تبليغاتX
هـمـسـفــــر شـبـــهـای تـنـهـــایـی مـن

در این تنهایی ، سایه ناروئی تا ابدیت جاریست

دو تا انگشتاشو دو طرف ساعتش گرفت و خيره به صفحه ساعت شد.يه غري زد و گفت:اه ، اين اتوبوس ها هم شورشو در آوردند ديگه . نيم ساعته وايستادم توي ايستگاه يه دونه اتوبوس هم رد نشده. نمي دونم اين خدمات شهرونديشون كجا رفته. چه خدماتي به آدم مي دن كه ماليات مي گيرند . كفري شد و كيفشو انداخت روي صندلي ايستگاه . پاهاشو گذاشت روي صندلي و نشست لبه تكيه گاه .

پيرمرد كنار صندلي نشسته بود. به صداي گرفته اي گفت : پسرم، قربونت برم اين صندلي ها چند دقيقه ديگه برادرت،خواهرت مي خوان بشين روي اونا . حيف نيست كه اينجوري پاهاتو گذاشتي روشونو كثيفشون مي كني؟

پسر كه از اينكه ديرش شده بود حسابي كلافه بود با نق و نوق گفت: پدر جان نيم ساعته نشستم توي ايستگاه يه دونه اتوبوس هم نيومده . اين خدماتشونه مي خواي من حفظ خدمات كنم.

پيرمرد لبخندي زد و گفت: اگه همه بخوان اينجوري تلافي كنند كه چيزي از شهر نمي مونه. خوب اينكه نشد دليل پسر خوب. بيا انگاري اتوبوس هم اومد. جوون بايد صبر و تحملش زياد باشه گلم.

پسر كيفشو برداشت و از روي صندلي پريد پائين و با سرعت به طرف اتوبوس رفت. موج جمعيت در اتوبوس همين جوري وول مي خوردند.

مرد جوان بدون اعتنا به پيرمرد خودش رو لاي جمعيت چولوند و با يه صورت حق به جانب از راننده پرسيد: آقا اين اتوبوساتونو كجا قايم مي كنيد. بقيه اتوبوساتون كجان كه اينجوري مردم واسه رسيدن به سر كارشون توي دردسر نيفتند.

راننده كه انگاري از مرد جوان عصباني تر بود گفت: چه مي دونم آقا . ديروز توي مسابقه فوتبال 60 تا از اتوبوسامونو زدند درب و داغون كردند. اي خدا ... استغفر الله، چي بگه آدم...

جوان خشكش زد. توي فكر رفت. (من هم كه ديروز توي اتوبوس بودم، وقتي از مسابقات بر مي گشتيم بچه ها شيرم كردند كه صندلي هاي اتوبوسو خراب كنيم. چقدر مست بودم ديروز ... اي واي بر من ... راست مي گن كه كرم از خود درخته ...)

 

*اين داستان رو واسه جشنواره شهرداري اصفهان نوشتم .

**واقعا هميشه دادمون هواست و داريم شكايت مي كنيم. واقعا خودمون چقدر مقصريم؟

***گاهي نياز هست كه تلنگري به خودمون بزنيم.

 


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 19:57  توسط ایمان آقارحیمی  |