بعد از اون اتفاق لعنتی که از نظر روحی به هم ریخت و افسرده شد با خودش عهد بسته بود دیگه دل به کسی نبنده و ارزش خودشو پایین نیاره ... چهار سال گذشت و کسی نتونست به دلش راه پیدا کنه و توی گرمای قلبش خونه ای رو دست و پا کنه ...
اما بعد از گذشت اون سالهای سخت و طاقت فرسا سر یه اتفاق کوچیک ساناز سر راهش قرار گرفت ... از همون اول چشماش طاقت نیاوردند و ساناز رو کشوندند توی دلش.
محمد باورش نمی شد بتونه ساناز رو دوست داشته باشه و اونو قبولش کنه ... تا اینکه روزگار ورق خورد و خورد، تا ساناز و محمد سر صحبت رو باز کردند و کار به دل و قلوه دادن رسید.
نگار دوست ساناز بود و از طرفی عاشق محمد شده بود... اما محمد به نگار کم محلی می کرد و انگار نه انگار که نگار دلبسته اون شده.
محمد روی ساناز حساس شده بود و با تموم وجود دوسش داشت اما این نگار بود که حسادت پشت حسادت و به فکر این بود که ساناز رو توی ذهن محمد خراب کنه...
چیزی نگذشت که محمد نسبت به ساناز بدبین شد و اونو ول کرد و ازش جدا شد...
گذشت و گذشت تا اینکه نگار خودشو به محمد نزدیک کرد... محمد بیچاره هم نمی دونست چکار باید بکنه و مغزش توسط نگار از کار افتاده بود . تا اینکه با نگار دوست شد... تا یه حالی هم از ساناز بگیره ...
مدتی گذشت و محمد نتونست نگارو تحمل کنه و از اخلاق و رفتاراش خسته شده بود ... اما نمی تونست تصمیم بگیره و یه جورایی توی مخمصه افتاده بود...
محمد از نگار هم جدا شدو با خودش عهد کرد دیگه کسی رو دوست نداشته باشه و به کسی هم اعتماد نکنه ....و محمد همچنان ...
*دوست داشتن توی این دنیا دروغه ... دروغ.
**دوست داشتن یعنی اینکه کی بیشتر بهت محبت کنه ... همین
***حالم بده... کاش خدا منو توی این شب های قدر ببخشه.

تلفنش زنگ زد.شماره ناآشنا بود. الو... الو ... سلام آقاي قرباني . خوبين؟ اين شماره كجاست؟از كجا زنگ مي زنيد؟
از نجف،جلوي حرم امام علي هستين.راست مي گين؟اي خدا ... (اشكاش جاري شد...)
خودشو گم كرد. دست و پاشو توله كرد و زبونش بند رفته بود . السلام عليك يا اميرالمؤمنين.يا علي مددي من حاجتمو از تو مي خوام ... ذره ذره اشك صورتشو پوشوند. قرباني گوشي رو به طرف حرم گرفته بود تا شهرام حرفاشو به مولا بزنه.
شهرام خداحافظي كرد و گوشي رو قطع كرد. بي قرار شده بود . اصلا نمي شد با ده دقيقه قبل مقايسه اش كرد.
پرسيدم شهرام كي بود؟چت شد يه دفعه اي؟
با حالت مظلومانه اي گفت. دوستم قرباني بود از نجف اشرف زنگ زده بود. گفت تو حرم امام علي يادت افتادم زنگت زدم . دوباره شروع كرد اشك ريختن.مي گفت خدا خيلي دوسم داره .
ديدم چند لحظه بعد رفت وضو گرفت و وايساد براي نماز. با تعجب پرسيدم الان چه موقع نمازه؟
گفت:زيارت امام علي كردم مي خوام نماز زيارت بخونم . دستاشو برد كنار صورتش و بلند گفت: الله اكبر
نمازش كه تموم شد به سجده افتاد و التماس مي كرد...
خبر داشتم عاشق يه دختر شده بود و خانواده اش با ازدواج اون مخالف بودند . سرشو كه از سجده برداشت بهش گفتم : ببينم اگه الان عاشق نبودي و اون دخترو نمي خواستي اينقدر واسه يه زنگ زدن از نجف تشريفات مي ريختي و به خدا التماس كني و نماز زيارت بخوني؟
اولش زود جواب داد : آره فرقي نمي كرد و بعد مكثي كردو گفت: نمي دونم شايد آره شايد نه.
*عشق زميني چه بر سر آدم مياره كه به خاطر اون با عشق ازلي طاق مي زنه.
**چرا آدماي عاشق اين همه لطيف هستند و دلاشون مثل ابر بهار مي مونه. خودمم يه زموني اينجوري بودم.ولي افسوس كه گذشت.
***كاش هميشه واسه خدا و ائمه اينجوري عاشق باشيم و التماس كنيم.با تو ام اي بنده مسلمون.

از وقتي دوسش داشت و كم كم اون يخ بينشون آب شدو تونست باهاش راحت باشه .
و ازوقتي كه احساس كرد مي تونه همه درد و دلاشو بهش بگه و يه جورايي خودشو براش لوس كنه ، از همون وقت بود كه ناخواسته عاشقش شده بود.
احساس كرد بي اختيار و ديوانه وار دوسش داره . واسه همين از وجودش براي اون خرج كرد ... از هيچ چيزي كم نذاشت... از احساس ، محبت، مهرباني و ... به اين باور رسيده بود كه مي تونه بهش تكيه كنه و گره مشكلات روحي و روانيشو به اون بسپاره كه براش بازشون كنه...
ازابتداي ديدارشون تا اولين قطره هاي اشكي كه نشان دهنده وجود عشق توي چشماش بود نزديك به هشت ماه مي گذشت . همون موقع بود كه قول و قراراي ازدواج گذاشته شد و عشق بينشون رنگ و بوي خاصي پيدا كرد ...
براي داريوش روزها و ماه ها سريع مي گذشتو براي نسرين ثانيه ها و دقيقه ها دير به دير . داريوش ترس ازمسئوليتي سنگين و نسرين را شوقي از همسر شدن و همسر داشتن، به لحظه هاي اونا روح بخشيده بود.
استرس و اضراب بر هر دو رخنه كرده بود. نسرين از ترس گذر زمان و داريوش از اضطراب تعهدي كه به نسرين داده بود.
و خود همين زمان شش ماه گذشت .
روزها با قهر و آشتي ها با خنده و گريه ها با شادي ها و غم هاي هر دو مي گذشت و نسرين نگران از اينكه داريوش به قولش وفا نكند .
سه ماه ديگر گذشت ... بالاخره داريوش خانواده اش رو راضي كرد تا به خواستگاري نسرين بروند ...
دو ماه بعد خطبه عقد جاري شد ...
يك سال بعد مراسم ازدواج صورت پذيرفت ...
يك ماه بعد نسرين و داريوش در زيريك سقف از زندگي در كنارهم لذت مي بردند ...
*گاهي چه دير زود مي شود... از يه جرقه عشق تا زيريك سقف بودن.
**نتونستم مقصودمو خوب برسونم، خدا كنه با خوندن پي نوشت اولي بتونيدمنظورمو بگيرين.
***اگه نظرمو گرفتين بي انصافيه نظرتونو نگين.

نگ
اهی به صفحه دوم شناسنامه اش انداخت ، تاریخ 28/6/84 نشان از این می داد که سه سال از زمان عقدشون گذشته است. تونسته بود با مشقت فراوان کاری رو دست و پا کنه و یه خونه رو توی یه محل آبرومند رهن کنه و حالا می تونست دست زنشو بگیره و ببره سر خونه و زندگی زناشویی.
همسرش می گفت نمی خوام حسرت شب عروسی رو دلم بمونه و می خواست بعد از سه سال عقد بودن حالا که می خواد بره سر خونه و زندگیش یه جشنی هم بگیرند تا آرزوی پوشیدن لباس عروسی در شب جشن عروسی رو دلش نمونه./
همه چیز مهیا بود تا جشن برگزار شود . هیچ کس به میوه و شیرینی ها رحم نکرد، و از شام چندین ظرف کثیف باقی ماند که انتظار می کشیدند تا با دستان کارگری رنجور شسته شوند.
بوق بوق ماشین ها و فلشر ها زیبایی خاصی به جشن دخترک خوشبخت داده بود . کم کم موجهای زیگزاگی ماشین ها یکی پس از دیگری نشان از جوان های مستی می داد که دنبال فرصتی جهت خودنمایی می گشتند.
عبور بچه گربه ای از وسط خیابان موجب انحراف ماشین پراید شد تا به دلیل عدم کنترل و برخورد به ماشین عروس، تصادف وحشتناکی به وقوع بپیوندد. ماشین عروس توسط درخت کنار خیابان متوقف شد و همگان سراسیمه و گیج به سمت ماشین عروس دویدند. عروس با لباس سفید آغشته به خون در انتظار کفن سفیدی بود ...
*چقدر زندگی سخته این روزا...
**حسرت به دل عروس نموند ولی دوماد بی چاره تا کی حسرت عروسشو بخوره.
***حرفی برای گفتن نمونده ...








