
سي و نه روز در يك اطاق راهرويي شكل ، كف سرد سنگي و جداره تا نيمه راه كاشي بدون هيچ مقصد و دريچه اي .
ايمان ، تقريباً دو سال است كه او را مي شناسم ولي انگار از تولد با من بوده است . بعضي آدمها يك جور شخصيت متمايز دارند به طوري كه با تمام سادگي ها و حتي ضعف هايشان به دل انسان مي نشينند . او پسري سبزه و درست هم سن من است با موهاي باريك و مشكي كه زير نور خورشيد خرمايي مي زند . چشماني مشكي و ابروهايي ساده ، صورتي با گونه هاي استخواني لاغر اما نه زياد . با روحيه اي دانشجويي . خيلي از خصوصيات ما شبيه به هم هستند . حس مي كنم كمي تودار است . او مي تواند خيلي از افكار و برنامه هايش را كاملاً پنهان كند به طوري كه از روي نگاه و حركاتش نمي توان به سادگي پي برد كه چه افكار پليدي در سر دارد . ولي تنها چند ماه است كه دوستي مان نزديك شده است به طوري كه مرتب به ديدن همديگر مي رويم . البته او بيشتر سر مي زند . ولي من بيشتر به فكر او هستم . اين را خودم به وضوح حس مي كنم . شايد به خاطر اينكه تنها ترم و بيشتر اوقاتم را در يك اطاق سه در چهار با يك پنجره هميشه بسته و چند كتاب هميشه باز سر مي كنم . (مي گذرانم) با افكار پراكنده«كه نمي دانم چه زماني خواهم توالنست آنها را جمع كنم و شايد در يك كيسه اي سياه جمع كنم و در كنار كوچه بگذارم تا آنرا ببرند ، به همراه آشغال هاي شام ديشب»
نمي دانم تا چه حد در آينده من تأثير خواهد داشت . ايمان را مي گويم . ولي مي دانم در امروز من بي تأثير نبوده است . خيلي سعي مي كند با افكار و خصوصيات اخلاقي من كنار بيايد . يا لااقل من اينجوري فكر مي كنم . اگر بگويم او بيشتر اوقات را در رؤيا سر مي كند كمي بي رحمي است ولي خب ، رؤيا پرور است . او رؤياهاي شبيه به رؤياهاي قديمي من كه هرگز به زبان نياوردم دارد . ولي او با تمام سادگي به زبان مي آورد و مرا به گذشته مي برد . رؤياهايي كه من فراموش كرده بودم (كرده ام)
گذشته اي كه امروز تنها تصويري خط خطي و كهنه از آن به يادگار مانده است و آنهم در يك گوشه اي نا معلوم از ذهنم ذخيره شده اند . (است)
گذشت زمان معلوم خواهد كرد كه او را از آن دوست هايي است كه خيلي زود فراموش خواهند شد . (مي شوند)
بيش از اينكه من او را فراموش كنم نگرانم كه او مرا فراموش كند . و به راستي كه فراموش شدن چه سخت است . حس اينكه تمام وجودت را خاك و خاكستر بگيرد در لابلاي انبوهي از تارهاي عنكبوتي كه سالهاست مرده . و جسدش در گوشه اي نامعلوم پودر شده است . مثل تمام ذخاير كهنه ذهنم كه مرا بيمار ساخته است . آه اي دوستي هاي زود گذر كه مرگ را براي من كادو مي كنيد از شما متنفر نيستم از فراموشي از تنها گذاشتن متنفرم .
و مي بينم و مي دانم كه فردا مرا تنها خواهي گذاشت ولي من باز در تنهايي شما را ياد خواهم كرد .
شايد او جاي ايمان از دست رفته ام را گرفته است . ايماني كه در ميان گذشته هايم جا مانده است . گذشته اي كه اينك جز اموات است در لابلاي اوراق خاك خوردن از خود پذيرايي مي كند ولي هرگز و شايد من اينطور گمان مي كنم و شايد جايش را گذشته هاي جديد مي گيرن .
حسن ط- ۲۳ آذر 1383 شمسي
*راست می گفت این حسن.
**وای خدا کاش زمان به همان گذشته ها بر می گشت.
***حرفی ندارم که بزنم ... چون دلم گرفت...

تصمیم گرفته بود دوست بداره ... یعنی دوست داشتن رو بار دیگر تجربه کنه ... مثل همیشه صداقت رو چاشنی حرفاش قرار داد و مثل یه آدم عاشق دیوونه وار دوسش داشت... براش برنامه های ویژه ای داشت ... به خودش قول داده بود اگه اون همونی بود که دنبالشه تموم زندگیشو به پاش بریزه و خودشو فدای اون کنه .... مدتی گذشت ... خیلی دوست داشت اون هم باهاش صادق باشه اما دخترک توی بد مخمصه ای افتاده بود ... نمی تونست محمد رضا رو دوست داشته باشه ... یه جورایی دوسش داشت اما ته دلش نمی تونست به خودش بقبولونه که عاشقش بشه و مثل بت پرستشش کنه ... هر رو ز یه بهونه چاشنی کارهاش می کرد و به قول خودش مدتی را لازم داشت تا بتونه وضعیت رو درست کنه ...
پسرک هر رو زخسته می شد .. خسته از زمونه ... با همه دوست داشتنش نمی تونست این رفتار های دخترک رو ببینه ... به یکباره پسرک عوض شد ... شایدم عوضی ... رگ کجی گرفت و بد و بیراه بار این و آن کرد ... حالش بد و بدتر شد ...
عین هو یه تیکه گوشت گندیده حالش از خودش به هم می خورد ... تحمل نکرد و بوی گند کثافت وجودشو گرفت ... به هیچ دختری رحم نکرد ...
*گاهی وقت ها می شه جواب صداقت رو با کثافت داد.
**آدمای مهربون همیشه نمی تونند مهربون بمونند... نامردی های روزگار ویروونشون می کنه
***قلمم رو گم کرده ام در میان نامردی ها ... ببخشید بد نوشتم.








