عين اين زنای وحشي انگشتاي دستشو بر روي صفحه كليد انداخته بودو تندو تند تراوشات مغزشو بر روي اونا مي كوبيدو نيم نگاهي به مونيتور مي انداخت تا ببيند آنچه مغزش ميگويد با آنچه انگشتان دستش انجام مي دهند يكسان است يا خير...
بعد از كمي مكث يه براندازي روي نوشته هايش كرد و با دست راستش به سمت موس نشانه رفت و چند خطي رو سلك كرد و با يه دكمه اونا رو پاك كرد . انگاري تراوشات مغزش به دلش ننشسته بود. دلش يه چيزي مي خواستو مغزش يه چيزه ديگه اي پرداخت مي كرد. خسته شده بود. اين كارش، كاغذ مچاله كردن يه نويسنده رو توي ذهنم تداعي مي كرد كه متني رو كه مي نويسه و دلچسبش نيست .
بهش گفتم واسه چي و كي مي نويسي؟ چند تا از كسايي كه ميان توي وبلاگتو نظرات جور واجور ميدن رو ديدي و مي شناسيشون ؟ چرافكر مي كني براي كساييكه نمي شناسيشون و همين جوري ميان و براي خالي نبودن عريضه نظري مي دن و مي رن بدون اينكه خودشون به نظراتي كه مي دن ايمان داشته باشند، مي توني بنويسي.
با اين حرفم ديدم دستشو به سمت موس برد و همه متني رو كه نوشته بود گرفتشونو پاكشون كرد.
انگشتانش را كه به سوي صفحه كليد برد من نگاهم را به مونيتور دوختم كه چه مي خواهد بنويسد.
نوشت: دلم تنگ است براي ديدن تك تكتون . كدومتون مياين تا ببينمتون؟
*خيلي وقت ها نوشته هامون ازما آدم هايي رو مي سازند كه وقتي ظاهرمون رو كسي مي بينه باور نمي كنه ما اوني هستيم كه ...
**كاش مي شد به نوشته هامون كمي جون بديم، خون بهشون تزريق كنيم روح بدميم به نوشته هامون.
***اگه كمي باتاخير نوشتم عذرمي خوام. پول كثيف آلوده ام كرده بود.

دو تا انگشتاشو دو طرف ساعتش گرفت و خيره به صفحه ساعت شد.يه غري زد و گفت:اه ، اين اتوبوس ها هم شورشو در آوردند ديگه . نيم ساعته وايستادم توي ايستگاه يه دونه اتوبوس هم رد نشده. نمي دونم اين خدمات شهرونديشون كجا رفته. چه خدماتي به آدم مي دن كه ماليات مي گيرند . كفري شد و كيفشو انداخت روي صندلي ايستگاه . پاهاشو گذاشت روي صندلي و نشست لبه تكيه گاه .
پيرمرد كنار صندلي نشسته بود. به صداي گرفته اي گفت : پسرم، قربونت برم اين صندلي ها چند دقيقه ديگه برادرت،خواهرت مي خوان بشين روي اونا . حيف نيست كه اينجوري پاهاتو گذاشتي روشونو كثيفشون مي كني؟
پسر كه از اينكه ديرش شده بود حسابي كلافه بود با نق و نوق گفت: پدر جان نيم ساعته نشستم توي ايستگاه يه دونه اتوبوس هم نيومده . اين خدماتشونه مي خواي من حفظ خدمات كنم.
پيرمرد لبخندي زد و گفت: اگه همه بخوان اينجوري تلافي كنند كه چيزي از شهر نمي مونه. خوب اينكه نشد دليل پسر خوب. بيا انگاري اتوبوس هم اومد. جوون بايد صبر و تحملش زياد باشه گلم.
پسر كيفشو برداشت و از روي صندلي پريد پائين و با سرعت به طرف اتوبوس رفت. موج جمعيت در اتوبوس همين جوري وول مي خوردند.
مرد جوان بدون اعتنا به پيرمرد خودش رو لاي جمعيت چولوند و با يه صورت حق به جانب از راننده پرسيد: آقا اين اتوبوساتونو كجا قايم مي كنيد. بقيه اتوبوساتون كجان كه اينجوري مردم واسه رسيدن به سر كارشون توي دردسر نيفتند.
راننده كه انگاري از مرد جوان عصباني تر بود گفت: چه مي دونم آقا . ديروز توي مسابقه فوتبال 60 تا از اتوبوسامونو زدند درب و داغون كردند. اي خدا ... استغفر الله، چي بگه آدم...
جوان خشكش زد. توي فكر رفت. (من هم كه ديروز توي اتوبوس بودم، وقتي از مسابقات بر مي گشتيم بچه ها شيرم كردند كه صندلي هاي اتوبوسو خراب كنيم. چقدر مست بودم ديروز ... اي واي بر من ... راست مي گن كه كرم از خود درخته ...)
*اين داستان رو واسه جشنواره شهرداري اصفهان نوشتم .
**واقعا هميشه دادمون هواست و داريم شكايت مي كنيم. واقعا خودمون چقدر مقصريم؟
***گاهي نياز هست كه تلنگري به خودمون بزنيم.

تلفنش زنگ زد.شماره ناآشنا بود. الو... الو ... سلام آقاي قرباني . خوبين؟ اين شماره كجاست؟از كجا زنگ مي زنيد؟
از نجف،جلوي حرم امام علي هستين.راست مي گين؟اي خدا ... (اشكاش جاري شد...)
خودشو گم كرد. دست و پاشو توله كرد و زبونش بند رفته بود . السلام عليك يا اميرالمؤمنين.يا علي مددي من حاجتمو از تو مي خوام ... ذره ذره اشك صورتشو پوشوند. قرباني گوشي رو به طرف حرم گرفته بود تا شهرام حرفاشو به مولا بزنه.
شهرام خداحافظي كرد و گوشي رو قطع كرد. بي قرار شده بود . اصلا نمي شد با ده دقيقه قبل مقايسه اش كرد.
پرسيدم شهرام كي بود؟چت شد يه دفعه اي؟
با حالت مظلومانه اي گفت. دوستم قرباني بود از نجف اشرف زنگ زده بود. گفت تو حرم امام علي يادت افتادم زنگت زدم . دوباره شروع كرد اشك ريختن.مي گفت خدا خيلي دوسم داره .
ديدم چند لحظه بعد رفت وضو گرفت و وايساد براي نماز. با تعجب پرسيدم الان چه موقع نمازه؟
گفت:زيارت امام علي كردم مي خوام نماز زيارت بخونم . دستاشو برد كنار صورتش و بلند گفت: الله اكبر
نمازش كه تموم شد به سجده افتاد و التماس مي كرد...
خبر داشتم عاشق يه دختر شده بود و خانواده اش با ازدواج اون مخالف بودند . سرشو كه از سجده برداشت بهش گفتم : ببينم اگه الان عاشق نبودي و اون دخترو نمي خواستي اينقدر واسه يه زنگ زدن از نجف تشريفات مي ريختي و به خدا التماس كني و نماز زيارت بخوني؟
اولش زود جواب داد : آره فرقي نمي كرد و بعد مكثي كردو گفت: نمي دونم شايد آره شايد نه.
*عشق زميني چه بر سر آدم مياره كه به خاطر اون با عشق ازلي طاق مي زنه.
**چرا آدماي عاشق اين همه لطيف هستند و دلاشون مثل ابر بهار مي مونه. خودمم يه زموني اينجوري بودم.ولي افسوس كه گذشت.
***كاش هميشه واسه خدا و ائمه اينجوري عاشق باشيم و التماس كنيم.با تو ام اي بنده مسلمون.








