بهم می گفت: شنیدی می گن ، کسی که تو رو دوست داره دوسش نداری، کسی که تو دوسش داری دوست نداره ، بنابراین اون هم، یکی دیگه رو دوست داره ...
با تعجب شونه هامو بالا انداختم و گفتم: خوب که چی؟ زیاد شنیدم...
بهم گفت: هیچی همین جوری...مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: آخه اینجوری که تو جواب دادی معلومه که این جریانو لمس نکردی... راستی بگو ببینم چند بار عاشق شدی؟؟
با بی میلی بهش گفتم:زیاد...
زد زیر خنده...منم بد جوری لجم گرفت و بهش گفتم:کوفت،زهر مار، چته؟؟؟
همین جوری که می خندید گفت: آخه گفتی زیاد عاشق شدی برام جالب بود، خندم گرفت... (و همین جور می خندید...)
کفری شدمو گفتم:خوب راست می گی خودت بگو ببینم چند بار عاشق شدی؟
انگاری برق از سه فازش پریده باشه جلوی خندشو گرفت و مِن مِن کنان گفت:هوم...یه بار...
حالا دیگه نوبت من بود بخندم ... ها ها زدم زیر خنده و گفتم خاک بر سرت دیوونه.یکی؟؟؟حتما اینقدر نازشو خریدیو قربون صدقه اش رفتی که اونم ازت سو استفاده کردو جا گذاشت رفت... هان؟؟؟خاک بر سرت...
گفت:اینقدر خاک بر سرت نگو حالم به هم می خوره ... من وفاداری خودمو ثابت کردم ، اینقدر دوسش داشتم که براش می مردم،دوستاش که رفتار منو دیدند حسودی کردن بهش و از راه به درش کردند...
گفتم : دیوونه عشق یعنی اونی که تو بهش نیاز داری... واسه من عشق شهوته ... ادای عاشقا رو در میارمو وقتی شهوتمو خوابوندم از عشق فارغ می شم... بدبخت واسه دختر خودتو می کشی....ای بدبخت... خاک بر سرت...
*وقتی دنیا وارونه بشه عشق آدما هم وارونه می شه...اونی که دوسش داری عوضی از آب در میاد...
**احساسات لطیفتونو بی خودی خرج نکنید... بذارید اون روزی خرجش کنید که ارزشش خیلی بالا رفته،میان دنبالش...
***ای دنیا دلگیرم ازت ،وای زندگی سیرم ازت ...

با صدای گمب بسته شدن در از خواب پریدم ،منگ بودم ، آخه دقیقا داشتم خواب می دیدم که دو تا ماشین با هم تصادف وحشتناکی کردند و دقیقا صدای برخورد ماشین ها به هم مصادف شد با برخورد در به هم . از جام بلند شدم و با همون حالت گیج و منگی رفتم سمت در حال، وای چه طوفانی میومد . غرشی کردمو با یه صدای نسبتا بلند گفتم : این در لامصب رو کی باز می ذاره،اه. هوا گرگ و میش بود در اتاقا رو یکی یکی باز کردمو بستم، انگاری کسی خونه نبود . وحشت تموم وجودمو گرفته بود . وای داشتم دیونه می شدم، طوفان وحشتناک با اون صداش،خوابی که دیده بودم،تنهایی توی این وضعیت،هوا هم که تاریک شده بود.به سمت یخچال رفتم، جز ظرف آب و چند تا خرت و پرتی که حال آدمو به هم می زد چیزی نبود. اعصابم خورد شد، به سمت تلفن رفتمو شماره داداشمو گرفتم . خاموش بود. شماره خواهرمو گرفتم،از گوشه حال صدای زنگ تلفنش در اومد،اه یعنی کجان اینا. دیگه داشتم کلافه می شدم. یه دفعه ای لرزم گرفت. رفتم یه پتو آوردم و جلوی تلویزیون دراز کشیدم. سه تا شبکه که پیام بازرگانی داشت،دوتاشونم که سخنرانی بود، یکی شبکه موند که اونم خبر داشت پخش می کرد. لجم گرفت...
پتو رو کشیدم روی سرم و چشمامو بستم...
*دوستان مخم تاب برداشته.
**فعلا با این داستان خودتونو سرگرم کنید تا از هفته دیگه تحولاتی بدم.
***اینقدر گرفتاری زیاد شده که مخ و دل و دماغی واسه کسی نمونده.








