تلفنش زنگ زد.شماره ناآشنا بود. الو... الو ... سلام آقاي قرباني . خوبين؟ اين شماره كجاست؟از كجا زنگ مي زنيد؟
از نجف،جلوي حرم امام علي هستين.راست مي گين؟اي خدا ... (اشكاش جاري شد...)
خودشو گم كرد. دست و پاشو توله كرد و زبونش بند رفته بود . السلام عليك يا اميرالمؤمنين.يا علي مددي من حاجتمو از تو مي خوام ... ذره ذره اشك صورتشو پوشوند. قرباني گوشي رو به طرف حرم گرفته بود تا شهرام حرفاشو به مولا بزنه.
شهرام خداحافظي كرد و گوشي رو قطع كرد. بي قرار شده بود . اصلا نمي شد با ده دقيقه قبل مقايسه اش كرد.
پرسيدم شهرام كي بود؟چت شد يه دفعه اي؟
با حالت مظلومانه اي گفت. دوستم قرباني بود از نجف اشرف زنگ زده بود. گفت تو حرم امام علي يادت افتادم زنگت زدم . دوباره شروع كرد اشك ريختن.مي گفت خدا خيلي دوسم داره .
ديدم چند لحظه بعد رفت وضو گرفت و وايساد براي نماز. با تعجب پرسيدم الان چه موقع نمازه؟
گفت:زيارت امام علي كردم مي خوام نماز زيارت بخونم . دستاشو برد كنار صورتش و بلند گفت: الله اكبر
نمازش كه تموم شد به سجده افتاد و التماس مي كرد...
خبر داشتم عاشق يه دختر شده بود و خانواده اش با ازدواج اون مخالف بودند . سرشو كه از سجده برداشت بهش گفتم : ببينم اگه الان عاشق نبودي و اون دخترو نمي خواستي اينقدر واسه يه زنگ زدن از نجف تشريفات مي ريختي و به خدا التماس كني و نماز زيارت بخوني؟
اولش زود جواب داد : آره فرقي نمي كرد و بعد مكثي كردو گفت: نمي دونم شايد آره شايد نه.
*عشق زميني چه بر سر آدم مياره كه به خاطر اون با عشق ازلي طاق مي زنه.
**چرا آدماي عاشق اين همه لطيف هستند و دلاشون مثل ابر بهار مي مونه. خودمم يه زموني اينجوري بودم.ولي افسوس كه گذشت.
***كاش هميشه واسه خدا و ائمه اينجوري عاشق باشيم و التماس كنيم.با تو ام اي بنده مسلمون.








