نئشه بود. از پله های زیر زمین که بالا اومد زنش لب حوض رخت های بچه دو ساله اش را می شست... داد زد : زن این چایی نبات من چی شد ... و با عصبانیت گلدان لب پله را پرتاب کرد طرف حوض ...
زن با ترس و لرز داخل اتاق پرید و یه لیوان چای نبات غلیظ برای شوهر معتادش ریخت و دوان دوان به نزدیک پله ها رفت و داد دستش ...
گمشو برو خونه مادرت اینا دوستام قراره بیان اینجا ...
زن که دیگه طاقتش طاق شده بود با ترس و لرز رو به شوهرش کرد و با صدای گرفته گفت: تو که معتاد بودی برای چی اومدی خواستگاریمو منو بدبخت و سیاه بخت کردی ... این بچ معصوم چه گناهی داشت که وارد این زندگی نکبت بارت کردی .... دیگه خسته شدم ... به خاطر این بچه هم که شده دیگه می رم و بر نمی گردم ... آخه تا کجا فداکاری و از خود گذشتگی...
چندین بار دیگه هم قهر کرده بود و به خونه مادرش پناه آورده بود ... اما اطرافیان واسطه گری کرده بودند و اونو بچه اش را به زندگی بر گردونده بودند ...
اما این دفعه تصمیمش جدی بود ... در خواست طلاق داد ... شوهرش هم مست و خمار خوشحال از اینکه دیگه آزاد شده و هر غلطی دلش خواست می تونه بکنه ...
هشت سال بعد مرد ترک کرده بود ... عوض شده بود ... از خودش متنفر بود ... همسر و دخترش رو جلوی یه مغازه توی خیابون ولیعصر دید ... زن سابقش ازدواج کرده بود ... بدون اینکه متوجه بشوند کنارشون ایستاد و از توی شیشه ویترین مغازه نگاهی به عکس خودش و خانواده سابقش انداخت ... برای افسوس خوردن کمی دیر شده بود ... او زندگی رو باخته بود ...
*اونقدر مست و پاتیل دنیا و خوشی هاش نشین که روزی چشم باز کنید و ببینید خوشی های اصلی تون از شما فاصله گرفته اند.
**دلم برای خیلی چیزا تنگ شده ... دلم برای گذشته ام تنگ شده ... دوست دارم برگردم و سرنوشت رو جوری دیگر رقم بزنم .
***ما آدما حال رو فدای گذشته و آینده مون می کنیم ... و عجبا همه عاشق چیزی هستیم که داشتنش محاله .








