با صدای گمب بسته شدن در از خواب پریدم ،منگ بودم ، آخه دقیقا داشتم خواب می دیدم که دو تا ماشین با هم تصادف وحشتناکی کردند و دقیقا صدای برخورد ماشین ها به هم مصادف شد با برخورد در به هم . از جام بلند شدم و با همون حالت گیج و منگی رفتم سمت در حال، وای چه طوفانی میومد . غرشی کردمو با یه صدای نسبتا بلند گفتم : این در لامصب رو کی باز می ذاره،اه. هوا گرگ و میش بود در اتاقا رو یکی یکی باز کردمو بستم، انگاری کسی خونه نبود . وحشت تموم وجودمو گرفته بود . وای داشتم دیونه می شدم، طوفان وحشتناک با اون صداش،خوابی که دیده بودم،تنهایی توی این وضعیت،هوا هم که تاریک شده بود.به سمت یخچال رفتم، جز ظرف آب و چند تا خرت و پرتی که حال آدمو به هم می زد چیزی نبود. اعصابم خورد شد، به سمت تلفن رفتمو شماره داداشمو گرفتم . خاموش بود. شماره خواهرمو گرفتم،از گوشه حال صدای زنگ تلفنش در اومد،اه یعنی کجان اینا. دیگه داشتم کلافه می شدم. یه دفعه ای لرزم گرفت. رفتم یه پتو آوردم و جلوی تلویزیون دراز کشیدم. سه تا شبکه که پیام بازرگانی داشت،دوتاشونم که سخنرانی بود، یکی شبکه موند که اونم خبر داشت پخش می کرد. لجم گرفت...
پتو رو کشیدم روی سرم و چشمامو بستم...
*دوستان مخم تاب برداشته.
**فعلا با این داستان خودتونو سرگرم کنید تا از هفته دیگه تحولاتی بدم.
***اینقدر گرفتاری زیاد شده که مخ و دل و دماغی واسه کسی نمونده.








