وقتی توی زندگیش وجودشو حس کرد و باورش شد که دیگه پیمان شریک زندگیشه ... وقتی دستای گرم پیمان رو توی دستاش حس می کرد و بوی خوش ادکلنش مستش می کرد ... همه گذشته اش رو پاکشون کرد و ریختشون دور.... پیمان دنیای دیگری براش بود و به خاطر اون تموم اشتباهاتی که توی زندگی کرده بود رو دورشون خط کشید/
خیلی پیمان رو دوست داشت و بخاطرش عوض شد... شد یه آدم دیگه ای ... شد اون چیزی که پیمان می خواست ...
دو سال از زندگیشون گذشت... زندگی با عشق و سرشار از محبت ... هر دو خوشبختی رو با تموم وجود لمس می کردند ...
نرگس علاقه شدید به کار داشت ... برای همین به دور از چشمان پیمان در یک شرکت استخدام شد ... البته پیمان از این ماجرا بو برده بود و خود پیمان مقدمات استخدام نرگس رو فراهم کرده بود ...
یه روز پیمان به نرگس زنگ زد ... خواست اونو امتحان کنه ... ازش پرسید کجاست و چه می کنه؟ نرگس در پاسخش گفت اومده بازار و داره خرید می کنه ... پیمان با عصبانیت گوشی رو زمین گذاشت و راهی دادگاه شد ... او با نرگس عهد بسته بود که به همدیگه دروغ نگویند ...
*چرا دروغ؟
**دروغ خوشبخت ترین آدما رو هم بدبخت می کند.
***از دروغ بدم میاد ... لطفا دروغ نگویید.








