طرفدار داشت . اکثرا در مورد این پی نوشت نظر داده بودند . یکی می گفت نفهم خودتی. یکی می گفت من نفهم نیستم . یکی می گفت می فهمم ولی تو نمی فهمی . عجب روزگاریه...


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:0  توسط ایمان آقارحیمی  |