تبليغاتX
هـمـسـفــــر شـبـــهـای تـنـهـــایـی مـن

در این تنهایی ، سایه ناروئی تا ابدیت جاریست

نگاهی به صفحه دوم شناسنامه اش انداخت ، تاریخ 28/6/84 نشان از این می داد که سه سال از زمان عقدشون گذشته است. تونسته بود با مشقت فراوان کاری رو دست و پا کنه و یه خونه رو توی یه محل آبرومند رهن کنه و حالا می تونست دست زنشو بگیره و ببره سر خونه و زندگی زناشویی.

همسرش می گفت نمی خوام حسرت شب عروسی رو دلم بمونه و می خواست بعد از سه سال عقد بودن حالا که می خواد بره سر خونه و زندگیش یه جشنی هم بگیرند تا آرزوی پوشیدن لباس عروسی در شب جشن عروسی رو دلش نمونه./

همه چیز مهیا بود تا جشن برگزار شود . هیچ کس به میوه و شیرینی ها رحم نکرد، و از شام چندین ظرف کثیف باقی ماند که انتظار می کشیدند تا با دستان کارگری رنجور شسته شوند.

بوق بوق ماشین ها و فلشر ها زیبایی خاصی به جشن دخترک خوشبخت داده بود . کم کم موجهای زیگزاگی ماشین ها یکی پس از دیگری نشان از جوان های مستی می داد که دنبال فرصتی جهت خودنمایی می گشتند.

عبور بچه گربه ای از وسط خیابان موجب انحراف ماشین پراید شد تا به دلیل عدم کنترل و برخورد به ماشین عروس، تصادف وحشتناکی به وقوع بپیوندد. ماشین عروس توسط درخت کنار خیابان متوقف شد و همگان سراسیمه و گیج به سمت ماشین عروس دویدند. عروس با لباس سفید آغشته به خون در انتظار کفن سفیدی بود ...

 

*چقدر زندگی سخته این روزا...

**حسرت به دل عروس نموند ولی دوماد بی چاره تا کی حسرت عروسشو بخوره.

***حرفی برای گفتن نمونده ...


+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 3:23  توسط ایمان آقارحیمی  |