تبليغاتX
هـمـسـفــــر شـبـــهـای تـنـهـــایـی مـن

در این تنهایی ، سایه ناروئی تا ابدیت جاریست

صداهاي ترق و شترق و بومب فضاي كوچه و خيابونا رو گرفته بود . بوي گوگرد و مواد منفجره تنفس را خيلي سخت كرده بود ... بيچاره مادر بزرگم كه  تسبيح دست گرفته بود و ذكر مي گفت با هر صداي بومبي كه ميومد از جا مي پريد و يه لعن و نفرين مي فرستاد...

منم كلا آدم ترسويي بودم و مي ترسيدم توي اين وضعيت برم بيرون ... اما وقتي علي زنگ زد كه بيا بريم فقط تماشا كنيم دل شير پيدا كردم و سريع آماده شدم .

با علي راه افتاديم .  ترقه ها يكي پس از ديگري در كنارمون مي تركيد و زهر من ميريخت. به علي ميگفتم بيا بي خيال بشيم برگرديم خونه ... امشب فيلم سينمايي قشنگي گذاشته ... بهم خنديد و گفت اينا رو گذاشتند منو تو نيايم بيرون شادي كنيم ..

گفتم علي تو به اين مي گي شادي .... من دارم از ترس خودمو خيس مي كنم ...

علي گفت : الان مي برمت يه جايي كه خيلي بهت خوش بگذره و از اون فيلم سينمايي هم بيشتر بهت حال بده . كمي آروم شدم ولي از آدمايي كه ترقه مي نداختند مي ترسيدم. توي همين حال و هواي خودمون داشتيم مي رفتيم كه يه پسربچه 12 . 13 ساله پريد جلوم و با تفنگي كه دستش بود گفت: ايست ... منم زدم زير خنده و گفتم: بيا برو كوچولو... ترق ... ديگه واقعا خودمو خيس كردم ... نامرد چه شيوه اي هم استفاده كرده بود... يه ترقه انداخته بود كنار پام و تفنگشو گرفته بود جلو ... ولي از طرز فكرش خيلي خوشم اومد ... واسه همين يادم رفت كه همين چند دقيقه پيش خيس نجاست بودم ...

چند دقيقه اي كنار پسر بچه نشستيمو به مردم مي خنديديم ... توي همين حال و هواي خوش گذروني بوديم كه  يه ماشين با سرعت تموم پيچيد توي كوچه و يه نارنجك كه نمي دونم چقدر بزرگيش بود بدون اينكه ببينه زد درست جايي كه نشسته بودم و ...

چشم و گوش و قسمتي از صورتم به شدت آسيب ديد و يكي از چشمام هم بينايي كاملشو از دست داد... اون ماشين هم معلوم نبود نارنجك بعديشو كجا انداخته و نفر بعدي كه بي گناه و ناخواسته ...

*چرايه سنّت خوب و زيبا رو به يه محل وحشت و سلب آسايش تبديل مي كنيم .

**مواظب خودتون باشيد . گرچه شما خودتون عامل نباشيد.

***مدتيه كه سر ضبط يه برنامه تلويزيوني براي شبكه يزد، تصوير بردار هستم .از 7صبح تا 7 شب آفيش داريم .وقت بي كاري برام نمونده كه بتونم براي وبلاگم وقت بذارم ... انشا الله 29 اسفند مطلب عيدمو مي ذارم...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 18:42  توسط ایمان آقارحیمی  |