از وقتي دوسش داشت و كم كم اون يخ بينشون آب شدو تونست باهاش راحت باشه .
و ازوقتي كه احساس كرد مي تونه همه درد و دلاشو بهش بگه و يه جورايي خودشو براش لوس كنه ، از همون وقت بود كه ناخواسته عاشقش شده بود.
احساس كرد بي اختيار و ديوانه وار دوسش داره . واسه همين از وجودش براي اون خرج كرد ... از هيچ چيزي كم نذاشت... از احساس ، محبت، مهرباني و ... به اين باور رسيده بود كه مي تونه بهش تكيه كنه و گره مشكلات روحي و روانيشو به اون بسپاره كه براش بازشون كنه...
ازابتداي ديدارشون تا اولين قطره هاي اشكي كه نشان دهنده وجود عشق توي چشماش بود نزديك به هشت ماه مي گذشت . همون موقع بود كه قول و قراراي ازدواج گذاشته شد و عشق بينشون رنگ و بوي خاصي پيدا كرد ...
براي داريوش روزها و ماه ها سريع مي گذشتو براي نسرين ثانيه ها و دقيقه ها دير به دير . داريوش ترس ازمسئوليتي سنگين و نسرين را شوقي از همسر شدن و همسر داشتن، به لحظه هاي اونا روح بخشيده بود.
استرس و اضراب بر هر دو رخنه كرده بود. نسرين از ترس گذر زمان و داريوش از اضطراب تعهدي كه به نسرين داده بود.
و خود همين زمان شش ماه گذشت .
روزها با قهر و آشتي ها با خنده و گريه ها با شادي ها و غم هاي هر دو مي گذشت و نسرين نگران از اينكه داريوش به قولش وفا نكند .
سه ماه ديگر گذشت ... بالاخره داريوش خانواده اش رو راضي كرد تا به خواستگاري نسرين بروند ...
دو ماه بعد خطبه عقد جاري شد ...
يك سال بعد مراسم ازدواج صورت پذيرفت ...
يك ماه بعد نسرين و داريوش در زيريك سقف از زندگي در كنارهم لذت مي بردند ...
*گاهي چه دير زود مي شود... از يه جرقه عشق تا زيريك سقف بودن.
**نتونستم مقصودمو خوب برسونم، خدا كنه با خوندن پي نوشت اولي بتونيدمنظورمو بگيرين.
***اگه نظرمو گرفتين بي انصافيه نظرتونو نگين.








