سمانه دختری بود که همه پسر های دانشگاه توی کف دوست شدن باهاش مونده بودند ... به هیچ پسری محل نمی ذاشت... براش درس مهمترین سرگرمی بود و هدفش شده بود کسب مدارج بالای علمی... فرصتی نبود تا به عشق و دوست پسر فکر کنه... ولی پسرها مگه ذات خبیث شون می گذاشت که نسبت به سمانه بی تفاوت باشند... بین گروهک های پسر دانشجو شرط بندی برای زدن مخ سمانه بالا گرفت بود.... سمانه بی گناه و بی خبر از همه چیز و همه کس روزها رو به فکر پیدا کردن این کتاب و آن کتاب و همچنین این استاد و آن استاد می گذروند.... تا اینکه از بد روزگار دلش لرزید و پایش توی گود بد کسی افتاد...
رضا رو همه دختر و پسر ها می شناختند.. به نوعی همه می گفتند هیچ دختری نتونسته سالم از زیر دست رضا بیرون بره.... برای خودش ابر مردی بود.... با یک حیله ماهرانه سمانه رو برای یاد دادن درس ریاضی 2 به خواهرش به خونه شون کشوند... سمانه دیگه دختر نبود...
*زیادی هم خوب باشی... خرابت می کنند.
**دینا پر از کثافت شده... دیگه هیچ کی فکر فردایش رو نمی کنه.
***مواظب خودتون باشین... معمولا از همون جایی که ادعا دارین زمین می خورین...








