X
تبلیغات
با تو بودن ... - عشق

با تو بودن ... 

 

نوشتن در کنار تو لذت دیگری دارد...

 
 
بوی عشق می آید ...
 
آمده ایم تا آغاز کنیم،

راهی از انتهای جاده تنهایی

به سوی بیکرانه با هم بودن

توشه ی راهمان خدا، عشق و دیگر هیچ ...



:: موضوع: عشق
:: کلمات کلیدی: عشق, ازدواج, عروسی
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در یکشنبه بیست و سوم مهر 1391

 




 
 
هدیه ...
 
خسته تر از همیشه بود... با یکی از همکاراش دعواش شده بود ... اعصاب آرومی نداشت ... کلید رو انداخت توی در و اونو باز کرد ... وارد خونه شد... مهتاب رو که دید جا خورد... بهت زده مهتاب رو برانداز کرد و بهش گفت چیه امروز لباسای خوشکل پوشیدی و لاک زدی به ناخن هات و  با حالت تمسخر آمیزی ادمه داد: لب و لوچه ات رو رنگ و لعابی دادی... و راهی اتاقش شد ...

نهار رو آماده کن که حسابی گشنمه ... و با شنیدن یک چشششششششم غلیظ  از مهتاب لباساشو از تنش در آورد ...

در کمد رو که باز کرد... مات و مبهوت دسته گلی رو دید که خیلی هنرمندانه تزئین شده بود ... خونش به جوش آمد و دسته گل رو برداشت و به سمت آشپزخونه رفت ... شتابزده دسته گل رو پرت کرد تو صورت مهتاب و پرخاشگرانه گفت : بی شعور عوضی کدوم خری اینو واست آورده که واسش تیپ زدی و خوشکل کردی .. و قبل از اینکه مهتاب حرفی بزنه اونو به باد کتک گرفت ...

بیچاره مهتاب نتونست به شوهرش بگه امروز سالگرد ازدواجشونه و دوستش داره ...

*ولنتاین بر همه عاشقا و همسفر لحظه لحظه زندگی ام مبارک

**مردها خستگی محل کارشونو به محیط خونه نیاورند.

***امان از روزی که مردی احمق اسیره شک توی زندگی اش بشه.



:: موضوع: اجتماعی، عشق
:: کلمات کلیدی: هدیه, عشق, ولنتاین
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390

 




 
 
لغزش ...
 
توی دلش یه غوغایی به پاشده بود... نمی دونست از کجا این شور و هیجان شکل گرفته بود... نمی دونست عاشق شده یا فارغ... یه روز می گفت کاری به کارش ندارم... یه روز می گفت نمی خوام بهش توجه کنم و یه روز هم می گفت نمی تونم از ذهنم بیرونش کنم... گفتم عاشق شدی... سکوت کرد و  رفت... قبول نکرد و پشت اون قلب پاکش مخفیش کرد... گفتم برو به سمتش ... گفت : نمی تونم ... می ترسم ... آخه به هم نمی خوریم...

 ازش خواستم رک و رو راست بگه چی می خواد و چکار می خواد بکنه... حرفی نزد و رفت...

مدتی گذشت تا دیدم عاشقی کار دستش داده و رفته جلو ... بهش که تبریک گفتم ... زد زیر گریه و گفت: لغزیدم و زندگیم رفت... دیگه نمی تونم با خدا خلوت کنم ... دیگه نمی تونم نماز بخونم و از خدا کمک بخوام ... دیگه وقتی برای رسیدن به خودمو خانواده مو ندارم... همه امتحانامو خراب کردم... من به خودم و زندگیم بد کردم ...

دستمو دراز کردم تا کمکش کنم... دستاش خیس بود ... لغزید ته دره...

* گاهی یه لغزش کوتاه آدمو می کشونه ته دره.

** خودتونو گول نزنید... هرچیزی که از اول فکر کردیدن اشتباهه استخاره نکنید  ... استغفار کنید.

*** ممکنه یه موقعیت خوب را با یه لغزش کوچیک برای همیشه از دست بدین.



:: موضوع: عشق
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در چهارشنبه بیستم بهمن 1389

 




 
 
کثافت ...
 

توی بد وضعیتی گیر افتاده بود... هیچ کس درکش نمی کرد... آخه نقصیر خودش بود.. نمی خواست کسی سر از کارهاش در بیاره ... واسه همین هیچ چیزیو به کسی نمی گفت ... حتی به لیلا هم نگفت توی چه شرایطی گیر افتاده و برای رها شدن از این گرفتاری باید یه مدتی رو صبر کنه ... اما لیلا که فکر کرده بود این هم یه بازی هست ... تنها با یک جمله رضا رو بدرقه کرد... خیلی کثافتی ...

رضا سرش و پایین انداخت و توی دلش می خواست به همه چیز و همه کس فحش بده... آخه چرا باید این همه گرفتاری روی سر من خراب بشه ... چرا هیچ کی درکم نمی کنه ... چرا همه به فکر خودشونند و منو باور نمی کنند...

حقمه ... لیلا راست می گه ... من کثافتم ... چون اون نمی تونه بفهمه که من توی چه شرایطی هستم... حق با لیلا است ... اون چه گناهی کرده که باید به پای گرفتاریم بسوزه ... آره من کثافتم ...

یک هفته بعد رضا توی بیمارستان جان خود رو ازدست داد... همه تازه فهمیده بودند که اون سرطان خون داشته ...

لیلا  عذاب وجدان سختی گرفته بود ...

*بیا تا قدر یکدیگر بدانیم...

**از با هم بودن نهایت لذت رو ببریم ... شاید که فردا نباشیم.

***دلم خونه .... خون .



:: موضوع: اجتماعی، عشق
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در پنجشنبه دهم دی 1388

 




 
 
دوست داشتن...
 

بعد از اون اتفاق لعنتی که از نظر روحی به هم ریخت و افسرده شد با خودش عهد بسته بود دیگه دل به کسی نبنده و ارزش خودشو پایین نیاره ... چهار سال گذشت و کسی نتونست به دلش راه پیدا کنه و توی گرمای قلبش خونه ای رو دست و پا کنه ...

اما بعد از گذشت اون سالهای سخت و طاقت فرسا سر یه اتفاق کوچیک ساناز سر راهش قرار گرفت ... از همون اول چشماش طاقت نیاوردند و ساناز رو کشوندند توی دلش.

محمد باورش نمی شد بتونه ساناز رو دوست داشته باشه و اونو قبولش کنه ... تا اینکه روزگار ورق خورد و خورد،  تا ساناز و محمد سر صحبت رو باز کردند  و کار به دل و قلوه دادن رسید.

نگار دوست ساناز بود و از طرفی عاشق محمد شده بود... اما محمد به نگار کم محلی می کرد و انگار نه انگار که نگار دلبسته اون شده.

محمد روی ساناز حساس شده بود و با تموم وجود دوسش داشت اما این نگار بود که حسادت پشت حسادت و به فکر این بود که ساناز رو توی ذهن محمد خراب کنه...

چیزی نگذشت که محمد نسبت به ساناز بدبین شد و اونو ول کرد و ازش جدا شد...

گذشت و گذشت تا اینکه نگار خودشو به محمد نزدیک کرد... محمد بیچاره هم نمی دونست چکار باید بکنه و مغزش توسط نگار از کار افتاده بود . تا اینکه با نگار دوست شد... تا یه حالی هم از ساناز بگیره ...

مدتی گذشت و محمد نتونست نگارو تحمل کنه و از اخلاق و رفتاراش خسته شده بود ... اما نمی تونست تصمیم بگیره و یه جورایی توی مخمصه افتاده بود...

محمد از نگار هم جدا شدو با خودش عهد کرد دیگه کسی رو دوست نداشته باشه و به کسی هم اعتماد نکنه ....و محمد همچنان ...

*دوست داشتن توی این دنیا دروغه ... دروغ.

**دوست داشتن یعنی اینکه کی بیشتر بهت محبت کنه ... همین

***حالم بده... کاش خدا منو توی این شب های قدر ببخشه.



:: موضوع: عشق
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388

 




 
 
بهونه اي براي خدا...
 

تلفنش زنگ زد.شماره ناآشنا بود. الو... الو ... سلام آقاي قرباني . خوبين؟ اين شماره كجاست؟از كجا زنگ مي زنيد؟

از نجف،جلوي حرم امام علي هستين.راست مي گين؟اي خدا ... (اشكاش جاري شد...)

خودشو گم كرد. دست و پاشو توله كرد و زبونش بند رفته بود . السلام عليك يا اميرالمؤمنين.يا علي مددي من حاجتمو از تو مي خوام ... ذره ذره اشك صورتشو پوشوند. قرباني گوشي رو به طرف حرم گرفته بود تا شهرام حرفاشو به مولا بزنه.

شهرام خداحافظي كرد و گوشي رو قطع كرد. بي قرار شده بود . اصلا نمي شد با ده دقيقه قبل مقايسه اش كرد.

پرسيدم شهرام كي بود؟چت شد يه دفعه اي؟

با حالت مظلومانه اي گفت. دوستم قرباني بود از نجف اشرف زنگ زده بود. گفت تو حرم امام علي يادت افتادم زنگت زدم . دوباره شروع كرد اشك ريختن.مي گفت خدا خيلي دوسم داره .

ديدم چند لحظه بعد رفت وضو گرفت و وايساد براي نماز. با تعجب پرسيدم الان چه موقع نمازه؟

گفت:زيارت امام علي كردم مي خوام نماز زيارت بخونم . دستاشو برد كنار صورتش و بلند گفت: الله اكبر

نمازش كه تموم شد به سجده افتاد و التماس مي كرد...

خبر داشتم عاشق يه دختر شده بود و خانواده اش با ازدواج اون مخالف بودند . سرشو كه از سجده برداشت بهش گفتم : ببينم اگه الان عاشق نبودي و اون دخترو نمي خواستي اينقدر واسه يه زنگ زدن از نجف تشريفات مي ريختي و به خدا التماس كني و نماز زيارت بخوني؟

اولش زود جواب داد : آره فرقي نمي كرد و بعد مكثي كردو گفت: نمي دونم شايد آره شايد نه.

 

*عشق زميني چه بر سر آدم مياره كه به خاطر اون با عشق ازلي طاق مي زنه.

**چرا آدماي عاشق اين همه لطيف هستند و دلاشون مثل ابر بهار مي مونه. خودمم يه زموني اينجوري بودم.ولي افسوس كه گذشت.

***كاش هميشه واسه خدا و ائمه اينجوري عاشق باشيم و التماس كنيم.با تو ام اي بنده مسلمون.



:: موضوع: عشق
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در سه شنبه یکم بهمن 1387

 




 
 
دل واپسي ...
 

رسيدن با عشقاز وقتي دوسش داشت و كم كم اون يخ بينشون آب شدو تونست باهاش راحت باشه .

و ازوقتي كه احساس كرد مي تونه همه درد و دلاشو بهش بگه و يه جورايي خودشو براش لوس كنه ، از همون وقت بود كه ناخواسته عاشقش شده بود.

احساس كرد بي اختيار و ديوانه وار دوسش داره . واسه همين از وجودش براي اون خرج كرد ... از هيچ چيزي كم نذاشت... از احساس ، محبت، مهرباني و ... به اين باور رسيده بود كه مي تونه بهش تكيه كنه و گره مشكلات روحي و روانيشو به اون بسپاره كه براش بازشون كنه...

ازابتداي ديدارشون تا اولين قطره هاي اشكي كه نشان دهنده وجود عشق توي چشماش بود نزديك به هشت ماه مي گذشت . همون موقع بود كه قول و قراراي ازدواج گذاشته شد و عشق بينشون رنگ و بوي خاصي پيدا كرد ...

براي داريوش روزها و ماه ها سريع مي گذشتو براي نسرين ثانيه ها و دقيقه ها دير به دير . داريوش ترس ازمسئوليتي سنگين و نسرين را شوقي از همسر شدن و همسر داشتن، به لحظه هاي اونا روح بخشيده بود.

استرس و اضراب بر هر دو رخنه كرده بود. نسرين از ترس گذر زمان و داريوش از اضطراب تعهدي كه به نسرين داده بود.

و خود همين زمان شش ماه گذشت .

روزها با قهر و آشتي ها با خنده و گريه ها با شادي ها و غم هاي هر دو مي گذشت و نسرين نگران از اينكه داريوش به قولش وفا نكند .

سه ماه ديگر گذشت ... بالاخره داريوش خانواده اش رو راضي كرد تا به خواستگاري نسرين بروند ...

دو ماه بعد خطبه عقد جاري شد ...

يك سال بعد مراسم ازدواج صورت پذيرفت ...

يك ماه بعد نسرين و داريوش در زيريك سقف از زندگي در كنارهم لذت مي بردند ...

 

*گاهي چه دير زود مي شود... از يه جرقه عشق تا زيريك سقف بودن.

**نتونستم مقصودمو خوب برسونم، خدا كنه با خوندن پي نوشت اولي بتونيدمنظورمو بگيرين.

***اگه نظرمو گرفتين بي انصافيه نظرتونو نگين.



:: موضوع: عشق
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در سه شنبه سوم دی 1387

 




 
 
لباس سفید...
 

نگاهی به صفحه دوم شناسنامه اش انداخت ، تاریخ 28/6/84 نشان از این می داد که سه سال از زمان عقدشون گذشته است. تونسته بود با مشقت فراوان کاری رو دست و پا کنه و یه خونه رو توی یه محل آبرومند رهن کنه و حالا می تونست دست زنشو بگیره و ببره سر خونه و زندگی زناشویی.

همسرش می گفت نمی خوام حسرت شب عروسی رو دلم بمونه و می خواست بعد از سه سال عقد بودن حالا که می خواد بره سر خونه و زندگیش یه جشنی هم بگیرند تا آرزوی پوشیدن لباس عروسی در شب جشن عروسی رو دلش نمونه./

همه چیز مهیا بود تا جشن برگزار شود . هیچ کس به میوه و شیرینی ها رحم نکرد، و از شام چندین ظرف کثیف باقی ماند که انتظار می کشیدند تا با دستان کارگری رنجور شسته شوند.

بوق بوق ماشین ها و فلشر ها زیبایی خاصی به جشن دخترک خوشبخت داده بود . کم کم موجهای زیگزاگی ماشین ها یکی پس از دیگری نشان از جوان های مستی می داد که دنبال فرصتی جهت خودنمایی می گشتند.

عبور بچه گربه ای از وسط خیابان موجب انحراف ماشین پراید شد تا به دلیل عدم کنترل و برخورد به ماشین عروس، تصادف وحشتناکی به وقوع بپیوندد. ماشین عروس توسط درخت کنار خیابان متوقف شد و همگان سراسیمه و گیج به سمت ماشین عروس دویدند. عروس با لباس سفید آغشته به خون در انتظار کفن سفیدی بود ...

 

*چقدر زندگی سخته این روزا...

**حسرت به دل عروس نموند ولی دوماد بی چاره تا کی حسرت عروسشو بخوره.

***حرفی برای گفتن نمونده ...



:: موضوع: عشق
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در جمعه سوم آبان 1387

 




 
 
کلمات کلیدی
 




 
 
نوشته های اخیر
 
 

 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by ghabeshekaste
This Template  By Iman Agharahimi

 



 

.:: پل ارتباطی ::.

قاب شکسته
ارتباط الکترونیکی
معرفی مدیر وبلاگ
بایگانی
نوشته های وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

 

.:: شناسنامه ::.

ایمــــان آقـارحیــمی
. مهنـــدس عمــران
.کارشناس فرهنگی
. گرافیست و طــراح
. فــیــــلــم ســــــاز
. تصــویــر بــــــــردار

.:: موضوعات ::.


اجتماعی
طنز
عشق

.:: ارتباط با دوستان ::.


استخاره *قرآن*
انعكـاس*علــي*
داستانک*حسن*
دغدغه های من جدیست*محمد جواد*
آنچه به خورد مردم می دهند*امیــــر*
عبدی*سـروش*
کویر*سهیل*

.:: ارتباط مفید ::.


مقام اول ایمان آقارحیمی
مقام اول ایمان آقارحیمی
یک قضیه جالب
ترجمه لغات
لیست ارتباطات مفید

.:: شمارشگر و نوا ::.



.:: بایگانی ::.

فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
تیر 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
آذر 1391
ادامه ی بایگانی ماهانه

.:: اخبار روز ::.