تبليغاتX
هـمـسـفــــر شـبـــهـای تـنـهـــایـی مـن

در این تنهایی ، سایه ناروئی تا ابدیت جاریست

عين اين زنای وحشي انگشتاي دستشو بر روي صفحه كليد انداخته بودو تندو تند تراوشات مغزشو بر روي اونا مي كوبيدو نيم نگاهي به مونيتور مي انداخت تا ببيند آنچه مغزش ميگويد با آنچه انگشتان دستش انجام مي دهند يكسان است يا خير...

بعد از كمي مكث يه براندازي روي نوشته هايش كرد و با دست راستش به سمت موس نشانه رفت و چند خطي رو سلك كرد و با يه دكمه اونا رو پاك كرد . انگاري تراوشات مغزش به دلش ننشسته بود. دلش يه چيزي مي خواستو مغزش يه چيزه ديگه اي پرداخت مي كرد. خسته شده بود. اين كارش، كاغذ مچاله كردن يه نويسنده رو توي ذهنم تداعي مي كرد كه متني رو كه مي نويسه و دلچسبش نيست .

بهش گفتم واسه چي و كي مي نويسي؟ چند تا از كسايي كه ميان توي وبلاگتو نظرات جور واجور ميدن رو ديدي و مي شناسيشون ؟ چرافكر مي كني براي كساييكه نمي شناسيشون و همين جوري ميان و براي خالي نبودن عريضه نظري مي دن و مي رن بدون اينكه خودشون به نظراتي كه مي دن ايمان داشته باشند، مي توني بنويسي.

با اين حرفم ديدم دستشو به سمت موس برد و همه متني رو كه نوشته بود گرفتشونو پاكشون كرد.

انگشتانش را كه به سوي صفحه كليد برد من نگاهم را به مونيتور دوختم كه چه مي خواهد بنويسد.

نوشت: دلم تنگ است براي ديدن تك تكتون . كدومتون مياين تا ببينمتون؟

 

*خيلي وقت ها نوشته هامون ازما آدم هايي رو مي سازند كه وقتي ظاهرمون رو كسي مي بينه باور نمي كنه ما اوني هستيم كه ...

**كاش مي شد به نوشته هامون كمي جون بديم، خون بهشون تزريق كنيم روح بدميم به نوشته هامون.

***اگه كمي باتاخير نوشتم عذرمي خوام. پول كثيف آلوده ام كرده بود.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 10:24  توسط ایمان آقارحیمی  |