از پشت پنجره، در حالی که از گوشه پرده داشت حرکات مریم رو توی حیاط می پائید، خیلی دلش می خواست که بره توی حیاط و با هاش گپی بزنه ...
توی این فکر و خیالا بود که متوجه خیره شدن مریم به طرف پنجره شد... با گفتن یه وای کوچیک پرده رو ول کرد و خیس عرق شد... خدا مرگم بده نکنه دیده باشدم...
همیشه خونه مادر بزرگ پاتوق عاشقاست ... اینو ، داییم مدام توی حرف هایی که به من می زد می گفت ... اما راست می گفت ... اینو دختر خالمم می گفت ... خونه مادربزرگ مکانی است برای عاشق و معشوقایی که فرصتی ندارند تا عشقشونو ابراز کنند .../
همه اعضای فامیل تاقبل از دانشگاه رفتن و تا زمانی که هنوز دبیرستانی هستند عاشق هم دیگه می شن و از کمرویی عشقشونو بیان نمی کنند ...
اما نمی دونم این دانشگاه چیه که آدمو عوض می کنه ... سالهای اول که هی زود می ری سر کلاس می شینی تا فلان دختری که دوسش داری بیاد سرکلاس و تو فقط نگاهش کنی... اما سالهای بعدی جسارت پیدا می کنی و شماره می دی و مخ می زنی ...اما سالهای آخر هم جدا می شین و هر کی سوی زندگی خودش می ره ... بر می گردی با دختر فامیلتون ازدواج کنی می بینی اون الان یه بچه هم داره ... با خودت عهد می بندی که دیگه ازدواج نکنی و با خانواده ات ساز مخالف می زنی ... با خودت و همه چیز لج می کنی ... وقتی هم سرت به سنگ می خوره و آدم می شی ... اون وقته که دیگه حوصله عشق بازی با زنت رو نداری و زنت مدام بهونه می گیره و اگه خیلی صبور باشه و وفادار به همین قانع می شه و در واقعیت خودشو بدبخت تو می کنه ...
پرده پنجره خونه مادربزرگ را یه بار دیگه کنار زد و یاد اون روزهای نوجوونیش افتاد ... همیشه مریم رو از پشت همین پنجره و پرده می دید ... کمی خیره به شیشه پنجره که شد عکس خودشو دید که سنی ازش گذشته و گری و پیری بر او غلبه گشته ... در همین حین ، در حالی که بچه اش گوشه شلوارشو گرفته بود و تکونش می داد، می گفت بابایی چی می بینی می شه منو بغل کنی تا منم ببینم ...
*بالاخره فرصتی پیش آمد تا بنویسم ...
**عجب سرنوشتی داریم ما آدما ...
*** ذلم برای خونه مادربزرگ تنگ شده...








